۱۳۹۰ مرداد ۲۶, چهارشنبه

حرف آخر

سلام
از روزی که بلاگر فیلتر شده اینجا چیزی ننوشتم. حوصله ی فیلتر شکن بازی ندارم. وبلاگ قدیمی روزهای کاغذی من را دوباره آب و جارو کردم. برای خالی نبودن عریضه که بد نیست.اونجا می بینمتون.

۱۳۸۹ بهمن ۹, شنبه

این روزهای من در رادیو...

این دو سه هفته ای که به رادیو می روم حالِ خوبی می یابم. هم نفس شدن با مردم احوالِ خوشی دارد. برنامه یِ من در رادیو تهران درباره یِ سینماست و درباره یِ چیزهایی حرف می زنم که می فهمم و دوست دارم. هربار هم با یکی دوتا رفیقِ همکار همراه و هم نفس می شوم تا با هم درباره یِ عشقمان - سینما - حرف بزنیم.
رادیو برایم هنوز باکره است. حسِ غریبی دارد و من تنهاییِ رادیو را درک می کنم. یک شنبه ها با آنکه هزار کار بر سرم ریخته است ولی با فراغِ بال قدم به آن جا می نهم.تجربه ای که باید در کنارِ کارهایِ دیگری که در این بیش از یک دهه انجام داده ام اضافه می شد و من خوشحالم از این تجربه.
نمی خواهم از برنامه ام بگویم، نامش پشت پرده است ولی من همه یِ حرف ها را رو می زنم.اگر خواستید یک شنبه ها از ساعت 9 شب در رادیو تهران گوش کنید.

۱۳۸۹ دی ۱۳, دوشنبه

کافه بازی هایِ این روزهایِ ما ......

مهم نیست که پاتوغ درست است یا پاتوق، مهم این است که این کافه بازی ها اسبابِ راحتی دوستانمان شود.این چند وقتی را که با دو سه تن از دوستانِ هنرمندمان کافه هایِ آوان سِن را همراه شدیم و به قولِ معروف قهوه و کیک رویِ میزِ رفقایمان می گذاریم. حالمان بِگی نَگی کمی بهتر شده است. دوستانمان را که بیشتر می بینیم احساس می کنیم هنوز می توان این زندگی را ادامه داد و کمتر نِق زد.
غرض از این کافه هایِ سه گانه یِ آوان سن این بود که به همین برسیم.وقتی رفقایِ نویسنده و نقاش و سینماگرمان دورِ هم جمع می شوند و پیش ما خلوت می کنند حالمان نفسی تازه می کشد. حالا می فهمیم چرا محمد صالح علاء روزگاری پیش از این کافه تآتر را راه انداخت. حالِ خوبی دارد و باقیِ مسائلش هم مهم نیست.
خلاصه اینکه عشقِ این جور کارها مهم تراست .من این روزها که به کافه مان می روم تا ورقی دیگر از فیلمنامه هایم را سیاه کنم پشتِ یکی از میز ها مهدی اباسلط را می بینم که قهوه فرانسه یِ بدونِ شیری می خورد و در حالِ نوشتن است. سرش را بالا می آورد و می گوید "رفیق دمِت گرم بالاخره کارِ درست رو کردی" . می دانم که او نیست و من فقط او را میبینم ولی رفیقِ کافه رو یِ من حتماً از این کار راضی است. من به جز رفقایم مگر چه دارم؟
کافه هایِ آوان سن مالِ شماست و من و رُفقام بهانه ای می خواستیم تا هر روز دورِ هم جمع شویم و چه از این بهتر. اگر فیس بوک باز هستید به صفحه یِ آوان سِن که سید جواد یحیوی و نیما رسول زاده یِ عزیز زحمت اش را کشیده اند سری بزنید و نشانیِ کافه هایِ قیطریه و ولی عصر و شهر آرا ببینید و باقیِ قضایا.
طرح ها و نقشه هایِ فراوانی داریم که با شما می خواهیمشان. چراغ را ما روشن کردیم شما هم یک گوشه یِ کار را بگیرید. راستی عکس ها هم کارِ یکی از بهترین عکاسانِ روزگارِ ما یعنی ساتیارِ امامیِ عزیز است.اگر به صفحه یِ فیس بوکِ جواد یحیوی هم بروید عکس هایِ افتتاحیه را می بینبد . باقی بقایتان.

۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

باز هم این روزهایِ من....

این روزها که روزهایی است غریب و زمانی که هر جا درس عاشقی می گویند و دلم گرفته از آن که بهره ای ندارم از حال این روزها که سیاهی های در و دیوار یادم می اندازد که من در این روزگار گم شده ام و چه اندازه محتاجم تا مقصود بیابم.نوشتن هم نمیتواند از دردم بکاهد.دوستی جایی نوشته بود : خدایا نمی گویم دستم بگیر که همیشه گرفته ای،دستم را رها مکن. دوست دیگری شعری زمزمه کرد که دوست دارم برای حضرت دوست بخوانم:
ما را کبوترانه وفادار کرده است
آزاد کرده است و گرفتار کرده است
بامت بلند باد که دلتنگیت مرا
از هرچه هست غیر تو بیزار کرده است.
آن دوست چه بسا نداند که این شعر چه آتشی می تواند در وجود سنگین من اندازد.
ای حضرت دوست ادرکنی........

۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه

این روزهایِ من


1- روزها روزهایِ بی حوصله گی و خسته گی است. من به نوشتنِ فصلِ دوّمِ قلبِ یخی مشغولم و همین روزها محمد حسین لطیفی فیلمبرداری را شروع می کند. من هم مجبور به انجام وظایفِ نویسنده گی و طراّحیِ سریال خواهم بود.بازیگرانِ جدید درکنارِ همه یِ قبلی ها.
2- شهلا جاهد بالاخره باور کرد همه یِ عشقی را که از آن دم می زد دروغ بود. در نظرِ من ناصرمحمد خانی فرومایه جلوه می کند.شهلا جاهد اعدام شد.وقتی چند تن از دوستانِ روزنامه نگارم خبرِ آن را برایم اِس اِم اِس کردند ناگهان دلم گرفت. در مصاحبه ای که با هفته نامه یِ سرنخِ همشهری داشتم نظرم را درباره یِ شهلا گفتم.راستی، نوشته یِ ترانه علیدوستی را در این باره باید حتماً خواند.به مریلا زارعی و فرشته صدر عرفایی نیز باید دست مریزاد گفت.
3- فرزندانِ من دارند رشد می کنند.همسرم یک تنه به آن ها می رسد و گاه دلم برایش می سوزد. نوزادانِ من می خندند و دلم را می برند.گریه می کنند و نمی گذارند تا به راحتی بنویسم. با این همه حالِ خوشی است.
4- فصلِ اوّلِ قلبِ یخی تمام شد. از استقبال و لطفِ تماشاگران خیلی خوشحالم.پیشنهاد هایِ زیادی برایِ نوشتن هست.فعلاً تمرکزم رویِ فصلِ دوّم است.
5 - سایتی را به زودی راه اندازی خواهم کرد با رفقایِ دانشورم درباره یِ ادبیات و سینمایِ سیاه یا به قولِ خودم چرک. معرفی و بررسیِ آثاری که در این حوزه است.به کمکِ شما هم نیاز دارم زیاد.
6 - مجموعه کافی شاپ هایِ آوان سِن را با جواد یحیوی و وحید جلیلوند و علی اسلامی و علی جلیلوند همراه شدیم.یک شنبه یِ هفته ی ِآینده افتتاحِ شعبه یِ قیطریه است ولی در شعبه یِ دیگر با دوستانِ سینمایی و رسانه جمع می شویم. شما هم دعوتید.پس حتماً بیایید.خوش می گذره. تقاطعِ ولی عصر و طالقانی. جنبِ تماشاخانه تهران.

۱۳۸۹ آذر ۴, پنجشنبه

محمد صالح علاء


چرا باید مقدمه ای بنویسم تا بخواهم علاقه و شیفته گیِ خود را به یک هنرمندی که برایم محترم و دوست داشتنی است ابراز کنم. من دلایلِ زیادی برایِ دوست داشتنِ محمد صالح علاء دارم و می دانم چونان من هزارانند.
محمد صالح علاء برایِ من نمونه یِ کاملِ یک هنرمندِ تمام وقت است. او مُدام در حالِ شاعری ست حتّا هنگامی که شعر نمی گوید.ترانه هایِ نابِ او را در تمامِ این سال ها همه شنیده ایم و خاطره داریم. در تک تکِ آن ها شوریدگیِ او هویداست . از نمایش هایش که نگویم و نیز کارهایی که در هنرهایِ تجسمی کرده است. من هنوز دلگیر که می شوم به سراغِ مجله یِ نشانی می روم و نوشته هایِ او را می خوانم. داستان هایِ ترانه اش و دروغهایِ محترم و گاه مصاحبه یِ رفیقم اشکانِ احمدی با همسر بیژن نجدی و گفتگویِ متفاوت با دیگر رفیقم علیرضا تهرانی.
محمد صالح علاء خیلی جوان بود که کارگردانِ تلویزیون شد، من نیز هنوز بیست ساله نشده بودم که سریالی را به نامِ به همین سادگی برایِ شبکه دو ساختم. او نیز از آن جا شروع کرده بود البتّه. سریالی با بازی اکبر عبدی و .. که این روزها برایش سلامتی آرزو می کنم.
محمد صالح علاء را برایِ گفتنِ شعر و ترانه نیز سرمشق قرار دادم.هرچند که در هر دو کار مرا چه ربطی به او؟ مشق هایی کردم و دوستان با آن سرخوشی هایی داشتند که داستانِ پُرغصّه اش بماند برایِ بعد.
راستی او بچه محّلِ من نیز هست. او فرزندِ کوچه آبشار است و من نیز. منزلِ پدریِ او با خانه یِ پدریِ من چند کاشی بیشتر فاصله ندارد و من گاهی او را از دور می بینم و به نظاره می ایستم. افسوس می خورم که این سال ها بازی نمی کند ورنه بسیار دوست می داشتم تا این بچه تهرونِ ناب شخصیتّی از فیلمنامه هایِ مرا جان می داد. هم در نردبامِ آسمان و هم در قلبِ یخی حسین لطیفی نامِ او را بُرد و من افسوس می خوردم که چرا او دیگر بازی نمی کند. رو می کردم به لطیفی و می گفتم: پریشان حالی و عاشقیِ او را داستانِ من نمی تواند نشان دهد. همه یِ بچه هایِ کوچه آبشار اینگونه اند.شوریده گی در جان آنان است. از بچه هایِ آبشار و دروازه دولاب که سرزمین شاعران شده بود خواهم نگاشت. این روزها باز به شعر نصرت رحمانی، بزرگ شاعرِ عصرم مشغولم که بچه یِ آبشار بود. محمد صالح علاء نیز چون او خلیفه ایست در شاعری و عاشقی. چون او به سرانجام نرسد و بزرگ و بلند بماند.اینها را نوشتم که بگویم دوستش دارم و برایم ارمغانی است زیستن در عصر او . به او که می اندیشم ومی خوانم خوشبختی مثلِ آدامس می چسبد به آستینم شماهم این شعر ترانه یِ شوریده را بخوانید
گل نیلوفر آبی پشت پلک من می خوابی؟
میشی آفتاب خصوصی واسه ی دلم بتابی؟
آروم آروم نازی نازی با دل تنگم می سازی؟
میبریم تا پشت ابرا سفر دور و درازی؟
روی کاغذای پاره می کشی نقش ستاره
نقش یک عاشق ابری که تو نقاشیت بباره؟

۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

نوبل با نامِ یوسا دوباره معتبر شد


کوتاه سخن ، پس از چند سال که جایزه یِ نوبل را جدّی نمی گرفتم ، امروز با شنیدنِ خبرِ اعطایِ نوبلِ ادبی به ماریو بارگاس یوسا ناگهان حالم خوب شد.
این سال ها به این روزها که نزدیک می شدیم با رفقایِ هم داستانم بازیِ کی برنده می شود را شروع می کردیم و همیشه نام هایی چون کوندرا، یوسا ، فوئنتس ... مطرح می شد و نه ما که جهانِ ادبی نیز به این نام ها می اندیشید و هر سال سرخوردگی بود و نا اُمیدی.
امسال امّا آکادمی ِنوبل با انتخابِ نامِ یوسا اعتباری به خود بخشید و کاری را که سال ها به تاخیر انداخته بود عملی کرد.
خاطره یِ خواندنِ یوسا در این سال ها برایم روشن مانده. با آن که بسیاری از خاطراتم را خود خواسته به باد فراموشی سپرده ام.روزهایی که تب داشتم و در بستر، جنگِ آخر زمان می خواندم.کتابی با روکشی خاکستری که بهروز آن را برایم خریده بود و یا خواندنِ سال هایِ سگی و نسخه یِ نایابِ گفتگو در کاتدرال که در مشهد چاپ شده بود و آن روزها گیر نمی آمد.- سال ها بعد امّا نسخه ی مرتبی از آن در آمد -
با سوُرِ بُز و زندگیِ واقعیِ آلخاندرو مایِتا که ترجمه اش را دوست نمی داشتم و شاهکارِ نابی که باز با ترجمه یِ کوثری وهم انگیز و نشئه آور بود، مرگ در آند ،و لیتومایی که دوستش داشتم و دارم.
پالومینو مونرو و عیش مُدام این اواخر آمد. دوُمی کتابی است در ستایش مادام بوواری و فلوبر و من که او را نیز دوست می داشتم واقعاً عیشی مُدام برایم فراهم شد.موج آفرینی و واقعیّتِ نویسنده دو کتاب غیر داستانی او بود.اوّلی درباره یِ آثار او تا جنگ آخر زمان و دیگری مقالاتش در اِل پائیس که در آن از فوتبال تا گاوبازی نوشته است.چرا ادبیات؟ دیگر کتابی است که سه خطابه یِ او را دارد و من بحثی را که درباره یِ جهانی سازی داشته را نمی پسندم و بحث دارم ولی امروز چه اهمیتی دارد.
مردی که حرف می زند با ترجمه یِ صنعوی کار متفاوتی است از او و نیز دو سه مجموعه داستانی که کوثری و صنعوی از ادبیاتِ لاتین فراهم کردند و از وی نیز داستان هایی در آن قرار دادند.
این اواخر دختری از پرو به ترجمه یِ خجسته کیهان منتشر شد که خُب نمی توان با آن ناب بودنی که ترجمه هایِ کوثری به ما می چشاند مقایسه کرد.
از کارهایِ دیگر فقط عصر قهرمان را نخوانده ام.کاری که در دهه یِ شصت هوشنگ اسدی ترجمه کرده و آن را نیافتم.
با نگاه راست گرایانه یِ یوسا مُخالفم و از تفکری که از ساندنیست ها در آثارش به نمایش می گذارد آزار می بینم ولی چگونه می توانم بگویم که من درست می گویم و او خطا می کند. اینکه دیگر نویسنده هایِ محبوبم نگاهشان با یوسا یکی نیست دلیلِ آن نمی شود که عاشقانه یوسا را ستایش نکنم.
چقدر خوشحالم که روزهایِ یوسا خوانی را در خاطر دارم.روزهایی که سال هایِ سگی را سر صحنه و در میانِ گرفتنِ یک سکانس و آماده شدنِ سکانسِ دیگر در حالی که دستیارم می دوید تا قبل از رفتنِ نور صحنه یِ بعدی را بگیریم من خطوطش را می خواندم و روزهایی که در دورانِ حضور در مطبوعات زندگی واقعیِ آلخاندرو مایتا را می خواندم و یادش بخیر رسولِ اصغری دوست روزنامه نگارم که جشنِ بزِ نر می خواند با ترجمه یِ جهانشاهی و من سوُرِ بُز می خواندم با ترجمه یِ کوثری و همیشه بازیِ آن که کی بهتر ترجمه کرده و من برنده بودم گویا .
از یوسا رُمانی را دوست دارم به فارسی بخوانم که بخشی از آن را به زبانِ انگلیسی خواندم، راهی به بهشت.ناب است و عاشقانه ولی افسوس که امکانِ چاپ بعید است.
دوست دارم از یوسا این گونه ننویسم، بلکه احوالم را بگویم از لذّتِ مُدامی که با نوشته هایِ یوسا داشتم.آن را بزودی خواهم نوشت و همین جا خواهم گذاشت.ولی امروز شادم.شاد از اینکه نوبل با نامِ یوسا معتبر شد.

۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه

بساطِ ظالم و جاهل در این برزخِ زمین!

محمد قائد را خیلی ها با ماهنامه یِ لوح می شناسند، برخی با روزنامه یِ آیندگان و برخی دیگر با ترجمه هایش از متن هایی که بی شک با غرض انتخاب شده اند .سالی پیش تر کتابی از او خواندم به نام دفترچه یِ خاطرات و فراموشی که جمعی از مقالاتش در مقولاتِ مختلف را در کنارِ هم گرد آورده بود.در میانِ آن نوشته ها تک نگاری که در باره یِ احمد شاملو بود بر سرِ زبان ها اُفتاد و موافق و مخالفِ فراوان یافت.نثرِ پاک و پالوده اش که برایم یاد آورِ نوشته هایِ مسکوب است جلوه یِ دیگری دارد در کنارِ نکته هایِ بکری که درباره یِ آنها قلم می زند.
کتابِ جدیدش به دستم رسید و به عادتِ مالوف آن را تورقی می کردم تا در زمانِ مناسب دست بگیرم ولی آن را زمین گذاشتن دشوار شد . او از جایی آغاز کرده بود که من مدام درباره اش حرف می زدم و در جلساتِ فکری، هنگامی که با دوستانم گردِ هم می آییم با آن ها در میان می گذاشتم.حال، قائد با آن واژه گزینی ها و زاویه دیدِ شوخ و شنگی که به موضوع می یابد کتابی اصیل به دست داده بود.پس با آن رفتم و اگر خودم به نوشتنِ کاری مشغول نبودم خیلی زودتر آن را به پایان می رساندم.
کتابِ ظلم، جهل و برزخیانِ زمین که تلمیحی و اشاره ای به نامِ اثری از فرانتس فانون نیز دارد همان چیزی بود که امروز نسلِ من محتاجِ آن است.نسلی که البته شناخت و معرفتِ زمانه اش برایش مهم بوده و برایِ تفسیرِ جهان و نه تغییرِ آن نیازمندِ کند و کاوِ ذهنی است.
کیست، تا نداند برایِ آن که بتوانیم در این کند و کاو به مسیرِ درست و منطقی قدم گذاریم ابتدا باید اسقاطِ اضافاتی کنیم که در طیِ هزاران سال پیرایه ای شده بر فکر وشناختمان.
در این مُلک هنوز اسطوره را می آمیزیم با فکر و اندیشه و آن را هم طرازِ تاریخ می نشانیم و هر چه بر ما وارد شده و می شود را از پسِ شیشه ای کبود به قولِ مولانا می بینیم و بی شک دیدگانِ از پسِ شیشه یِ کبود همچون مسافرانِ داستانِ جادوگرِ شهرِ اُز همه چیز را رنگی می بیند و صد البته هر چه بیند چه نیک و چه زشت چیزِ بی ربطی است به آن چه در واقع است.
کتاب قائد توهم زدایی می کند از هر آن چه که تاریخ و سیرِ آن برایِ ما ساخته است و سعی می کند تا نگاهی واقعی داشته باشد به رویداد هایی که برایِ جامعه یِ ایرانی و اسلامی که عربها نیز – خوب یا بد – در آن مجموعه واقع شده اند.
از گفتگویِ تمدن ها شروع می کند و خیلی زود با آن نگاه منطقی و در عینِ حال شادانش ما را از این سرخوشی در می آورد که چه کودکانه به این حرفِ دهان پر کن و اندکی پوچ دلبستیم و درباره اش قلم فرسایی کردیم و دوستانی دارم که هنوز به این فنِ شریف مشغولند.
از سویِ دیگر به جنگ می پردازد و با مشاهدات و نکاتش به ما حرفِ هانتینگتون را یادآوری می کند که از برخوردِ تمدن ها گفته بود و من امروز می اندیشم چه بیهوده او را فحش می دادیم چراکه جهان در این دهه یِ اخیر خود به اثباتِ آن کوشید و همانا سهمِ مبدعانِ نظریه یِ گفتگویِ تمدن ها و آنهایی که سوت و کف زدند نیز در این اثبات، بسیار بود.
خرده فرهنگ ها و پرداختن به آن ها برایِ قائد سوژه یِ اصلی است و او بر آن مسقر شده. با پرداختن به همان است که می تواند تعارضاتِ جوامع متمدنی که همیشه به تمدنِ هزاران ساله یِ ملی و مذهبی خود پرداخته اند را نقد کند.
از ماجرایِ ایران و روسیه در عهد عباس میرزا و ماجرایِ گریبایدوف تا رفتارهایِ انقلابی ایرانیان و نیز پدیده یِ دکتر شریعتی و اختلافاتِ شفاهی و کتابی این اقلیم تا پرداختن به نظرگاه هایِ ادوارد سعید همه و همه در زیرِ قلمِ او حلاجی شده است.
بیست و هشتِ مرداد و کودتا و نقشِ حزبِ توده و ماجرایِ تبعیدی احمد آباد در کنارِ بحثِ اصلاح گریِ دینی که در این سرزمین خود سنتی شده است از دغدغه هایِ او در این رساله است.
در این کتاب به شریعتی و ادوارد سعید با نگاهی کاملاً انتقادی و البته در دایره یِ انصاف پرداخته شده. دو تنی که آثارشان را چون جان دوست می دارم و گاه به مرزِ تعصب ورزی نیز کشیده می شدم، ولی زاویه یِ نگاهی که قائد به دست می دهد مرا آسوده ساخت تا بیازارد و از این روست که می گویم نسلِ من به چنین آثاری نیازمند است.
قائد نویسنده یِ نسلِ قبل است.شاید دو نسل قبل تر از من، ولی نگاه و قلمش آن چنان پر طراوت است تو گویی یکی از هم روزگاران و هم سالانِ پُر توانِ من دست به قلم برده.نمی دانم که قائد خود به این اندیشیده یا نه ، ولی بل خواندنِ کتابش این جمله را در پایان نوشتم که هرچه سخت و استوار است دود می شود و به آسمان می رود.خواندنِ ظلم ، جهل و برزخیانِ زمین برایِ ما از نانِ شب واجب تر است.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

