‏نمایش پست‌ها با برچسب مهدی اباسلط. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مهدی اباسلط. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

خطاب به چشمانِ تَر

مهدی جانم سلام، چطوری رفیق؟ گفتم برایت از احوالِ این روزها بنویسم یادم اُفتاد همین قبلِ عید اشکان برایت همه را نوشته و گفته ، من چه بگویم که او نگفت.دیروز برایت در سرسرایِ وجودم مراسمِ یادبودی برگزار کردم.در برابرِ چشمانی مهربان نشستم و تَریِ اشکم را به رُخَم ریختم.چشمانی اثیری آن چنان که دانی و طالبی.
دوره یِ آن روزِ سخت را کردم که همه تبریکِ روزِ تولدم می گفتند و با این کارِ عبث آزارم می دادند و بعد ناگهان زنگی خورد و یکی درست و حسابی کُنده ام را کشید و مرا واقعاً در مرزِ نابودی کشاند.
فرو ریختم . برایِ اولین بار پوچی و بیهوده گیِ روزِ میلادم را دریافتم، گمانم دیگر کسی تا سالها جراتِ تبریکِ میلادم را نداشته باشد.تو روزی رفتی که سالهایِ قبلِ آن، من آمده بودم و این تقارنِ عجیب، دراماتیک ترین پایانی بود که داستانِ من و تو می توانست داشته باشد.
دیروز در سخنرانیِ انفرادی ام که به یادبودِ شخصی ات ایراد کردم برایِ اولین بار سیلِ اشک مرا با خود برد. دیگر چشمانِ سیاه و اثیریِ خیره نمی توانست مانعِ سرازیریِ اشک در بندرگاهِ چشمانم شود و من عنان از دست داده بودم. چقدر می خندیدی اگر بودی. تا هفته ها مرا دست می انداختی.مهدی چرا نمی فهمی که دلم برایت از همیشه تنگ تر است و عصبانی هستم از تو و این همه چُسناله . برو دعا کن که نبینمت وگرنه آن چنان سیلیِ محکمی بهت خواهم زد که تا ابد سرخی اش بر گونه ات بماند.دلِ همیشه عاشقِ من امروز مثلِ محفظه یِ انبساط شده و تو مرا به جایی رساندی که حتا نمی توانم به دو تیله یِ مشکی در چنبره یِ سپید بنگرم و وجودم دردِ خماریِ هم کلامی با تو را در همه یِ تنم ندواند.
دیروز با خودم دوره یِ تو را می کردم.می دانی که چشم ها گاه با مرگِ دوستانِ خود با هم شریک می شوند و ناگاه دستمالی هدیه می دهند تا خیسی اشک را از چشمانِ نامحرم بپوشانند.
خیلی حرف ها زدم که نمی خواهم برایت بنوسم. می خواهم حرصَت را در آورم.اصلاً شاید دیگر برایت نامه ای هم ننوشتم. تو، و شاید همه به آن دور دورها خواهند رفت و من فقط نگاهم به ایستگاهی است که دیگران پیاده می شوند و من باید تا پایانِ خط بروم.از این روزها حالم بهم می خورد و اینها همه تقصیر توست.همه بی اعتنا می روند و من تنها تا پایانِ این جاده یِ بی انتها می مانم.غصه ام گرفته ولی چه فرقی می کند.اصلاً چه اهمیتی دارد. بی خیال بابا ، تو اصلاً برایت مهم نیست. خداحافظ و به امیدِ دیدار. شاید همین روزها دیدمت.

