۱۳۸۸ دی ۱۵, سه‌شنبه

گم شده ام!

برایِ آرش مشفقی

کبریت زدم
تو برایِ این روشنایی محدود،گریستی.
احمد رضا احمدی می گوید و من در خودم می اندیشم که این خط را کِی بر کاغذ آوردم که دفترِ احمدی از آن سیاه شده.لحظه هایم چونان صندوقچه ایست که گاه به زحمت و تَعَب آن را باز می کنم تا احساس هوایی بخورد و آن هنگام است که نوایِ محزونِ کمانچه ای را می شنوم در مایه یِ دشتی که سوزناک نغمه ساز می کند.
با خود می گویم در کُجایِ روزهایِ کودکی گم شده ام.دردِ جانکاهی است در هزار تویِ زندگی، فراموش کردن و فراموشی ساختن.
دلتنگی سراغم آمد و ناگاه به خود آمدم و فهمیدم چادرِ خشتیِ مادر را رها کرده و خود را گم کرده ام.در کوچه باد می آید و موهایِ من به رقص آمده است.چتریِ موهایم به چپ و راست می لغزد.طعمِ گسِ هراس در رگ و پودم جاری شده و تلخی دهانم مرا به خود آورده.به هر سوی نگاه می کنم.مردان و زنان، بی آنکه در خاطره هایشان پسرِ گمشده ای باشد به سویِ اُفق روانند.به سیمایِ رهگذران می نگرم.سیرت ها پُر از غُصّه است ، امّا کسی در صورت اش قصّه ای ندارد.من از دنیایِ بی قصّه می ترسم.گریه ام می گیرد.آن قدر در خاطره یِ این مردمِ تنها، گم شده ام که کسی گریه ام را نمی بیند. من امّا به سویِ اُفق نمی روم.مقاومت می کنم، بر جای می ایستم تا دستانی پُر از نورِ آشنایی مرا به خود بخواند.افسوس که چه قدر ایستادم و چه قدر بیشتر ایستادم و کسی مرا نگاهی نکرد و حتّا به لبخندی مهمانم نساخت. با خود گفتم چرا کودکی دیگر، دستانِ مادرش را رها نمی کند تا به حجمِ تنهایی من حمله کند.هیچ کس امّا نیامد.من با خودم تنها ماندم. باد می آمد و چشمانم دست به کار خیس کردنِ گونه هایم بود.اشک بر صورتم شُره کرد ومن ترسیدم مبادا بوسه یِ مادرم که در شبِ بی خوابی بر گونه ام حَک شده به لحظه ای فراموش شود و دیگر در میانِ خیلِ مردم پیدا نشوم.آخر مادرم مرا به همین نشانه ها باز خواهد شناخت.
از انتهایِ کوچه یِ باریک صدا می آید.نمی دانم.من در انتظارِ دستانِ مهربانی هستم که هُرمِ نگرانی را بر سر و رویم ببارد.اخمش را هزاران بستنی نخورده و لیس نزده خریدارم.نمی دانم بروم به سویِ صداهایِ رنگینِ نیلی انتهایِ کوچه یا بمانم تا آن سپیدِ خشتیِ مهتابی از خمِ کوچه یِ حزین پیدایش شود و من را خنده ای خیس از اشک هدیه دهد.دست دست می کنم.شورِ وسوسه مرا می آزارد.خود را در هوایِ پُر نسیمِ له لهِ کوچه یِ غمگین نگاه می دارم.چشمانم به فاقِ بی انتهایِ کوچه مانده است. در سویِ دیگرم هنوز صدا می آید و من گریه را با هوسِ دیدارِ آن حجمِ ناپیدایِ شادیِ نادیده، دست به دست می کنم.
قدم که بر داشتم دریافتم ، مرگ در آرزویِ دیدارِ من خواهد نشست.تلاطمِ پُر التهابِ روزهایِ کودکی، در پچپچه هایِ سَر نازَده یِ آن پوچِ بی ثمر به باد رفت.خمِ کوچه را به در کردم فقط سیاهی بود و تباهی.
صدایِ زنبورکِ آن مردِ ناپیدایِ نابینا به نگاهِ من رقصی کرد.دل دلِ من با باد در آمیخت و مردِ سیاه دیده با شَتَکِ نسیمِ خوش خوشانی، قیقاجی زد و چون پروانه یِ خیس از شلنگِ کودکِ شیطان،در سینه یِ آسمان گم شد.
ترسیدم.بسیار ترسیدم.از این جا که ایستاده ام دیگر به سویِ کوچه یِ نکبتِ گم شده گی، دیداری ندارم.حتّا آن چند رهگذرِ بی قصّه یِ بی مهتاب،حتا آن کودکانی که دستِ مادرشان را رها نکرده بودند،حتا آن حجمِ چادرِ خشتی،آه،چادرِ خشتی، که از بویِ آهارش مست می شوم.اگر آمده باشد و من نباشم؟
می دوم.به دو می روم.خمِ کوچه همین چند قدم بیشتر نبود.ولی نمی رسم. هرچه می روم نمی رسم.پس آن خانه یِ آجر بهمنیِ سرِ نبش کُجاست؟آن فشاریِ آب ؟نمی توانم بر جا بمانم. می دوم.همه یِ توانم را در پاهایم می ریزم.گویی در حجمِ اسفنج گونه ای فرو می روم.
چتریِ موهایم خیس از عرق است.نفس می کشم. باد دیگر نمی آید.سَر بالا می کنم.خورشید در غمِ غروب فرو می رود.اگر مادرم را نیابم.کاش زیرِ بازارچه می ماندم و از قصّابی طلبِ قصّه می کردم.دردِ غُصّه ام را با دیوار می گویم.دیوار در بُنِ خود هیچ نگاهی به پسرِ گم شده نمی اندازد.
نفس ام تنگ شده است. حالا می دانم که گم شده ام.حالا می دانم مادرم به این کوچه نیامد و من را در آن لحظه یِ پُر اضطراب ندید.
به اُفق نگاه می کنم.اُفق اما مرا نمی بیند.اگر می دید لابد عکسِ مرا به چشمانم مادرم می انداخت تا پسر مهربانی شوم که در اشک هایش خانه کند و بر گونه هایش بوسه زند.
نفس ام تنگ شده است.دیوار ها به من نزدیک می شوند. آغوشِ سرد از سیمان مرا چون دلبری در بر می گیرد.خفه می شوم.حالا همه می دانند که گم شده ام.نا ندارم که ناله ای کنم.اشک در چشمانِ تو نیز حلقه زده و من به تو می گویم هنوز هزاران بُقچه یِ باز نشده در دلِ صندوقچه یِ زندگی مانده است.برایت می خوانم که شاعرِ سپیدِ محبوبِ عصرِ من به تو گفته است:
کبریت زدم،
تو برایِ این روشناییِ محدود، گریستی.