خطاب به چشمانِ تَر

مهدی جانم سلام، چطوری رفیق؟ گفتم برایت از احوالِ این روزها بنویسم یادم اُفتاد همین قبلِ عید اشکان برایت همه را نوشته و گفته ، من چه بگویم که او نگفت.دیروز برایت در سرسرایِ وجودم مراسمِ یادبودی برگزار کردم.در برابرِ چشمانی مهربان نشستم و تَریِ اشکم را به رُخَم ریختم.چشمانی اثیری آن چنان که دانی و طالبی.
دوره یِ آن روزِ سخت را کردم که همه تبریکِ روزِ تولدم می گفتند و با این کارِ عبث آزارم می دادند و بعد ناگهان زنگی خورد و یکی درست و حسابی کُنده ام را کشید و مرا واقعاً در مرزِ نابودی کشاند.
فرو ریختم . برایِ اولین بار پوچی و بیهوده گیِ روزِ میلادم را دریافتم، گمانم دیگر کسی تا سالها جراتِ تبریکِ میلادم را نداشته باشد.تو روزی رفتی که سالهایِ قبلِ آن، من آمده بودم و این تقارنِ عجیب، دراماتیک ترین پایانی بود که داستانِ من و تو می توانست داشته باشد.
دیروز در سخنرانیِ انفرادی ام که به یادبودِ شخصی ات ایراد کردم برایِ اولین بار سیلِ اشک مرا با خود برد. دیگر چشمانِ سیاه و اثیریِ خیره نمی توانست مانعِ سرازیریِ اشک در بندرگاهِ چشمانم شود و من عنان از دست داده بودم. چقدر می خندیدی اگر بودی. تا هفته ها مرا دست می انداختی.مهدی چرا نمی فهمی که دلم برایت از همیشه تنگ تر است و عصبانی هستم از تو و این همه چُسناله . برو دعا کن که نبینمت وگرنه آن چنان سیلیِ محکمی بهت خواهم زد که تا ابد سرخی اش بر گونه ات بماند.دلِ همیشه عاشقِ من امروز مثلِ محفظه یِ انبساط شده و تو مرا به جایی رساندی که حتا نمی توانم به دو تیله یِ مشکی در چنبره یِ سپید بنگرم و وجودم دردِ خماریِ هم کلامی با تو را در همه یِ تنم ندواند.
دیروز با خودم دوره یِ تو را می کردم.می دانی که چشم ها گاه با مرگِ دوستانِ خود با هم شریک می شوند و ناگاه دستمالی هدیه می دهند تا خیسی اشک را از چشمانِ نامحرم بپوشانند.
خیلی حرف ها زدم که نمی خواهم برایت بنوسم. می خواهم حرصَت را در آورم.اصلاً شاید دیگر برایت نامه ای هم ننوشتم. تو، و شاید همه به آن دور دورها خواهند رفت و من فقط نگاهم به ایستگاهی است که دیگران پیاده می شوند و من باید تا پایانِ خط بروم.از این روزها حالم بهم می خورد و اینها همه تقصیر توست.همه بی اعتنا می روند و من تنها تا پایانِ این جاده یِ بی انتها می مانم.غصه ام گرفته ولی چه فرقی می کند.اصلاً چه اهمیتی دارد. بی خیال بابا ، تو اصلاً برایت مهم نیست. خداحافظ و به امیدِ دیدار. شاید همین روزها دیدمت.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

به مهر باید خواند نامه ای را که آمده.


در روزهایی که در گیرِ نوشتن هستم و تمامِ توش و توانم صرفِ رساندنِ فیلمنامه به گروه می شود تا چرخه یِ فیلمبرداری دچارِ ایستایی و سکته نشود، حاشیه یِ میزِ کارم پُر می شود از انبوهِ کتاب و مطالبِ نخوانده که می دانم اگر به سویشان دست برم زمین گیر می شوم و نگارش ام دچارِ سکته می شود.
امّا گاه این زُهد را تاب نمی آورم و مثلاً به نشریه یا کتابی که مدتّی در انتظارش بوده ام و حال برایم از گوشه یِ میز کرشمه و ناز می فروشد دستی می برم تا با نگاهی گذرا حداقل کمی آتش درونم را فرونشانم ولی لمسِ این موجوداتِ جادویی همان و به گردابِ آنها در اُفتادن همان ،که البته چه دلپذیر گردابی است.
ماهنامه یِ تخصصی علوم انسانی که به نامِ مهرنامه منتشر می شود از این دست گرداب هاست.بماند موضعِ شخصیِ من درباره یِ گرداننده گان و چند دسته گیِ مطالبی که در آن گردن کشی می کند، ولی دُر هایِ غلطانی در آن امواج گاه بالا می آید که برایِ من چون هدیه یِ گرانبهایی است ،پس دست کشیدن از آن روا نیست و خود را به امواجِ ملتهبِ آن سپردن ناگزیر.
این شماره یِ مهرنامه گفتگویی با داریوشِ شایگان دارد با تصویرِ زیبا و هنرمندانه ای از او بر رویِ جلد که وسوسه را به اوج می رساند برایِ دست گرفتن و خواندن.یک روزی را بی توجه به آن سر کردم ولی برایِ من که داریوشِ شایگان را همیشه خوانده و بلعیده ام و حتا آثاری را که جامه یِ فارسی هنوز به بر نکرده، یافته و خط به خط در چشمانم دوخته ام ، چشم پوشی بزرگوارانه ایست صبوری و تحمل.
بی خیالِ فیلمنامه و کار و قول و تعهد.همه می توانند در انتظارِ کاغذ هایِ من بمانند – و اصلاً چه اهمیتی دارد – من می خواهم آخرین گفتگویِ شایگان را بخوانم.
خواندم.خط به خط و واژه به واژه.هیجانم بی جهت نبود انصافاً . این مکالمه، خواندنی و پُر بار بود چونان همیشه و اُستادِ سخن دربرابرِ پُرسشگرانِ خردمندی نشسته بود.
خواندنِ آن را به همه باید توصیه کرد و بازگفتنِ قسمت هایی از آن چه بسا حظّ ِ خواندنش را بکاهد، لیکن نمی توانم شادی خود از طرحِ مبحثِ اسکیزوفرنیِ فرهنگی که پاره یِ مهمی از اندیشه یِ شایگان است را پنهان نمایم.
چند سالی پیشتر که خیلی جدی ادامه یِ حرف هایِ شایگان را دنبال می کردم توسط دوستِ عزیزِ دانشوری به این مطلب رهنمون شدم و هنگامی که به سختی از پسِ خواند و فهمیدن اش بر آمدم حسابی حالم جا آمد.دیدم آن سرگردانی که در نهادِ امروزینِ من است موضوعِ اندیشه یِ متفکرِ محبوبم نیز بوده و آن را به دقت و فراست کاویده و نمایانده.
این تضادِ ظاهری را که از یک سوی پا به عرفان و معنا شناسیِ شرقی و سنتّی دارد و در سویِ دیگر دل به مفاهیمِ فکریِ از غرب آمده بسته را چه خوب برایم تبیین نمود و مرا در آن زمان تعریف کرد.هر چند تا روزگاری که آن متن در اختیارمان قرار گیرد به شکلی آراسته و ناب، می توان در این باره به کتابِ زیر آسمان هایِ جهان که گفتگویِ جهانبگلو با شایگان است مراجعه و مختصاتِ فکرِ او در خصوصِ اسکیزوفرنیِ فرهنگی در آن جست.
خواندنِ من در فرصتِ میانِ نوشتنِ فیلمنامه به این گفتگو ختم نشد و مصاحبه یِ سید حواد طباطبایی را نیز یک نفس خواندم که همچون همیشه برایم جذاب و ناب بود و پُر از نکته.لحنِ بی تعارف و کلامِ بی مجامله یِ طباطبایی که در میانِ اندیشمندانِ امروزی کمیاب و چه بسا نایاب است همیشه راهگشاست.حتا اگر با همه یِ عقایدش نیز موافق نباشی نمی توانی این بی ریایی در کلام را ستایش نکنی مخصوصاً آنجا که از اغلاطِ املاییِ اساتیدِ یک شبه می گوید که در دورانِ دانشکده بسیار آن را دیده و تجربه نموده ام.
در شماره یِ قبلیِ مهرنامه نیز گفتگویِ خواندنیِ دیگری از طباطبایی بود که نخواندنش باعثِ پشیمانی است.
پرونده یِ ملک الشعرایِ بهار نیز در ادامه یِ مطالبی بود که نمی توانستم خواندنش را به زمانی دیگری موکول کنم.گفتگویِ سپانلو به همراه مطلبِ جانانه یِ ایرج پارسی پور در این میان بیشتر می درخشند.
برایِ من که از دورانِ نوجوانی مجله باز بودم و هرچه در حوزه هایِ فرهنگ منتشر می شد می خواندم و هنوز هم آن ها را در صندوقچه یِ زندگی نگاه می دارم مهرنامه می تواند در ردیفِ بهترینِ این سال هایِ من باقی بماند.کشکولی که کمی از کیان دارد و کمی از گردون و تکاپو و آدینه، غمزه ای از کلکِ آن سالها که بعد تر بخارا شد و لختی از نگاهِ نو و اندیشه یِ جامعه و مدرسه و ... .هرچند که هیچ کدامِ آنها نیست و نمی تواند باشد ولی باز در این قحطی، باز آب گوارایی است.
باقیِ مهرنامه می تواند بماند تا این فصل از فیلمنامه ام تمام شود.