۱۳۸۸ آذر ۲۱, شنبه

روزهایِ خسته و نا آرام، بدونِ رفیقِ راه


چه قدر دلم برایِ مهدی تنگ شده.مهدی اباسلط.عادت نداشتم این همه وقت نبینمش.تو اوجِ گرفتاری ها لااقل هفته ای یک بار همدیگر را می دیدیم.وقتی دلم پر غُصّه و سرم پُر صدا ست می فهمم چند وقتی شده که رفیقم را ندیده ام.
نمی دانم چرا من که در عادت کردن به شرایط آدمِ توانایی هستم نمی توانم با این موضوع عادی برخورد کنم.شاید به این خاطر که او تنها کسی بود که می توانستم روزهایِ بیشتر دَمَغ ام را با او طی کنم و باز به قلم و کاغذ برگردم.
از وقتی او رفته نمی توانم مثلِ قبل بنویسم. فیلمنامه ها را دوست ندارم.هیچ وقت دوست نداشتم، او بود که به من می گفت چگونه عاشقِ نوشته هایم باشم.شاید دیگر نتوانم مثلِ قبل بنویسم.
غُصه دارم.این مربوط به من ومهدی نیست، ولی او می فهمید چرا من این طوری شده ام.
من یک خاطره یِ بَدَم.خاطره ای که به سختی فراموش می شود.روزگارِ رفته یِ سرزمینی که به من رویِ خوش کمتر نشان داده است.نه آن که بخواهم سازِ پُر گله کوک کنم امّا درونِ نا آرامم هدیه ایست که با همه یِ احترام به من تقدیم شده و من محکومم به داشتنِ آن و حملِ آن همچون پرومته.مهدی نیز خود را چون سیزیف می دید.گویی نفرینی بر وجودِ ما سایه افکنده.
خواب برایم حرام است و لختی نمی توانم بیاسایم، تو گویی درونم مُذاب مانندی ریخته اند که از توُ مرا می سوزاند.
نمی دانم تا کِی می توانم این حالم را با چیز هایِ خوبی که در کنارِ من به نظر می رسد تلطیف کنم ولی راحت تر بود وقتی مهدی بود.
هیچ کدام از دوستانش و دوستانم نمی دانند از چه حرف می زنم. فقط او می داند. برایم سخت است به دیداری روم که سنگِ سخت و سیاهی بینِ مان قرار گرفته. این روزها اشک امانم نمی دهد. داغِ رفیقِ جوانم ، مثلِ زخمی تازه و زنده، تن ام را می خورد. مثلِ خوره.اِی کاش بود- حداقل این روزها اِی کاش بود.اِی کاش.کاش.کاش.

۱۳۸۸ مرداد ۲۷, سه‌شنبه

حرفی دیگر بعد از هجرت مهدی اباسلط

کوتاه می نویسم چرا که نوشتن برایم کاری احمقانه و عبث شده است.دیشب مراسم ختم مهدی اباسلط بود.نمی دانم چه گونه می توانم آن یک ساعتی را که در آن جا همراه با اشکان و نادر و اردشیر گذراندم را باز توضیح دهم و اصلا چرا باید این کار را کنم؟
امروزدوستانی در کافه ارم جمع شده بودند و مرا هم فرا خواندند.همان جایی که من و او آخرین قرارمان را گذاشتیم. به حکم ادب و وظیفه رفتم گو اینکه می دانستم چه چیز در انتظارم است.بیشتر به این دلیل رفتم که قرار آخرم با مهدی آن جا بود و این تجدید خاطره را نیاز داشتم.
دوستانی بودند که حرف هایی می زدند و من فقط می شنیدم.حرف هایی در باره ی مهدی که من را به تعجب وا می داشت. تک و توک شاید چیز هایی بود که من درک می کردم. مگر می شود که من رفیقم را پس از یازده سال درست نشناخته باشم؟ تردید بدی بود تا آن که خواهر مهدی به سخن آمد و او نیز از تعجب خود گفت و آن گاه من فهمیدم آن گروتسکی را که مهدی همیشه می گفت . مهدی جدی و موقر که همیشه ما حرف های حاق و سنگینی برای تبادل داشتیم و حجم زیاد هم کلامی ما به مذهب و وجوه اعتقادی باز می گشت و وقتی امروز می دیدم تعدادی از نو دوستانی که هر کس به هوایی او را یافته بود امروز شمایی دیگر را تصویر می کنند کمی خونم به جوش آمد. حرفی نزدم. فقط آرام بلند شدم و از آن جا خزیدم بیرون تا آن ها در آن توهم بمانند.آنها که همین سال پیش شماره ی او را با هزار کلک از من گرفته بودند امروز از خاطرات کهن می گفتند.پیش بینی من صادق بود. آدم هایی که می خواستند از او برای خود آبرویی دست و پا کنند حال جولان می دهند.
اشکان حق دارد. همین اینها با هزار نارفیقی او را به این جا رساندند. خواهرش می تواند این را احساس کند و علی شوهر خواهر به این امر آگاه است ولی چه کند که دیگر فایده ای ندارد. چه حرف های ناگفته ای در سینه دارم که امروز گفتنش را صلاح نمی دانم. برایم مثل روز روشن است که چه کسانی آمده اند تا خود را در این میان مطرح کنند. یاد داستان هدایت و مینوی و رادیو بی بی سی می افتم.
افسوس که دیگر دیر است. آدم کوتوله ها قطار شده اند و البته من کسانی چون اردشیر و نادر را از این امر جدا می کنم.
مهدی جان می دانم که به این دست و پا زدن ها می خندی . بخند. اگر کسی باید بگوید منم یا اشکان است ویا اردشیر. ولی رفیقم من و تو می دانیم که چرا اینجوری می شود!!!!
بگذار آنها حتی مرده ی تو را نیز اسباب فراز خود کنند.چه حرف های ناگفته ای است که به جهت تالم روحی خانواده ی مهدی نمی توانم بر زبان آورم. رفاقت بیش از یک دهه ی من با او باردار از هزاران نکته است. افسوس که دیگر بی فایده است.

