‏نمایش پست‌ها با برچسب حامدعنقا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب حامدعنقا. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ مرداد ۲۶, چهارشنبه

حرف آخر

سلام
از روزی که بلاگر فیلتر شده اینجا چیزی ننوشتم. حوصله ی فیلتر شکن بازی ندارم. وبلاگ قدیمی روزهای کاغذی من را دوباره آب و جارو کردم. برای خالی نبودن عریضه که بد نیست.اونجا می بینمتون.

۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

باز هم این روزهایِ من....

این روزها که روزهایی است غریب و زمانی که هر جا درس عاشقی می گویند و دلم گرفته از آن که بهره ای ندارم از حال این روزها که سیاهی های در و دیوار یادم می اندازد که من در این روزگار گم شده ام و چه اندازه محتاجم تا مقصود بیابم.نوشتن هم نمیتواند از دردم بکاهد.دوستی جایی نوشته بود : خدایا نمی گویم دستم بگیر که همیشه گرفته ای،دستم را رها مکن. دوست دیگری شعری زمزمه کرد که دوست دارم برای حضرت دوست بخوانم:
ما را کبوترانه وفادار کرده است
آزاد کرده است و گرفتار کرده است
بامت بلند باد که دلتنگیت مرا
از هرچه هست غیر تو بیزار کرده است.
آن دوست چه بسا نداند که این شعر چه آتشی می تواند در وجود سنگین من اندازد.
ای حضرت دوست ادرکنی........

۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه

این روزهایِ من


1- روزها روزهایِ بی حوصله گی و خسته گی است. من به نوشتنِ فصلِ دوّمِ قلبِ یخی مشغولم و همین روزها محمد حسین لطیفی فیلمبرداری را شروع می کند. من هم مجبور به انجام وظایفِ نویسنده گی و طراّحیِ سریال خواهم بود.بازیگرانِ جدید درکنارِ همه یِ قبلی ها.
2- شهلا جاهد بالاخره باور کرد همه یِ عشقی را که از آن دم می زد دروغ بود. در نظرِ من ناصرمحمد خانی فرومایه جلوه می کند.شهلا جاهد اعدام شد.وقتی چند تن از دوستانِ روزنامه نگارم خبرِ آن را برایم اِس اِم اِس کردند ناگهان دلم گرفت. در مصاحبه ای که با هفته نامه یِ سرنخِ همشهری داشتم نظرم را درباره یِ شهلا گفتم.راستی، نوشته یِ ترانه علیدوستی را در این باره باید حتماً خواند.به مریلا زارعی و فرشته صدر عرفایی نیز باید دست مریزاد گفت.
3- فرزندانِ من دارند رشد می کنند.همسرم یک تنه به آن ها می رسد و گاه دلم برایش می سوزد. نوزادانِ من می خندند و دلم را می برند.گریه می کنند و نمی گذارند تا به راحتی بنویسم. با این همه حالِ خوشی است.
4- فصلِ اوّلِ قلبِ یخی تمام شد. از استقبال و لطفِ تماشاگران خیلی خوشحالم.پیشنهاد هایِ زیادی برایِ نوشتن هست.فعلاً تمرکزم رویِ فصلِ دوّم است.
5 - سایتی را به زودی راه اندازی خواهم کرد با رفقایِ دانشورم درباره یِ ادبیات و سینمایِ سیاه یا به قولِ خودم چرک. معرفی و بررسیِ آثاری که در این حوزه است.به کمکِ شما هم نیاز دارم زیاد.
6 - مجموعه کافی شاپ هایِ آوان سِن را با جواد یحیوی و وحید جلیلوند و علی اسلامی و علی جلیلوند همراه شدیم.یک شنبه یِ هفته ی ِآینده افتتاحِ شعبه یِ قیطریه است ولی در شعبه یِ دیگر با دوستانِ سینمایی و رسانه جمع می شویم. شما هم دعوتید.پس حتماً بیایید.خوش می گذره. تقاطعِ ولی عصر و طالقانی. جنبِ تماشاخانه تهران.

۱۳۸۸ دی ۱۵, سه‌شنبه

گم شده ام!