۱۳۸۹ فروردین ۳۰, دوشنبه

سریالِ قلبِ یخی، در انداختنِ طرحی نو

این روزها که با سرعت در گذر است ، من در حالِ عرقریزانِ روح هستم و زخمه به جانم می زنم تا فیلمنامه ای دست و پا کنم تا اولین مجموعه یِ نمایشی، داستانیِ ( یا همان سریالِ خودمان ) را برایِ بخشِ خصوصی بنویسم تا چونان دیگر فیلم هایِ ویدئویی به بازار آید و برایِ اولین بار مخاطبان اگر طالبمان بودند آن را بخرند و ببینند و ما این بار از پسِ امواجِ تلویزیون بی دعوت و بی سلام و یا بی قدر و بی مطاع خود را به خلوتشان تحمیل نکنیم.
نامِ اکنونش قلبِ یخی است که بی تردید عوض خواهم کرد تا با سریالی که سابق بر این ساخته شده است همنامی ناپسندی نداشته باشد.
شاکرم از لطفِ حق که اینک می توانم خود را در پهنه یِ جدیدی مَحَک زنم و در سویِ دیگری از جهانِ داستان و تصویر با مخاطبانی روبرو شوم که باید همه یِ خواستشان را بر آورد تا تو را به مهمانی نگاهشان دعوت کنند و در نیمه یِ راه ترک نکنند که این آزمونی بزرگ و حاق است.کارگردانِ این مجموعه محمد حسین لطیفی است که این خودش غنیمتی است چه برایِ من و چه برایِ مخاطبان.
دوستانِ بازیگرِ من نیز برایِ اولین بار در یک کار همه کنارِ هم قرار گرفته اند که این خودش می تواند یک اتفاق باشد.بازیگرانی توانا و شهره که حضورشان قوامِ این اثر است و بعد تر شاید بیشتر در بارهِ شان نوشتم.
داستانی پیچ در پیچ ساخته ام و آرام آرام بر کاغذ می ریزم و دو سه هفته ایست که گروه پُر تعداد و کار بلدِ ما آن را در برابرِ دوربین جان می دهند.پیکره ی ِ داستان زنانه است و سعی کرده ام در حدِ توان پیرنگی، نو طراحی کنم و در ساختار، شیوه ای جذاب و بازیگوشانه گزینم و ایرانی باشم و برایِ ایرانی بنویسم هر چند که دغدغه ها می تواند جهانی باشد و چه باک، اما زنهار و هزار زنهار که به سویِ تقلید و بازنگاریِ سریال هایِ موفق آن سویِ دنیا نروم و به طبلِ تو خالی و پر صدایِ ساختنِ لاست و فرار از زندانِ ایرانی نکوبم که عبث است و تلف، گرچه آدمی از هر چه می بیند و می خواند تاثیر می گیرد و من نیز از این قاعده مستثنی نیستم ولی در پیِ این حرف که سابق بر این در گفتگو هایِ مختلف با خبرنگاران نیز گفتم، هستم که می توانیم درام هایِ جذابِ ایرانی با استاندارد هایِ جهانی بسازیم و به ورطه یِ سخافت و تقلید نیفتیم، اگر لطفِ خدا شاملِ حال و تلاشِ همه بر این مدار باشد.
حرفِ گفتنی بسیار است در این باره، اما بماند برایِ اوقاتِ خوب و درست که کار به بار نشسته باشد و حرف کُرک انداخته شود.این نوشته نیز اگر قابلی باشد و درست در آید باز پیشکش به روحِ رفیقِ شفیقِ از دست رفته ام مهدی اباسلط و افسوس که نیست تا در این راه همراهم باشد هرچند که دوستانِ دیگرم مانندِ اشکان احمدی و بهروز فروغی یارم خواهند بود.
طالع مدد کند طرحی نو در می اندازیم و از آستانِ حق توفیق می جوییم. یا علی مدد.

۱۳۸۹ فروردین ۱, یکشنبه

بهار؟!

بهاریه یِ دیر هنگامی شده است.نوارِ خوشی هایِ امسال با یک سرقتِ جالب همراه شد و اسباب و آلاتِ نوشتنِ من – یعنی لپ تاپ به همراهِ همه یِ دست نوشته ها و فیلمنامه ها و نیز فیلمنامه یِ سریالِ در آستانه یِ کلید خوردن محمد حسین لطیفی – به یغما رفت.جالب بود از نظرِ آن که بسیار اُستادانه و زیرکانه انجام شد و شبیه ِ سکانسی بود که در همین کارِ در آستانه یِ کلید خوردنِ شکلی از آن را نوشته بودم.
به هر حال امسال برایِ من سالِ غمناکی بود و در پایان اما خنده و شادی به لبِ من آورد.از دست دادنِ بهترین دوستم، رفیق و برادرم مهدی اباسلط برایم پتکِ محکمی بود که نمی توانستم با آن کنار بیایم و همین الان هم باز درونم را می لرزاند ودر میانه یِ سال نوید بچه دار شدن برایِ من مرهمی بود بر درد ها و غم هایم و خدای را چنان همیشه سپاسگزارم.
در میانِ این شادمانیِ بزرگ روزهایم را ورق می زنم و می بینم که نمکی از ناراحتی بر آن ها خانه زده است. نمی خواهم بیش از این بگویم، چرا از بدی ها بگویم و چرا از غصه هایی که خیلی ها با من در آن شریکند.پس بی خیالِ همه چی و بگذار به این روزها بپیوندیم.به نهارِ روزهایِ اولِ فروردین و سفره یِ بزرگِ پدربزرگ و مادر بزرگ.برایِ رفتن و دوباره نوشتنِ فیلمنامه هایِ ربوده شده که شاید این بار آن ها را بهتر بنویسم.
با این همه از سالی که در حالِ آغاز است خوش حالم. حالِ خوشی است این روزها و این لحظه ها.یادِ مهدی به خیر که در این روزها با هم بیرون می زدیم.هر دو از این مهمان بازی ها فراری.کنجی پیدا می کردیم و با هم شادمانی می کردیم و طعمِ گسِ قهوه یِ لبنانی را مزمزه می کردیم. این تلخی برایم شیرین ترین خاطره است و افسوس که تکرار نخواهد شد. امروز به دبدار مهدی خواهم رفت تا با او دمی خلوت کنم.

۱۳۸۸ بهمن ۲۳, جمعه

تولدی دیگر برایِ من


نوجوان بودم و هنوز در بندِ مدرسه.عاصی از دیکتاتوریِ معلّمانِ بی خِرَد و روزگارِ اندیشه کُشِ تحصیل،آموزگارانی که از هم سبقت می گرفتند در بلاهت و سفاهت و من از گفتنِ این کلام،هیچ احساسِ شرمی در خود حس نمی کنم.
پُرِ ترس از فضایِ فکریِ اطرافم، در حالِ کشفِ شعر بودم.در میانِ کتاب هایِ پدرم، شعر نوشته هایی یافته بودم که بر پیشانیِ آن تصویرِ بانویِ زیبایی نقش بسته بود.تصویری چونان نقاشی،امّا باسمه ای ساخته شده از عکس.بر کناره یِ آن نامِ خالق اش به سیاقِ امضاء آمده بود و دستخط گونه ای انگار بر زیر و بالایِ جلد منقّش.
به اولیّن نگاه، دلدارِ آن کتاب شدم.تولّدی دیگر، که بعد ها دانستم به راستی زایشِ دیگرگونه یِ بانویِ چشم مشکیِ رویِ جلد است که خُمار و چشم مست، به دیدگانِ پُر نگاهِ من عشوه می فروخت.
فروغ فرخزاد برایِ من جِلوه یِ غریبی داشت.شاعره ای که فقط شعر نگفت و از من کاشفی ساخت در سرزمین هایی که نمی شناختم.
شعر برایِ من آن ادبیّاتِ منظوم و کلاسیکی بود که در طِیّ ِ سال هایِ کودکی تا همین اکنون در پِی اش دویده بودم.پس برایِ فهمیدنِ شعر فروغ ، اوّل باید بر آن جَزمیّتِ فکری که در روزهایِ سختِ آموزش بر ما غالب شده بود غلبه کنم.
آموزگارانِ بی سواد در برابرِ این پُرسش که فروغ کیست فقط سری تکان می دادند و با حرف هایِ دو پهلو به من می فهماندند انسانی بی ارزش بوده و فقط به دنبالِ حوائجِ نفسانی.
امروز نگاه می کنم به حقیر بودنِ معلّمانِ ادبیّات در کنارِ خیل و سیلِ دیگر کوتوله هایِ فرهنگی آن روزگار- حسابِ یک تن از اینان البته از باقی جداست-.
اَسَفا از ما که در بساطِ این بی بضاعتان در پیِ کالا و متاعی بودیم گران بها و افسوس که آن ها حتّا املایِ آن را نیز درست نمی دانستند ، چه رسد به اصلِ موضوع.
پس سر در پیِ کشفِ او نهادم و آدم هایِ درست را جستجو کردم.از مدرسه یِ کسالت آور که خلاص می شدم، در مسیر سَر دَر کتابفروشی هایِ راسته یِ بهارستان داشتم.آن روزها هنوز چند تایی کتابفروشیِ خوب باقی مانده بود و اصالتِ شان را با بازارِ همیشه گرمِ کارتِ عروسی عوض نکرده بودند.
در همان روزها بود که نسخه یِ جلد آبیِ ایمان بیاوریم به آغازِ فصلِ سرد را یافتم و در لابلایِ کاغذ هایِ مجلات به چیزهایِ جسته و گریخته از او دست پیدا کرده بودم.
حالا دیگر کاملاً شیفته و مفتون بودم.یک دلداده یِ اساسی و کار درست.یافتنِ آثار و نوشته هایِ دیگر او شده بود از مهم ترین کارهایِ من.
مجلاتِ فردوسی را که پیش از انقلاب چاپ شده بود در زیر زمینِ خانه یِ دوستی یافتم.داستانی دنباله دار از چگونگیِ تصادف و مرگ و شایعاتی که همیشه پس از مرگِ او برخی برایِ مطرح شدنِ خود سرِ زبان ها می اُفتاد.
تصویری شکسته بسته از او داشتم و در نهایت غنیمتی به دستم رسید که نعمتِ بزرگی شد.صدایِ فروغِ فرخزاد در حالِ خواندنِ اشعارش و نیز مصاحبه ای با گُرگین که در آن روحِ خسته و خمودش در پسِ کلامِ شوخ و شنگ اش هویدا بود.این نوار بعد ها بریده و تکه شده به بازار آمد که البّته آن هم غنیمت بود.
گورستانِ ظهیرالدوله را از خیلی پیش تر ها دیده بودم.چندین و چند بار، ولی نمی دانستم فروغ آن جا در جوارِ خیلی از بزرگانِ ادب خفته.
وقتی فهمیدم ، یعنی درست همان لحظه که فهمیدم به آن جا رفتم.در مجله یِ گردون گزارشی خواندم و دانستم.غریب آن که در فردوسی هایِ آن روزگار آن را نیافته بودم.
شب بود و خدابیامرز حامد صفایی کسی را راه نمی داد، ولی من با هزار خواهش و تمنا توانستم از سدّ ِ سنگینِ او گذر کنم.
سرِ خاکش که ایستادم.با خود زمزمه می کردم /اگر به دیدنم آمدی.....
ساعتی ایستادم.نمِ برفی زد و آن لحظه را برایم جاودانه کرد و آن تصویر را در ذهنم حک نمود.راه اُفتادم سمتِ خانه.دست در جیب و سر به رویِ آسمان.قرمزی آسمان مرا با شعرِ او پیوند می داد. لحظه یِ نابی که مرا نشئه کرد.
وقتی به خانه رسیدم مادر بزرگم نگران بود که تا به حال کجا بودم و من را توانِ بحثِ شبانه نبود و ترجیح می دادم تبدیل به پسری بد شوم تا اینکه بخواهم با حرف زدن خود را از این حال در آورم.
بعد ها توانستم با حمید مصدق آن احساسِ شبانه را تقسیم کنم و با خاطراتِ جزیی نگر او همراه شوم.
سالی بعد تر از آن روزها گردونِ عزیز می خواست تا ویژه نامه یِ نمایش در آورد.ویژه نامه یِ داستان را در نوروز منتشر کرده بود.من نیز دست به کار نوشتنِ نمایشنامه ای تک پرده ای شدم که بانویی را در خانه ای تصویر می کرد و از پشتِ پنجره به کوچه ای تاریک نگاه می کرد.مونولوگِ بلندی داشت که فحوایِ آن از اشعارِ فروغ برداشته شده بود و آن شخصیّت برایِ من جلوه ای از فروغِ فرخزاد بود.
امروز چونان گذشته فروغ مرا در بر نگرفته است.روزگار که می گذرد و نوشتن و خواندن می شود حرفه یِ آدم، گویی حساسیّت هایت را آرام از دست می دهی. هرچند هنوز با خواندنِ شعر و شنیدنِ صدایش احساسِ دلپذیری مرا در بر می گیرد ولی افسوس که آن شیفته گی دورانِ نوجوانی و آتشی که شعرش در وجودم انداخت دیگر نیست.این منم که در لابیرنتِ روزهایِ عَلَی السویه دچارِ روزمره گی شده ام.
ادامه دارد....

۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه

نگاهِ بی پایانِ لیره.

برایِ ابوالفضلِ لیره و نمایشِ آثارش در گالریِ هفت ثمر
نگاهش کردم.گفتم:یادت هست؟لبخندی زد،تلخ و اسرار آمیز.از جسمِ سنگین و آتشینی که در دست داشت قلاجی زد و بازدمِ دودناک اش را به آسمان بخشید.نگاهم کرد ، در سکوت ولی سرشار از حرف و بی نگاهی از مرگ.
گفته بودم:بهمن جلالی مرد.نی ناکِ گُل انداخته را در گِلینِ پیش رو میراند و گفت: سفرِ کوتاهی رفته است، باز می آید.من بی حواسِ خیالِ شاعر، از مرگ می گویم و از آن دردِ بی درمانی که جانِ عکّاس را به جان سِتان فدیه داد.نگاهم می کند، تلخ و فِسُرده،ریشی می جنباند و می گوید:بغضی بود و ترکید. و دیگر هیچ نمی گویم که او مرگ را باور ندارد.
لیره یِ عزیزِ من،ابوالفضل،در درگاهِ بازیخانه یِ پُر بازیگر و پیر بازی سازش ایستاده.تو گویی در برابر جهانِ بی منتها یک تنه لشگر کشیده و جانبازانه سرداری می کند.زخمه می زند بر این زخمِ ناسور و انتری و لعبت ساز و نقاره زن را حیرانِ آوازهایِ خود، در غمِ بی نغمه گی فرو می برد و دست افشانی و پایکوبی می آغازد تو گویی سر سلسله دار مُغنیّانِ روزگارانِ عهدِ نوح است که از ایلغارِ فرومایه گان جان به در برده و سینه را ستبرِ ستیغِ خروشِ سیاه کارانِ غم بازِ مرگ ساز کرده و در این حیاتِ قسطی و بی وجه از سرخی جان می زند و بر حوضِ پُر غمِ حیاطِ ما تخته حوضیِ شادانه می طربد که سفر نزدیک است و وعده یِ دیدار دور هر چند که بر لوحِ آشنایی قصه یِ بی پایان نوشته باشد بی غلط.
رفیقِ روزهایِ خامی ام به پخته گی نقش می زند و من را مسحورِ رنگ هایِ نگذاشته می کند.بی اُمیدِ مهری از آتش دست به هُرمِ نگارینه هایش می برم.می سوزم ، نه نمی سوزم ، واژه را نمی یابم و از سرِ بی سَری می گویم وخلاص که او را خلاصی هیچ گاه پرنده ای نبود که در این قفسِ بی پایان رختی از رنگ به تن کند.
می گویم:خداحافظ.نگاهی می کند.لبخندی و سری از سرِ صفا.رفیقِ سال هایِ سالَم،سالِم و بی سال، به پُر سالی آوازِ سارهایِ پائیزِ همان سال هایِ دوُرِ دورِ هَم نشینیِ دوره هایِ دوُر از هم، مرا به فنجانی تلخ و گَس می خواند ، به خلوتگهِ لحظه هایِ بی رنگیِ پُر رنگ اش، که او چه بی رنگیِ پُر رنگی دارد در این فاحشه خانه یِ پُر رنگِ رنگ باخته.می نوشم از آن شوکران سُقراط وار، جایِ دست افشانیِ مرگ است به عیشِ خرد که آن را در این بزم کرانه نیست.
دور می شوم.آوازش در کوچه پیچیده است.می گویم:یادت هست؟بر می گردم.دلِ سیاهیِ کوچه پُر درد تر از آن است که دیدگانِ مرا به سیمایِ او مهمان کند.یادش هست.میدانم.آتشی افروخته و قلاجی می زند تا با بازدمِ آن آسمان را به ابری دود زده بساید.غُصه ام می گیرد. در انتظارِ رقصِ شاپرک هایِ رنگین اش ستاره می شِمُرَم. به دل می گویم ، یادش هست.باز به ضیافتِ او مهمان خواهم شد، بی پایان.

۱۳۸۸ دی ۱۵, سه‌شنبه

گم شده ام!

برایِ آرش مشفقی

کبریت زدم
تو برایِ این روشنایی محدود،گریستی.
احمد رضا احمدی می گوید و من در خودم می اندیشم که این خط را کِی بر کاغذ آوردم که دفترِ احمدی از آن سیاه شده.لحظه هایم چونان صندوقچه ایست که گاه به زحمت و تَعَب آن را باز می کنم تا احساس هوایی بخورد و آن هنگام است که نوایِ محزونِ کمانچه ای را می شنوم در مایه یِ دشتی که سوزناک نغمه ساز می کند.
با خود می گویم در کُجایِ روزهایِ کودکی گم شده ام.دردِ جانکاهی است در هزار تویِ زندگی، فراموش کردن و فراموشی ساختن.
دلتنگی سراغم آمد و ناگاه به خود آمدم و فهمیدم چادرِ خشتیِ مادر را رها کرده و خود را گم کرده ام.در کوچه باد می آید و موهایِ من به رقص آمده است.چتریِ موهایم به چپ و راست می لغزد.طعمِ گسِ هراس در رگ و پودم جاری شده و تلخی دهانم مرا به خود آورده.به هر سوی نگاه می کنم.مردان و زنان، بی آنکه در خاطره هایشان پسرِ گمشده ای باشد به سویِ اُفق روانند.به سیمایِ رهگذران می نگرم.سیرت ها پُر از غُصّه است ، امّا کسی در صورت اش قصّه ای ندارد.من از دنیایِ بی قصّه می ترسم.گریه ام می گیرد.آن قدر در خاطره یِ این مردمِ تنها، گم شده ام که کسی گریه ام را نمی بیند. من امّا به سویِ اُفق نمی روم.مقاومت می کنم، بر جای می ایستم تا دستانی پُر از نورِ آشنایی مرا به خود بخواند.افسوس که چه قدر ایستادم و چه قدر بیشتر ایستادم و کسی مرا نگاهی نکرد و حتّا به لبخندی مهمانم نساخت. با خود گفتم چرا کودکی دیگر، دستانِ مادرش را رها نمی کند تا به حجمِ تنهایی من حمله کند.هیچ کس امّا نیامد.من با خودم تنها ماندم. باد می آمد و چشمانم دست به کار خیس کردنِ گونه هایم بود.اشک بر صورتم شُره کرد ومن ترسیدم مبادا بوسه یِ مادرم که در شبِ بی خوابی بر گونه ام حَک شده به لحظه ای فراموش شود و دیگر در میانِ خیلِ مردم پیدا نشوم.آخر مادرم مرا به همین نشانه ها باز خواهد شناخت.
از انتهایِ کوچه یِ باریک صدا می آید.نمی دانم.من در انتظارِ دستانِ مهربانی هستم که هُرمِ نگرانی را بر سر و رویم ببارد.اخمش را هزاران بستنی نخورده و لیس نزده خریدارم.نمی دانم بروم به سویِ صداهایِ رنگینِ نیلی انتهایِ کوچه یا بمانم تا آن سپیدِ خشتیِ مهتابی از خمِ کوچه یِ حزین پیدایش شود و من را خنده ای خیس از اشک هدیه دهد.دست دست می کنم.شورِ وسوسه مرا می آزارد.خود را در هوایِ پُر نسیمِ له لهِ کوچه یِ غمگین نگاه می دارم.چشمانم به فاقِ بی انتهایِ کوچه مانده است. در سویِ دیگرم هنوز صدا می آید و من گریه را با هوسِ دیدارِ آن حجمِ ناپیدایِ شادیِ نادیده، دست به دست می کنم.
قدم که بر داشتم دریافتم ، مرگ در آرزویِ دیدارِ من خواهد نشست.تلاطمِ پُر التهابِ روزهایِ کودکی، در پچپچه هایِ سَر نازَده یِ آن پوچِ بی ثمر به باد رفت.خمِ کوچه را به در کردم فقط سیاهی بود و تباهی.
صدایِ زنبورکِ آن مردِ ناپیدایِ نابینا به نگاهِ من رقصی کرد.دل دلِ من با باد در آمیخت و مردِ سیاه دیده با شَتَکِ نسیمِ خوش خوشانی، قیقاجی زد و چون پروانه یِ خیس از شلنگِ کودکِ شیطان،در سینه یِ آسمان گم شد.
ترسیدم.بسیار ترسیدم.از این جا که ایستاده ام دیگر به سویِ کوچه یِ نکبتِ گم شده گی، دیداری ندارم.حتّا آن چند رهگذرِ بی قصّه یِ بی مهتاب،حتا آن کودکانی که دستِ مادرشان را رها نکرده بودند،حتا آن حجمِ چادرِ خشتی،آه،چادرِ خشتی، که از بویِ آهارش مست می شوم.اگر آمده باشد و من نباشم؟
می دوم.به دو می روم.خمِ کوچه همین چند قدم بیشتر نبود.ولی نمی رسم. هرچه می روم نمی رسم.پس آن خانه یِ آجر بهمنیِ سرِ نبش کُجاست؟آن فشاریِ آب ؟نمی توانم بر جا بمانم. می دوم.همه یِ توانم را در پاهایم می ریزم.گویی در حجمِ اسفنج گونه ای فرو می روم.
چتریِ موهایم خیس از عرق است.نفس می کشم. باد دیگر نمی آید.سَر بالا می کنم.خورشید در غمِ غروب فرو می رود.اگر مادرم را نیابم.کاش زیرِ بازارچه می ماندم و از قصّابی طلبِ قصّه می کردم.دردِ غُصّه ام را با دیوار می گویم.دیوار در بُنِ خود هیچ نگاهی به پسرِ گم شده نمی اندازد.
نفس ام تنگ شده است. حالا می دانم که گم شده ام.حالا می دانم مادرم به این کوچه نیامد و من را در آن لحظه یِ پُر اضطراب ندید.
به اُفق نگاه می کنم.اُفق اما مرا نمی بیند.اگر می دید لابد عکسِ مرا به چشمانم مادرم می انداخت تا پسر مهربانی شوم که در اشک هایش خانه کند و بر گونه هایش بوسه زند.
نفس ام تنگ شده است.دیوار ها به من نزدیک می شوند. آغوشِ سرد از سیمان مرا چون دلبری در بر می گیرد.خفه می شوم.حالا همه می دانند که گم شده ام.نا ندارم که ناله ای کنم.اشک در چشمانِ تو نیز حلقه زده و من به تو می گویم هنوز هزاران بُقچه یِ باز نشده در دلِ صندوقچه یِ زندگی مانده است.برایت می خوانم که شاعرِ سپیدِ محبوبِ عصرِ من به تو گفته است:
کبریت زدم،
تو برایِ این روشناییِ محدود، گریستی.