۱۳۸۸ آذر ۲۱, شنبه

روزهایِ خسته و نا آرام، بدونِ رفیقِ راه


چه قدر دلم برایِ مهدی تنگ شده.مهدی اباسلط.عادت نداشتم این همه وقت نبینمش.تو اوجِ گرفتاری ها لااقل هفته ای یک بار همدیگر را می دیدیم.وقتی دلم پر غُصّه و سرم پُر صدا ست می فهمم چند وقتی شده که رفیقم را ندیده ام.
نمی دانم چرا من که در عادت کردن به شرایط آدمِ توانایی هستم نمی توانم با این موضوع عادی برخورد کنم.شاید به این خاطر که او تنها کسی بود که می توانستم روزهایِ بیشتر دَمَغ ام را با او طی کنم و باز به قلم و کاغذ برگردم.
از وقتی او رفته نمی توانم مثلِ قبل بنویسم. فیلمنامه ها را دوست ندارم.هیچ وقت دوست نداشتم، او بود که به من می گفت چگونه عاشقِ نوشته هایم باشم.شاید دیگر نتوانم مثلِ قبل بنویسم.
غُصه دارم.این مربوط به من ومهدی نیست، ولی او می فهمید چرا من این طوری شده ام.
من یک خاطره یِ بَدَم.خاطره ای که به سختی فراموش می شود.روزگارِ رفته یِ سرزمینی که به من رویِ خوش کمتر نشان داده است.نه آن که بخواهم سازِ پُر گله کوک کنم امّا درونِ نا آرامم هدیه ایست که با همه یِ احترام به من تقدیم شده و من محکومم به داشتنِ آن و حملِ آن همچون پرومته.مهدی نیز خود را چون سیزیف می دید.گویی نفرینی بر وجودِ ما سایه افکنده.
خواب برایم حرام است و لختی نمی توانم بیاسایم، تو گویی درونم مُذاب مانندی ریخته اند که از توُ مرا می سوزاند.
نمی دانم تا کِی می توانم این حالم را با چیز هایِ خوبی که در کنارِ من به نظر می رسد تلطیف کنم ولی راحت تر بود وقتی مهدی بود.
هیچ کدام از دوستانش و دوستانم نمی دانند از چه حرف می زنم. فقط او می داند. برایم سخت است به دیداری روم که سنگِ سخت و سیاهی بینِ مان قرار گرفته. این روزها اشک امانم نمی دهد. داغِ رفیقِ جوانم ، مثلِ زخمی تازه و زنده، تن ام را می خورد. مثلِ خوره.اِی کاش بود- حداقل این روزها اِی کاش بود.اِی کاش.کاش.کاش.