۱۳۸۸ مرداد ۲۲, پنجشنبه

سادگی منو ببخش مهدی اباسلط




سادگی منو ببخش که فکر می کردم رفاقت ده ساله می تواند ضامنی برای شناختن تو باشد. این که آن قدر ساده بودم که فکر می کردم تو کی شوخی می کنی و کی جدی هستی الان به من احساس حماقت داده است.
نمی گویم باور نمی کنم که تو رفته ای چرا که چه کسی بهتر از من از ایمان تو به مرگ آگاه است. ولی رفیق شفیق همیشه قرار بود من دست ازین زندگی و نوشتن و سینما و تلویزیون احمقانه کشم و تو همیشه مرا به این فکر زنهار می دادی و از ادامه دادن می گفتی و اینکه قرار است ما به آن چه که در انتظارمان است برسیم. این بود؟ همه ی آن حرف ها و قول و قرار ها این بود؟ کارهای نیمه کاره مان را چه کنیم؟ قرار بود فیلمنامه نویسی بر اساس جادو را با هم کار کنیم . توی همه ی گپ و گفت های هر هفته مان در تریای هتل تهران چقدر برای هم داستانک خواندیم.
اگر دل گرمی های تو نبود هیچ وقت من را حوصله ی نوشتن نبود. من از کجا بگویم؟
از آشنایی غریب در شرکت سینمایی احمقانه ای به نام فروزش وشروع رفاقت چند گانه با اشکان احمدی و رامین مهاجرانی یا از روزهایی که من می خواستم به همین سادگی را برای تلویزیون بسازم و تو نام میگرن را برای بهراد خرازی پیشنهاد دادی و نام گلی را برای رابعه؟ یا از روزی بگویم که با بدبختی و سختی مسعود کیمیایی عاشق را ساختی و نزدیکان استاد تاب نیاوردند و تو را تهدید کردند به اینکه با چاقو – همان چاقوی معروف – به خدمتت خواهند رسید.
مهدی مثل همیشه اعصابم خورد است. اصلا از همه چیز و همه کس بدم می آید. زنم گواهی می دهد که بهترین اوقاتم لحظه ای بود که با هم قرار می گذاشتیم . حتی خوشحالی من از چاپ نمایشنامه ای که سال قبل قرار بود فیلمی شود که نشد. چه قدر با نام عجیب ناشرت شوخی کردیم و حالا که فکر می کنم می فهمم چرا شاد نبودی.
قرار بود من به سی ساله گی نرسم. همیشه می گفتم و تو در شب تولد سی و یک ساله گی من ، پیش از سی ساله گی با کلی کار نکرده ات رفتی تا به من ثابت کنی گروتسکی که همیشه نقل کلامت بود یعنی چه؟ علی دی وی دی باورش نمی شود. می گوید سه شنبه برایت فیلم فرستاده و چه قدر با هم شوخی کرده اید. هر چه بگویم باورش نمی شود که تو همه چیز حتی مرگ برایت یک شوخی کودکانه است.
آخر من چه گناهی دارم که کافه و کتابفروشی و پاتوق و حتی لوازم التحریر فروشی ام نیز با تو یکی بود و این یعنی یک عذاب ابدی.
تو رفتی تا به من ثابت کنی که من ضغیفم. نیک می دانم آدم های کوتوله ای که در این چند سال تو را گاه تا مرز دیوانه شدن می بردند الان دارند درباره ی استعداد و توان ات سخن می رانند. همان ها که خنگ آباد را اجازه نمی دادند تا پخش شود ولی نسخه ی فیلم را برای دیدن خانواده اشان به خانه می بردند.همان ها که بالای مانتو فروشی دفتر زده بودند و ازت می خواستند که برایشان یک فیلمنامه ی بفروش بنویسی که در جشنواره هم جایزه بگیرد. راستی سفر دور دنیایی را که با هم قرار گذاشتیم چه؟ داستانک هایت چه می شود؟ تکلیف رمان من که قرار بود تمامش کنم و تو قول داده بودی هر لحظه پی گیری کنی چه می شود؟ چقدر احساس تهی بودن می کنم.
کاش به آن خانه ی لعنتی چاردیواری نمی رفتی. الان آن کودک جذاب خواهرت دیگر با کی بازی کند؟ من با کی حرف بزنم و خلاص بشوم؟ اشکان احمدی با چه کسی آخرین نتایج فلسفی اش را در میان بگذارد؟ رامین با که خوابهای پریشانش را قسمت کند؟
آه که در چه دنیای عوضی و مزخرفی زندگی می کنم. دوستت دارم برادر. سفر خوش.