۱۳۸۸ آذر ۲۱, شنبه

روزهایِ خسته و نا آرام، بدونِ رفیقِ راه


چه قدر دلم برایِ مهدی تنگ شده.مهدی اباسلط.عادت نداشتم این همه وقت نبینمش.تو اوجِ گرفتاری ها لااقل هفته ای یک بار همدیگر را می دیدیم.وقتی دلم پر غُصّه و سرم پُر صدا ست می فهمم چند وقتی شده که رفیقم را ندیده ام.
نمی دانم چرا من که در عادت کردن به شرایط آدمِ توانایی هستم نمی توانم با این موضوع عادی برخورد کنم.شاید به این خاطر که او تنها کسی بود که می توانستم روزهایِ بیشتر دَمَغ ام را با او طی کنم و باز به قلم و کاغذ برگردم.
از وقتی او رفته نمی توانم مثلِ قبل بنویسم. فیلمنامه ها را دوست ندارم.هیچ وقت دوست نداشتم، او بود که به من می گفت چگونه عاشقِ نوشته هایم باشم.شاید دیگر نتوانم مثلِ قبل بنویسم.
غُصه دارم.این مربوط به من ومهدی نیست، ولی او می فهمید چرا من این طوری شده ام.
من یک خاطره یِ بَدَم.خاطره ای که به سختی فراموش می شود.روزگارِ رفته یِ سرزمینی که به من رویِ خوش کمتر نشان داده است.نه آن که بخواهم سازِ پُر گله کوک کنم امّا درونِ نا آرامم هدیه ایست که با همه یِ احترام به من تقدیم شده و من محکومم به داشتنِ آن و حملِ آن همچون پرومته.مهدی نیز خود را چون سیزیف می دید.گویی نفرینی بر وجودِ ما سایه افکنده.
خواب برایم حرام است و لختی نمی توانم بیاسایم، تو گویی درونم مُذاب مانندی ریخته اند که از توُ مرا می سوزاند.
نمی دانم تا کِی می توانم این حالم را با چیز هایِ خوبی که در کنارِ من به نظر می رسد تلطیف کنم ولی راحت تر بود وقتی مهدی بود.
هیچ کدام از دوستانش و دوستانم نمی دانند از چه حرف می زنم. فقط او می داند. برایم سخت است به دیداری روم که سنگِ سخت و سیاهی بینِ مان قرار گرفته. این روزها اشک امانم نمی دهد. داغِ رفیقِ جوانم ، مثلِ زخمی تازه و زنده، تن ام را می خورد. مثلِ خوره.اِی کاش بود- حداقل این روزها اِی کاش بود.اِی کاش.کاش.کاش.

۱۳۸۸ آذر ۱۰, سه‌شنبه

واقعاً کسی از گربه هایِ ایرانی خبر نداره!


فرهنگ و هنر در جامعه یِ هیجانی از دو سو لطمه می خورد.اوّل آن که امکانِ طرحِ درست و عاری از حاشیه را نمی یابد و دو آن که، به همان دلیلِ اوّل، امکانِ نقد و بررسیِ فارغ از جهت گیری ها برایش فراهم نمی شود. چُنان جرقّه ای به دست می آید و لحظاتی ما را مفتون و ذوق زده یِ حضورش می کند و با مرورِ زمان به فراموشی سپرده می شود.
چه بسیار شعرها و داستان ها و فیلم هایی را می توان نام برد که در زمانی، به علّتی فراتر از ذاتِ خودِ اثر ،آمده و درخشیده اند، ولی امروز پس از سال ها جایگاهی در دسته بندی هایِ تاثیر گذارِ ما ندارند و آن ها را سطحی و گاه سخیف می یابیم، چه آن که در بُرهه ای که به دستمان رسیده اند گمان داشتیم بزرگترین اثرِ زمانه را یافته ایم.
فیلمِ کسی از گربه هایِ ایرانی خبر نداره ، آخرین ساخته یِ بهمنِ قبادی ، در چنین فضایی به دستمتان رسیده است.بحثِ ارزش گذاریِ فیلم نیست ولی آیا کسی می تواند منکرِ تاثیرِ زمان و نیز اتفّاقاتِ حاشیه ای در مطرح شدنِ این کار شود؟
همه ماجرایِ رکسانا صابری و آن نامه هایی را که بهمنِ قبادی نوشت و سپس موجِ رسانه ایِ وحشتناکی که با آن برخواست را به یاد دارند.جشنواره یِ کن نیز در شُرُفِ شروع بود. درست در همان زمان بود که فهمیدیم بهمنِ قبادی فیلمی ساخته که رکسانا صابری در آن دخیل بوده. بعد تر در عنوان بندیِ فیلم دیدیم که زیرِ عنوانِ مجری طرح نامش حَک شده.البتّه در پلانی از فیلم به هیبتِ رهگذری نیز دیده می شود.
بگذریم. فیلمِ قبادی یک تراژدی است درباره یِ جوانانِ ایرانی که به کارِ موسیقیِ زیر زمینی مشغولند.از هر رنگ و هر سِلک.با هزارن مسئله و ماجرا که در این فیلم با آن گلخانه ای تا شده است.
دختر و پسری به نامِ اشکان و نگار- نوازنده و خواننده یِ زیر زمینی - که می خواهند برایِ ادامه یِ موسیقی و اجرایِ کنسرت به لندن بروند وقصد دارند تا بَندی تشکیل دهند و با خود ببرند.مسیری زیر زمینی آغاز می شود و در این راه با جوانی آشنا می شوند همه فن حریف، که حامد بهداد آن را بازی می کند.
به این بهانه، فیلم ما را به لا لویِ خَفیّه و خوفیه یِ گروه هایِ موسیقی می برد و به این شیوه ایشان را به ما معرفی می کند.
این همه یِ ماجرایی است که روایتِ فیلم را شامل می شود. بحث ها درباره یِ گرفتنِ مجوزِ آلبوم و برگزاریِ کنسرت و باقی مسائل چیزهایی است که در فیلم هایِ سخیفِ گیشه ایِ همین سال ها دیده ایم، مثلاً پرِپرواز با بازی شادمهرِ عقیلی که پُزِ منتقد بودن را نیز داشت!
انکارِ جذابیّتِ گروه ها و نیز روابطِ آن ها سخت است. حدّاقل من که لذّت بردم و بسیار مایل شدم تا تعدادی از آن ها را که تا به حال نشنیدم بیایم و بشنوم،حتّا زاویه یِ نگاهِ همین جوانان به رفتن به آن سویِ آب ها ، که خود را مالِ این سرزمین می دانند و نمی خواهند از آن جدا شوند قابلِ ستایش است.
سختیِ آن ها برایِ آن که در جامعه بمانند و کار کنند و تمرین کنند، گاهی برایِ من گریه دار بود.
این که همسایه ها، یعنی همان کسانی که این جوانان قرار است برایِ آن ها موسیقی بسازند مُدام سببِ آزار آن ها می شوند.به شکلی که مجبور به تمرین در طویله می شوند.
دستِ آخر البتّه نااُمیدی است. کسی که باید اسبابِ خروجِ آن ها را فراهم کند گرفتار می شود. اشکان، آخرِ داستان در یک پارتی که اتفّاقی در آن است از ترسِ گرفتار نشدن از پلّه ها پرت می شود و ...و شقایق نیز هم چون پلانِ آخرِ فیلمِ مودیلیانی خود را از بلندی پرت می کند.
خُب، موضوع جذّاب است ولی نو نیست.از آن دست مسائلی که به درست یا غلط شده تابو و همین حرف زدن درباره یِ آن می تواند برایِ بخشی از جامعه مهم باشد.حتّا ما فیلم بین هایِ حرفه ای را شگفت زده می کند ، باعث می شود تا نتوانیم فیلم را بی واسطه ببینیم و ذهنمان را از حواشیِ ایجاد شده خلاص کنیم.
با این همه امّا فیلم ، فیلمِ خوبی نیست. روزنگاریِ صرفاً خام دستانه ایست از بخشِ عشقِ موزیکِ جامعه یِ جوانِ ایران که تا کنون بر رویِ تصویر، امکانِ ظهور نداشتند .ولی این دلیلِ کافی برایِ خوب بودنِ فیلم به مثابه یِ فیلم نیست.
بازی ها بسیار آماتوری و ضعیف است، نا بازیگرانِ فیلم خیلی نابازیگرند والبتّه لوازمی برایِ ابرازِ خلاقیّت نداشتند. حامد بهداد چون همیشه یک جوانِ عصبی – نه عصبانی- را نمایش می دهد و دیگر خسته شده ایم ازین روانی بازی هایِ این مارلون براندویِ خود خوانده.
البتّه از حق نگذریم که اجرایش با گروهِ دارکوب یکی از بهترین کارهایی است که در فیلم می بینیم و یا حدّاقل من این طور می اندیشم.
خطِ رواییِ داستان ، تکراری است و ساده انگارانه و حضورِ یکی از بهترین داستان نویسانِ موثرِ روزگارمان اصلاً دیده نمی شود و این- دیده نمی شود- به معنایِ آن دیده نشدن که مترادفِ درست و طبیعی درآمدنِ کار می گوییم، نیست.
پایان بندیِ فیلم ،اشاره به اتفّاقی دارد که چند سال پیش برایِ یکی از دست اندرکارانِ جوانِ سینما رُخ داد.همه آن را می دانند . در یکی دو فیلم مثلِ شبانه و حتّا تِله فیلم از آن استفاده شده است، دستمالی و سَر دستی و ذهنِ توطئه مندِ ما آن را جهت دار می یابد.
صدا و تصویر امّا فراتر از حدِّ تصور است. تورج اصلانی بسیار خوب و شُسته رُفته کار کرده. درباره یِ کار بلدی و اُستادیِ نظام الدین کیایی و بهمن اردلان نیز که کسی تردید ندارد. تدوینِ صفی یاری امّا ذوق زده است. اِم تی وی بازی هایِ فصل هایِ موسیقایی نه جذّاب در آمده و نه پیشنهادِ جدیدِ تصویری دارد، گو اینکه وقتی روایتِ فیلم این چنین دمِ دستی است بارِ اصلی باید به رویِ گُرده یِ این ها باشد،کاری که تورج اصلانی توانسته از پَس اَش برآید.
فیلم مرا کمی شگفت زده کرد، ولی در نهایت نا اُمید ماندم.چرا ما از این روحیّه یِ جهانِ سوّمیِ مان دست بر نمی داریم که وقتی به سوژه یِ نابی – بر فرضِ ناب بودن – قرار است بپردازیم ساده ترین و پیش پا اُفتاده ترین حالت را انتخاب می کنیم.
گمان می کنیم تابو بودن و جالب بودنِ سوژه کفایت می کند و دیگر لازم نیست به ابعادِ مختلفِ فیلم، مانندِ انگیزه ها و شمایلِ شخصیّت ها،شکلِ بازی ها و نحوه یِ بررسیِ مفاهیمی که قصد داریم به عنوانِ زیر متن به آن بپردازیم اهمیّت قائل شویم.
کسی از گربه هایِ ایرانی خبر نداره! یک افسوس است. افسوسی بزرگ. موضوعی جذّاب که با نگاهی روزمره و سیاست زده در لابلایِ حرف هایِ روزنامه ای با پرداختی اغراق شده و پر غُلُو به اثری نا تمام تبدیل شده.کاش فیلمسازانِ ما این نیرویی را که صرفِ بازی هایِ سیاسی می کنند تا چیزَکی بسازند برایِ ابرازِ عقیده هایِ روز و گرفتنِ پُز هایِ روشنفکری، از داشته ها و اندیشه ها برایِ ساختنِ اثری ماندنی استفاده می کردند.افسوس.

۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه

در خدمت و خیانت به اکبر رادی


اِبا داشتم تا در این صفحات حرفی از دیگری آید و یا گوشه و لُغُزی که ما ایرانی هایِ مثلاً فرهنگی، آن را نقد می خوانیم ،آوَرَم. امّا چیزَکی لازم بود، تا در بابِ دفتری آورم که مرا مُهّم آمد.
اکبر رادی – که نامش جاودان – چُنان بر تارک ادبیاتِ نمایشی ما ایستاده که هر حرفی جُز همان ها که دیگران گفته و نوشته اند، شِکَر خوردنِ زیادی است. عَلَی الخُصوص آن چیزهایی که به قلمِ حمید امجد و محمّد رحمانیان نوشته شده.پس من از این شیتان فیتان بازی هایِ شِبهِ روشنفکری، خودم را رها می کنم و می گویم اگر بر قلمِ من نیز چیزکی ناچیز به عنوانِ مثلاً فیلمنامه آمده و یا احیاناً گفتگونویسی هایی که در کارهایم شاید به چشم آمده، مَدیون و مَرهونِ نسل هایِ پیشینِ ماست که برایِ من یک نفر، اکبر رادی سَردسته یِ ایشان به شمار می رود.خَلَجِ سال هایِ پنجاه و بیضاییِ همه یِ سال ها در ردیفِ بعدی هستند.
رادی، امّا برایِ من بُعدِ دیگری از جذّابیّت نیز داشت.فکر کنید در ابتدایِ شناختنِ این آدم مُهِم ها ، مثلاً در همان نوجوانی که نمایشنامه یِ مرگ در پائیز را پُشتِ شیشه یِ کتابِ زمان می بینید، پدرتان بگوید او دامادِ عمو احمد آقاست. حالا عمو احمد آقا کیه؟ عمویِ پدر بزرگم که ما هر سال، اوّلِ فروردین به دیدنش می رفتیم.پیرمردی سَرِحال که اُتاقِ بالا خانه اش در ایستگاهِ ناصریِ خیابانِ شهباز- هفده شهریورِ امروز- برایِ خودش ماجراهایی داشته .چند دختر، که یکی از آنها حمیده بانوست.شاید درباره یِ عمو احمد آقا و خانواده اش و نیز خاطراتِ جذّابِ آنها بعد تر نوشتم.خانواده یِ عنقا ،همیشه آبستنِ حرف و حدیثِ درون خانگی بوده و گاه بینِ عمو زاده ها اختلاف. هنوز هم پس از سالیان این ها وجود دارد. ولی همه، حتا آنها که به دشمنی با خانواده یِ عمو احمد آقا شُهرت داشته و چه بسا حق هم دارند بر تفاوت و تمایزِ حمیده بانو اذعان دارند و او را از باقیِ این خاندان جدا می کردند و حسابی سَوایِ بقیّه برایش می ساختندو چه بسا در این بین،حضورِ رادی بی تاثیر نیوده،که بی گمان همین است.
خُب ،من نمایشنامه هایِ او را یکی یکی می یافتم و می خواندم چراکه گُمان داشتم به عنوانِ یک فامیل وظیفه دارم.پدر بزرگم – که عمرش دراز باد – از رادی خاطراتی می گفت ومرا با گوشه هایی از شخصیّتِ او آشنا می کرد. از تند مزاجی و شدّتِ کلامش و نیز خاطراتی از جشنِ عروسیِ او.هنگامی که همین یکی دو سالِ پیش به او از بیماری صَعب و مرگِ زود هنگامش گُفتم گریه کرد و در مراسمِ ختم اش با همه یِ بیماری شرکت جُست.
پس رادی برایِ من آدمِ مُهّمی است.ولی اینها را دلیل غیرِ این است.
چند روز پیش کتابی به دستم رسید.پُشتِ صحنه یِ آبی.گفتگو با اکبر رادی. مهدی مظفری ساوجی آن را سامان داده در آخرین روزهایِ حیاتِ رادی.به واقع رادی که شُهره بود به بازبینی هایِ مُکرّر و اصلاح ،آن را برایِ چاپ ندیده است. این ها را به روایتِ دیباچه یِ کتاب می گویم.
من که با خواندنِ مکالمات و آن شلاقِ سرکشِ کلامِ رادی و آن زبانِ آتشین که گویی شمشیری است از نیام درآمده، مست می شدم و مزّه کردنِ الفاظ و اشاراتی که او به کار می برد را همیشه تمنّا می کردم،پس بی مُعطّلی آن را دست گرفتم.تا صبح یک نَفَس خواندم و سَرخورده شدم.گیج و ویج. هربار که می خواستم آن را زمین بگذارم و رها کنم با خود می گفتم بگذار ادامه دهم ،شاید آن رادیِ همیشه سر بر آورد، ولی افسوس که تا آخر چیزَکی دستِ مرا نگرفت. از یکی دو دوستِ این کاره نیز نظر گرفتم ،آن ها هم با رعایتِ بزرگیِ رادی، همین رای را داشتند.
کتاب با طرحِ این موضوع آغاز می شود که بَناست تا حرف هایی زده و شنیده شود که پیش از این در مکالمات نیامده.پس گفتگو به سیاقِ معرفت شناسانِ متاخر با تعاریفی آغاز می گردد. تعاریف به جاهایی کشیده می شود که به نوعی قرار است مرامنامه یِ اکبر رادی باشد. ولی چرا این مقدار سُست و بی مایه.نه آنکه بخواهم از رادی ایراد بگیرم .نه.ولی ما که مقالات و مصاحبه هایِ او را خوانده ایم حق داریم که شگفت زده شویم.شاید آن هنگام باشد که به اهمیّتِ باز نویسی و بازنگری ها پی می بریم.
مردِ وسواسیِ ادبیاتِ نمایشی به گونه ای حرف زده است که در صحّتِ آن تردید می کنیم. حتّا درباره یِ موضوعاتی اظهارِ نظر نموده که بی شک در بازبینی هایِ آخر از آن ها می کاسته است.اظهاراتش درباره یِ نمایش در آن سویِ آب ها ابتدایی است و البتّه کمی با غلط. چه بسا این ها همه به سبب بیماری و استفاده از دارو ها باشد.واصلاً مگر حضورِ ذهنِ آدم ها در لحظه چه قدر است؟
در حاشیه یِ کتاب خیلی چیز ها یادداشت نموده ام، ولی هم چنان اِبا دارم از طرحِ آن و این به جهتِ عشقی است که به رادی دارم، ومی دانم که این یک اخلاقِ جهان سوّمی است.
اصولاً چه ایرادی داشت تا کسانی مانندِ حمید امجد، که هم نویسنده ای توانا و هم ویراستاری یکّه است ، این اوراق را در غیابِ مرحومِ اُستاد از نظر می گذراند و تا ما این کلامنوشته یِ شلخته را به عنوانِ آخرین مانده یِ کسی که زبانِ نوشته ها و گفته هایش همانندِ جواهری تَراش خورده می مانست، بدین شکل نبینیم و نخوانیم؟ نه آن که در محتوا دستی رود بلکه بتوان کلامِ رادی را شناخت.این لُطف به حقِّ اکبر رادی نیست؟
فراموش نکنیم که رادی، کتابِ مکالمات را از نو ویرایش کرد ،بدان روی که ایرادِ عمده یِ آن را چنان که در پیشانی نوشتِ کتاب آورده، مباحث عموماً کلی و احساسی می دانسته و نه تحلیلی.آن جا از وسواسش می گوید که می خواهد با زبانِ یک نویسنده حرف زند.
رادی رفته و این بزرگ ترین ضایعه است.آن چنان که بیضایی نوشت سوار بر واژه هایِ خویش.ای کاش خاطره یِ آن واژه ها با این متنِ کلّی که به نظرِ من گِره از کار هیچ کس جُز ناشر و گفتگو کننده یِ محترم نمی گشاید خراب نمی شد.
من به همه می گویم بیاییم کلامِ رادی را در درام هایِ ناب و مکالمات اش بیابیم و این را بگذاریم تا در سیل و خیلِ کتاب هایی که به جهات غیرِ ادبی رواج می یابند گم شود.

۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه

من و ماجرایِ نوشتن ام!