۱۳۸۸ آذر ۱۰, سه‌شنبه

واقعاً کسی از گربه هایِ ایرانی خبر نداره!


فرهنگ و هنر در جامعه یِ هیجانی از دو سو لطمه می خورد.اوّل آن که امکانِ طرحِ درست و عاری از حاشیه را نمی یابد و دو آن که، به همان دلیلِ اوّل، امکانِ نقد و بررسیِ فارغ از جهت گیری ها برایش فراهم نمی شود. چُنان جرقّه ای به دست می آید و لحظاتی ما را مفتون و ذوق زده یِ حضورش می کند و با مرورِ زمان به فراموشی سپرده می شود.
چه بسیار شعرها و داستان ها و فیلم هایی را می توان نام برد که در زمانی، به علّتی فراتر از ذاتِ خودِ اثر ،آمده و درخشیده اند، ولی امروز پس از سال ها جایگاهی در دسته بندی هایِ تاثیر گذارِ ما ندارند و آن ها را سطحی و گاه سخیف می یابیم، چه آن که در بُرهه ای که به دستمان رسیده اند گمان داشتیم بزرگترین اثرِ زمانه را یافته ایم.
فیلمِ کسی از گربه هایِ ایرانی خبر نداره ، آخرین ساخته یِ بهمنِ قبادی ، در چنین فضایی به دستمتان رسیده است.بحثِ ارزش گذاریِ فیلم نیست ولی آیا کسی می تواند منکرِ تاثیرِ زمان و نیز اتفّاقاتِ حاشیه ای در مطرح شدنِ این کار شود؟
همه ماجرایِ رکسانا صابری و آن نامه هایی را که بهمنِ قبادی نوشت و سپس موجِ رسانه ایِ وحشتناکی که با آن برخواست را به یاد دارند.جشنواره یِ کن نیز در شُرُفِ شروع بود. درست در همان زمان بود که فهمیدیم بهمنِ قبادی فیلمی ساخته که رکسانا صابری در آن دخیل بوده. بعد تر در عنوان بندیِ فیلم دیدیم که زیرِ عنوانِ مجری طرح نامش حَک شده.البتّه در پلانی از فیلم به هیبتِ رهگذری نیز دیده می شود.
بگذریم. فیلمِ قبادی یک تراژدی است درباره یِ جوانانِ ایرانی که به کارِ موسیقیِ زیر زمینی مشغولند.از هر رنگ و هر سِلک.با هزارن مسئله و ماجرا که در این فیلم با آن گلخانه ای تا شده است.
دختر و پسری به نامِ اشکان و نگار- نوازنده و خواننده یِ زیر زمینی - که می خواهند برایِ ادامه یِ موسیقی و اجرایِ کنسرت به لندن بروند وقصد دارند تا بَندی تشکیل دهند و با خود ببرند.مسیری زیر زمینی آغاز می شود و در این راه با جوانی آشنا می شوند همه فن حریف، که حامد بهداد آن را بازی می کند.
به این بهانه، فیلم ما را به لا لویِ خَفیّه و خوفیه یِ گروه هایِ موسیقی می برد و به این شیوه ایشان را به ما معرفی می کند.
این همه یِ ماجرایی است که روایتِ فیلم را شامل می شود. بحث ها درباره یِ گرفتنِ مجوزِ آلبوم و برگزاریِ کنسرت و باقی مسائل چیزهایی است که در فیلم هایِ سخیفِ گیشه ایِ همین سال ها دیده ایم، مثلاً پرِپرواز با بازی شادمهرِ عقیلی که پُزِ منتقد بودن را نیز داشت!
انکارِ جذابیّتِ گروه ها و نیز روابطِ آن ها سخت است. حدّاقل من که لذّت بردم و بسیار مایل شدم تا تعدادی از آن ها را که تا به حال نشنیدم بیایم و بشنوم،حتّا زاویه یِ نگاهِ همین جوانان به رفتن به آن سویِ آب ها ، که خود را مالِ این سرزمین می دانند و نمی خواهند از آن جدا شوند قابلِ ستایش است.
سختیِ آن ها برایِ آن که در جامعه بمانند و کار کنند و تمرین کنند، گاهی برایِ من گریه دار بود.
این که همسایه ها، یعنی همان کسانی که این جوانان قرار است برایِ آن ها موسیقی بسازند مُدام سببِ آزار آن ها می شوند.به شکلی که مجبور به تمرین در طویله می شوند.