برایِ آرش مشفقی

کبریت زدم
تو برایِ این روشنایی محدود،گریستی.
احمد رضا احمدی می گوید و من در خودم می اندیشم که این خط را کِی بر کاغذ آوردم که دفترِ احمدی از آن سیاه شده.لحظه هایم چونان صندوقچه ایست که گاه به زحمت و تَعَب آن را باز می کنم تا احساس هوایی بخورد و آن هنگام است که نوایِ محزونِ کمانچه ای را می شنوم در مایه یِ دشتی که سوزناک نغمه ساز می کند.
با خود می گویم در کُجایِ روزهایِ کودکی گم شده ام.دردِ جانکاهی است در هزار تویِ زندگی، فراموش کردن و فراموشی ساختن.
دلتنگی سراغم آمد و ناگاه به خود آمدم و فهمیدم چادرِ خشتیِ مادر را رها کرده و خود را گم کرده ام.در کوچه باد می آید و موهایِ من به رقص آمده است.چتریِ موهایم به چپ و راست می لغزد.طعمِ گسِ هراس در رگ و پودم جاری شده و تلخی دهانم مرا به خود آورده.به هر سوی نگاه می کنم.مردان و زنان، بی آنکه در خاطره هایشان پسرِ گمشده ای باشد به سویِ اُفق روانند.به سیمایِ رهگذران می نگرم.سیرت ها پُر از غُصّه است ، امّا کسی در صورت اش قصّه ای ندارد.من از دنیایِ بی قصّه می ترسم.گریه ام می گیرد.آن قدر در خاطره یِ این مردمِ تنها، گم شده ام که کسی گریه ام را نمی بیند. من امّا به سویِ اُفق نمی روم.مقاومت می کنم، بر جای می ایستم تا دستانی پُر از نورِ آشنایی مرا به خود بخواند.افسوس که چه قدر ایستادم و چه قدر بیشتر ایستادم و کسی مرا نگاهی نکرد و حتّا به لبخندی مهمانم نساخت. با خود گفتم چرا کودکی دیگر، دستانِ مادرش را رها نمی کند تا به حجمِ تنهایی من حمله کند.هیچ کس امّا نیامد.من با خودم تنها ماندم. باد می آمد و چشمانم دست به کار خیس کردنِ گونه هایم بود.اشک بر صورتم شُره کرد ومن ترسیدم مبادا بوسه یِ مادرم که در شبِ بی خوابی بر گونه ام حَک شده به لحظه ای فراموش شود و دیگر در میانِ خیلِ مردم پیدا نشوم.آخر مادرم مرا به همین نشانه ها باز خواهد شناخت.
از انتهایِ کوچه یِ باریک صدا می آید.نمی دانم.من در انتظارِ دستانِ مهربانی هستم که هُرمِ نگرانی را بر سر و رویم ببارد.اخمش را هزاران بستنی نخورده و لیس نزده خریدارم.نمی دانم بروم به سویِ صداهایِ رنگینِ نیلی انتهایِ کوچه یا بمانم تا آن سپیدِ خشتیِ مهتابی از خمِ کوچه یِ حزین پیدایش شود و من را خنده ای خیس از اشک هدیه دهد.دست دست می کنم.شورِ وسوسه مرا می آزارد.خود را در هوایِ پُر نسیمِ له لهِ کوچه یِ غمگین نگاه می دارم.چشمانم به فاقِ بی انتهایِ کوچه مانده است. در سویِ دیگرم هنوز صدا می آید و من گریه را با هوسِ دیدارِ آن حجمِ ناپیدایِ شادیِ نادیده، دست به دست می کنم.
قدم که بر داشتم دریافتم ، مرگ در آرزویِ دیدارِ من خواهد نشست.تلاطمِ پُر التهابِ روزهایِ کودکی، در پچپچه هایِ سَر نازَده یِ آن پوچِ بی ثمر به باد رفت.خمِ کوچه را به در کردم فقط سیاهی بود و تباهی.
صدایِ زنبورکِ آن مردِ ناپیدایِ نابینا به نگاهِ من رقصی کرد.دل دلِ من با باد در آمیخت و مردِ سیاه دیده با شَتَکِ نسیمِ خوش خوشانی، قیقاجی زد و چون پروانه یِ خیس از شلنگِ کودکِ شیطان،در سینه یِ آسمان گم شد.
ترسیدم.بسیار ترسیدم.از این جا که ایستاده ام دیگر به سویِ کوچه یِ نکبتِ گم شده گی، دیداری ندارم.حتّا آن چند رهگذرِ بی قصّه یِ بی مهتاب،حتا آن کودکانی که دستِ مادرشان را رها نکرده بودند،حتا آن حجمِ چادرِ خشتی،آه،چادرِ خشتی، که از بویِ آهارش مست می شوم.اگر آمده باشد و من نباشم؟
می دوم.به دو می روم.خمِ کوچه همین چند قدم بیشتر نبود.ولی نمی رسم. هرچه می روم نمی رسم.پس آن خانه یِ آجر بهمنیِ سرِ نبش کُجاست؟آن فشاریِ آب ؟نمی توانم بر جا بمانم. می دوم.همه یِ توانم را در پاهایم می ریزم.گویی در حجمِ اسفنج گونه ای فرو می روم.
چتریِ موهایم خیس از عرق است.نفس می کشم. باد دیگر نمی آید.سَر بالا می کنم.خورشید در غمِ غروب فرو می رود.اگر مادرم را نیابم.کاش زیرِ بازارچه می ماندم و از قصّابی طلبِ قصّه می کردم.دردِ غُصّه ام را با دیوار می گویم.دیوار در بُنِ خود هیچ نگاهی به پسرِ گم شده نمی اندازد.
نفس ام تنگ شده است. حالا می دانم که گم شده ام.حالا می دانم مادرم به این کوچه نیامد و من را در آن لحظه یِ پُر اضطراب ندید.
به اُفق نگاه می کنم.اُفق اما مرا نمی بیند.اگر می دید لابد عکسِ مرا به چشمانم مادرم می انداخت تا پسر مهربانی شوم که در اشک هایش خانه کند و بر گونه هایش بوسه زند.
نفس ام تنگ شده است.دیوار ها به من نزدیک می شوند. آغوشِ سرد از سیمان مرا چون دلبری در بر می گیرد.خفه می شوم.حالا همه می دانند که گم شده ام.نا ندارم که ناله ای کنم.اشک در چشمانِ تو نیز حلقه زده و من به تو می گویم هنوز هزاران بُقچه یِ باز نشده در دلِ صندوقچه یِ زندگی مانده است.برایت می خوانم که شاعرِ سپیدِ محبوبِ عصرِ من به تو گفته است:
کبریت زدم،
تو برایِ این روشناییِ محدود، گریستی.