دارم جان می کَنم.دست رو دست نگذاشتم، ولی نَفَسَم بُریده و نایِ کار برایم نمانده.هر لُغتی که قرار است رویِ کاغذ بیاورم ، تو گویی جان از تَنَم در می آید.این فیلمنامه یِ جدیدی که دست گرفته ام یک جورایی آزارم می دَهَد، نه به خاطرِ خودِ فیلمنامه بلکه به خاطرِ خودِ من. تو مشغولِ مردن ات بودی یا به قولِ کارگردانش- بارِ دیگر مادر....- ماجرایِ جدیدِ من است برایِ زیر و رو شدن.
برایِ من نوشتن کارِ سختی نیست ، امّا این بار در هوایِ نوشتن نیستم.از هر جایی که می خواهم وارد شوم ، اِنگار درها بسته است.داستانم را کاملاً می شناسم. ظرایفَش را در یافته ام. آدم هایِ قصه را می شناسم و به کُنهِ آنها پِی برده ام امّا چه فایده، دستانم با قلم مهربان نیست . فیلمنامه را هم دوست ندارم روی لَپ تاپ بنویسم. برایِ من اَلَکی به حساب می آد. ذهنم آن قدر پر سرعت نشده که بتوانم این فاصله یِ بینِ ذهن و سر انگشتان بر رویِ صفحه کلید را پر کنم.
برایِ نوشتنِ این کلمات ، به راحتی می توانم با صفحه کلید تا کنم ، ولی داستان و فیلمنامه ، کاغذِ سفید و قلمِ خودنویس و روان نویس هایِ جورواجور لازم دارد. مخصوصاً من که دچارِ بیماریِ وسواسِ شدیدم در استفاده از لوازم التحریر.
برایِ آن که بتوانم بنویسم باید کاغذِ مناسب و قلم هایِ مناسب داشته باشم.گاه هفته ها نوشتنم به تعویق می اُفتد تا من بتوانم اسباب و وسائلِ نگارش را بیابم.یافتنِ کاغذی که قلمِ خودنویسِ سناتورِ من که نامم بر رویِ آن حَّک شده راحت بر رویِ آن بلغزد آسان نیست. گاه چندین جنسِ مختلف را می خَرم و امتحان می کنم ولی فایده ای ندارد.تازه از دورانِ یافتنِ کاغذ کاهی هایِ کاردُرُست گذر کرده ام که آن خودش بلوایی بود.
پاری وقت ها قیدِ خودنویس هایِ جورواجورم را می زنم و دست به دامانِ روان نویس می شوم. یافتنِ روان نویسِ مناسب نیز ماجرایی می شود. مهدی اباسلط که یادش جاودان باد همیشه چشم می گرداند تا برایم چیزِ مناسبی بیابد،تقریباً همه یِ دوستانم از این قاعده مستثنا نیستند. روان نویسِ سوزنی ، محبوب ترین قلمِ من است ولی افسوس که دیگر نمی توان از آنها در بازار یافت.
حالا جایِ نوشتن بماند. این که کجا بنویسم هم برایِ من مهّم است. هر جایی و در هر حالتی نمی توانم بنویسم. صندلی برایِ من مهّم است . اینکه چه فاصله ای از زمین داشته باشد و پاهایم روی زمین باشد. هوایِ اُتاق باید نه سرد باشد و نه گرم ولی اگر کمی به سویِ خُنکی برود برایم مطلوب تر است. نورِ اُتاق را کم می خواهم و ترجیح می دهم تا با نورِ چراغ مطالعه یِ رویِ میزِ کار بنویسم. این طور راحت ترم.
اینها اگر مهیّا شود، که بیشترِ اوقات به سختی می شود می رسم به مرارَت و تَعَبِ یافتنِ جمله ی اوّل. این جمله یِ اوّل گاه مرا تا مرزِ جنون می رساند. تا جایی که صدایِ تهیّه کننده یِ عزیز در می آید و زمانِ از دست رفته را یادآوری می کند.
وضعیّتِ من درست شبیهِ شخصیّتِ فیلمِ اقتباس می شود. با این فرق که من از نبوغِ چارلی کافمَن بی بهره ام.امّا کلافه گی و روان پریشی ام چون اوست.انواعِ قهوه ها را آزمایش می کنم. چایِ نعناع حتا.انواعِ شکلاتِ تلخ و هزار کار روانیِ دیگر.بله؛ ملغمه یِ غریبی است این نوشتنِ من.
برایِ نوشتنِ جمله یِ اوّل گاه سی صفحه سیاه می کنم.البتّه اگر به ماجرایِ معروفِ ترس از صفحه یِ سفید غلبه نمایم.
اطرافیانم در این روزها بسیار از خود صبوری نشان می دهند، چرا که آستانه یِ تحمّل به حدّاقلِ خودش می رسد و هر موضوعِ ابلهانه و پیش پا اُفتاده ای می تواند مرا به هم ریزد. خواب که کالایِ گران و غالباً نایابی است در این اوقات. شده که بیش از بیست و چهار ساعت بی حرکت و بی خواب پُشتِ میزم نشسته ام و هیچ نگفته و هیچ ننوشته ام.
این جوری ها می گذرانم. گاهی که شروع به نوشتن می کنم دچارِ وسواسِ بِهسازی می شوم. پس هِی از نو و این ماجرا ها ادامه می یابد تا آن که اتفاقی اُفتد و من موتورم روشن شود. آن وقت است که دیگر همه چیز به سرعت پیش می رود و به آن چه تا حدودی دِلخواهم است دست پیدا می کنم.چیزی که می توانم پُشت اش بایستم و از آن دفاع کنم، چیزی که ارزشِ ثبت به عنوانِ تصویر دارد. ارزش گذاری هایِ من شخصی و آرمانی است و خود را در بازی احمقانه یِ مقایسه نمی اندازم.چه بسا برایِ مَتنی، کلّی بَه بَه و چَه چَه بشنوم ولی خودم از آن عُقَّم بگیرد و گاه کسی اِقبالی به نوشته ام نشان ندهد و من خود می دانم که آن چه باید رُخ داده است. به قولِ دوستی برایِ یافتنِ اندازه ها باید حسابی جان کند.
دارم جان می کنم. دست رو دست نگذاشتم، ولی نَفَسَم بریده و نایِ کار برایم نمانده.امّا ادامه می دهم ،تا کاغذ ها را اگر سیاه می کنم به عَبَث نباشد.
ازین حرف ها بگذرم بهتر است. باید فیلمنامه را تمام کنم، چرا که دادِ تهیّه کننده ام مدّت هاست که درآمده.

۱۳۸۸ آبان ۱۹, سه‌شنبه

خلوتِ من و کتابِ چهره ها در مرگِ مهدی سحابی


نوجوان که بودم، خوره یِ کتاب و مجلّه هم بودم. مثلِ الآن، امّا با صفا تر و جستجوگرتر. هنوز این غبارِ بلد بودن و خوب خواندن و توهمّاتی اینچنینی سایه اش را ننداخته بود.
کتاب و مجلّه ها گرچه به تنّوعِ امروز نبود امّا هزار بار پر شورتر و جذّاب تر به نظر می رسید. هر چند که به نظرِ من که آدمِ مجلّه بازی هستم محتوا نیز در آن روزگار بود. اصلاً شما دیگر کُجا می توانید مجّله هایی مانندِ گردون ، آدینه و دنیایِ سخن و کِلک و تکاپو و .... بیابید؟ بهترین نویسنده هایِ عصرِ ما درآن می نوشتند و ترجمه می کردند.
گردون ماهنامه ای بود که در آن روزگار برایِ من بسیار پر اهمیّت بود. نامنظم منتشر می شد ولی برایِ نوجوانیِ من غنیمتی بود و هنوز هم هست. در مطلبی که درباره ی مرحومِ حمید مصدّق نوشته ام به اهمیّتِ گردون در آن سال هایِ رشد و شناخت اشاره کرده ام، امّا این بار بهانه ای دیگری برایِ رسیدن به آن روز ها دست داد.
در همان سال ها ، در مجلّه یِ گردون آگهیِ یک کتابِ عکس چاپ شد. از بانویی عکّاس که طبیعی بود من در آن روزها نامش را هم نشنیده باشم. مریم زندی. نامِ کتاب چهره ها بود.سیمایی از ادبیّاتِ معاصرِ ایران. پرتره هایی از نویسندگان و شاعرانِ سرزمینِ من. آن روزها کارِ نویی بود. امروز صد ها عنوان ازین دست کارها چاپ شده که خیلی از آن ها البتّه بی مایه است و اهدافِ دیگری را دنبال می کند.شکلِ کلاهی که مُد می شود.بعد تر گفتگویی نیز از مریم زندی در گردون چاپ شد و او را در حالی که خواب بود در چاپخانه نشان می داد.
برایِ من که در آن روزگار عاشقِ نوشتن و نویسنده شدن بودم، دیدنِ تصاویرِ نویسندگان آن هم به شکلِ یگانه و نابی که زندی انجام بود اسبابِ انرژی و شوری بود که نمی توانستم ازَش چشم پوشی کنم. پس آن را به دست آوردم. هرچند که سخت نبود. پدرم در این قبیل چیزها کاملاً همراه بود.
بهایِ تکفروشیِ کتاب با جلدِ سخت دو هزار و هشتصد تومان بود.کتابی نفیس با عکس هایی ماندگار و یکّه.مجموعه ای از همه یِ کسانی که دوست داشتم با سیمایشان آشنا شوم. از مهدی اخوان ثالث تا غلامحسین ساعدی و غزاله علیزاده. اتاق هایِ شان و حالت هاشان. پیپ هایِ محمّد حقوقی و گربه ی بیژن جلالی. هرچند که آمارِ رفته گانِ این کتاب به سرعت از ماندگانِ آن ها پیشی گرفت و خدا عمرِ باقی آنها را افزون کند.
هر بار که خبرِ درگذشتِ بزرگی از ادبیّات را می شنوم اوّل به سراغِ این کتاب می روم. دَمی با عکس اش خلوت می کنم و بعد اگر او از نزدیک می شناختمش با دیدنِ چهره اش روزهایی که با وی بوده ام را برایِ خود دوره می کنم.
امشب نیز دوباره سر و کارم به کتابِ چهره ها اُفتاد.باز یکی دیگر از صاحبانِ عکس ها نامشان به فهرستِ از دست رفته گان اضافه شد.کتاب را ورق زدم تا به نزدیکی هایِ آخر رسیدم. چهره ی مردی که پشتِ میزِ تحریرش نشسته و به ما خیره شده است.کاغذ هایی طولانی در سویِ دیگر میز از بالا به پایین ردیف شده اند و چند کتاب و لیوانِ جاقلمی نیز در تصویر پیداست. در آن سال ها که تازه این عکس را دیده بودم با خودم می گفتم لابُد متنِ جلدهایِ دیگرِ شاهکارِ مارسل پروست است. در جستجویِ زمانِ از دست رفته.کتابی که دو جلدِ اوّل اش را به چه شوری و به چه سختی خواندم و بعدش بریدم.
مهدی سحابی ، مترجم و نقّاش بزرگِ روزگارِ من قلم را زمین گذاشت و کار را وا نهاد و رفت.امشب که خبر درگذشت اش را شنیدم در حالِ نوشتنِ فصلی دیگر از فیلمنامه یِ – تو مشغولِ مردن ات بودی – بودم. فیلمی که حسینِ لطیفی می خواهد بسازد و قرار است در جشنواره یِ امسال رویت شود. خیلی عقب هستم ولی با شنیدنِ این خبر دست از کار کشیدم و ساعتی را با کتاب هایم سر کردم.
در کتاب خانه یِ من از سحابی کتاب کم نیست. شاید هرچه ترجمه کرده را دارم. آن دو کتابی را که خودش نیز نوشت را دارم از این جا می بینم. ترجمه هایِ او برایِ من فقط خواندنِ متنی از یک نویسنده ی ِبزرگ نبود، بلکه دانشِ زبان و صحیح نویسی و سلیس نویسی را نیز در من ارتقاء می داد.
در این سال هایِ اخیر با او چشممان به سِلین باز شد. لویی فردینان سِلین را من از او دارم.مانندِ خیلی ها.با خواندنِ مرگِ قسطی و دسته یِ دلقک ها بود که سفر به انتهایِ شب را یافتم و خواندم. من هم مثلِ بسیاری سِلین را به سبب شایعاتی که در بَرَش بود دوست نداشتم و بعد تر فهمیدم چه احمق بودم.
روزهایِ دبیرستان و خواندنِ یک مشت تمشکِ سیلونه ، مرگِ آرتیمو کروزِ فوئنتس و دوباره خوانیِ فلوبر که با ترجمه ی او دوباره مادام بوواری را خواندیم.
دوستِ خوبِ کتاب خوان و کتاب فروشی دارم لطیف نام. لطیف زاده یِ نشرِ نی برایم تعریف می کرد که سحابی نظمِ غریبی در کار کردن دارد. بسانِ بالزاک خیلی شیک و سَرگُل پس از میلِ صبحانه ی اشرافی اش دست به کار می شود.خیلی منظّم و درست در زمان بندیِ خود کارش را انجام می دهد. منِ جوان حسرتِ نظم این نسل ، سواد و پشتکارِ این نسل و توفیق و جاودانگی آن ها را می خورم. یادش گرامی و نامش بلند باد.