دستِ آخر البتّه نااُمیدی است. کسی که باید اسبابِ خروجِ آن ها را فراهم کند گرفتار می شود. اشکان، آخرِ داستان در یک پارتی که اتفّاقی در آن است از ترسِ گرفتار نشدن از پلّه ها پرت می شود و ...و شقایق نیز هم چون پلانِ آخرِ فیلمِ مودیلیانی خود را از بلندی پرت می کند.
خُب، موضوع جذّاب است ولی نو نیست.از آن دست مسائلی که به درست یا غلط شده تابو و همین حرف زدن درباره یِ آن می تواند برایِ بخشی از جامعه مهم باشد.حتّا ما فیلم بین هایِ حرفه ای را شگفت زده می کند ، باعث می شود تا نتوانیم فیلم را بی واسطه ببینیم و ذهنمان را از حواشیِ ایجاد شده خلاص کنیم.
با این همه امّا فیلم ، فیلمِ خوبی نیست. روزنگاریِ صرفاً خام دستانه ایست از بخشِ عشقِ موزیکِ جامعه یِ جوانِ ایران که تا کنون بر رویِ تصویر، امکانِ ظهور نداشتند .ولی این دلیلِ کافی برایِ خوب بودنِ فیلم به مثابه یِ فیلم نیست.
بازی ها بسیار آماتوری و ضعیف است، نا بازیگرانِ فیلم خیلی نابازیگرند والبتّه لوازمی برایِ ابرازِ خلاقیّت نداشتند. حامد بهداد چون همیشه یک جوانِ عصبی – نه عصبانی- را نمایش می دهد و دیگر خسته شده ایم ازین روانی بازی هایِ این مارلون براندویِ خود خوانده.
البتّه از حق نگذریم که اجرایش با گروهِ دارکوب یکی از بهترین کارهایی است که در فیلم می بینیم و یا حدّاقل من این طور می اندیشم.
خطِ رواییِ داستان ، تکراری است و ساده انگارانه و حضورِ یکی از بهترین داستان نویسانِ موثرِ روزگارمان اصلاً دیده نمی شود و این- دیده نمی شود- به معنایِ آن دیده نشدن که مترادفِ درست و طبیعی درآمدنِ کار می گوییم، نیست.
پایان بندیِ فیلم ،اشاره به اتفّاقی دارد که چند سال پیش برایِ یکی از دست اندرکارانِ جوانِ سینما رُخ داد.همه آن را می دانند . در یکی دو فیلم مثلِ شبانه و حتّا تِله فیلم از آن استفاده شده است، دستمالی و سَر دستی و ذهنِ توطئه مندِ ما آن را جهت دار می یابد.
صدا و تصویر امّا فراتر از حدِّ تصور است. تورج اصلانی بسیار خوب و شُسته رُفته کار کرده. درباره یِ کار بلدی و اُستادیِ نظام الدین کیایی و بهمن اردلان نیز که کسی تردید ندارد. تدوینِ صفی یاری امّا ذوق زده است. اِم تی وی بازی هایِ فصل هایِ موسیقایی نه جذّاب در آمده و نه پیشنهادِ جدیدِ تصویری دارد، گو اینکه وقتی روایتِ فیلم این چنین دمِ دستی است بارِ اصلی باید به رویِ گُرده یِ این ها باشد،کاری که تورج اصلانی توانسته از پَس اَش برآید.
فیلم مرا کمی شگفت زده کرد، ولی در نهایت نا اُمید ماندم.چرا ما از این روحیّه یِ جهانِ سوّمیِ مان دست بر نمی داریم که وقتی به سوژه یِ نابی – بر فرضِ ناب بودن – قرار است بپردازیم ساده ترین و پیش پا اُفتاده ترین حالت را انتخاب می کنیم.
گمان می کنیم تابو بودن و جالب بودنِ سوژه کفایت می کند و دیگر لازم نیست به ابعادِ مختلفِ فیلم، مانندِ انگیزه ها و شمایلِ شخصیّت ها،شکلِ بازی ها و نحوه یِ بررسیِ مفاهیمی که قصد داریم به عنوانِ زیر متن به آن بپردازیم اهمیّت قائل شویم.
کسی از گربه هایِ ایرانی خبر نداره! یک افسوس است. افسوسی بزرگ. موضوعی جذّاب که با نگاهی روزمره و سیاست زده در لابلایِ حرف هایِ روزنامه ای با پرداختی اغراق شده و پر غُلُو به اثری نا تمام تبدیل شده.کاش فیلمسازانِ ما این نیرویی را که صرفِ بازی هایِ سیاسی می کنند تا چیزَکی بسازند برایِ ابرازِ عقیده هایِ روز و گرفتنِ پُز هایِ روشنفکری، از داشته ها و اندیشه ها برایِ ساختنِ اثری ماندنی استفاده می کردند.افسوس.

۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه

در خدمت و خیانت به اکبر رادی


اِبا داشتم تا در این صفحات حرفی از دیگری آید و یا گوشه و لُغُزی که ما ایرانی هایِ مثلاً فرهنگی، آن را نقد می خوانیم ،آوَرَم. امّا چیزَکی لازم بود، تا در بابِ دفتری آورم که مرا مُهّم آمد.
اکبر رادی – که نامش جاودان – چُنان بر تارک ادبیاتِ نمایشی ما ایستاده که هر حرفی جُز همان ها که دیگران گفته و نوشته اند، شِکَر خوردنِ زیادی است. عَلَی الخُصوص آن چیزهایی که به قلمِ حمید امجد و محمّد رحمانیان نوشته شده.پس من از این شیتان فیتان بازی هایِ شِبهِ روشنفکری، خودم را رها می کنم و می گویم اگر بر قلمِ من نیز چیزکی ناچیز به عنوانِ مثلاً فیلمنامه آمده و یا احیاناً گفتگونویسی هایی که در کارهایم شاید به چشم آمده، مَدیون و مَرهونِ نسل هایِ پیشینِ ماست که برایِ من یک نفر، اکبر رادی سَردسته یِ ایشان به شمار می رود.خَلَجِ سال هایِ پنجاه و بیضاییِ همه یِ سال ها در ردیفِ بعدی هستند.
رادی، امّا برایِ من بُعدِ دیگری از جذّابیّت نیز داشت.فکر کنید در ابتدایِ شناختنِ این آدم مُهِم ها ، مثلاً در همان نوجوانی که نمایشنامه یِ مرگ در پائیز را پُشتِ شیشه یِ کتابِ زمان می بینید، پدرتان بگوید او دامادِ عمو احمد آقاست. حالا عمو احمد آقا کیه؟ عمویِ پدر بزرگم که ما هر سال، اوّلِ فروردین به دیدنش می رفتیم.پیرمردی سَرِحال که اُتاقِ بالا خانه اش در ایستگاهِ ناصریِ خیابانِ شهباز- هفده شهریورِ امروز- برایِ خودش ماجراهایی داشته .چند دختر، که یکی از آنها حمیده بانوست.شاید درباره یِ عمو احمد آقا و خانواده اش و نیز خاطراتِ جذّابِ آنها بعد تر نوشتم.خانواده یِ عنقا ،همیشه آبستنِ حرف و حدیثِ درون خانگی بوده و گاه بینِ عمو زاده ها اختلاف. هنوز هم پس از سالیان این ها وجود دارد. ولی همه، حتا آنها که به دشمنی با خانواده یِ عمو احمد آقا شُهرت داشته و چه بسا حق هم دارند بر تفاوت و تمایزِ حمیده بانو اذعان دارند و او را از باقیِ این خاندان جدا می کردند و حسابی سَوایِ بقیّه برایش می ساختندو چه بسا در این بین،حضورِ رادی بی تاثیر نیوده،که بی گمان همین است.
خُب ،من نمایشنامه هایِ او را یکی یکی می یافتم و می خواندم چراکه گُمان داشتم به عنوانِ یک فامیل وظیفه دارم.پدر بزرگم – که عمرش دراز باد – از رادی خاطراتی می گفت ومرا با گوشه هایی از شخصیّتِ او آشنا می کرد. از تند مزاجی و شدّتِ کلامش و نیز خاطراتی از جشنِ عروسیِ او.هنگامی که همین یکی دو سالِ پیش به او از بیماری صَعب و مرگِ زود هنگامش گُفتم گریه کرد و در مراسمِ ختم اش با همه یِ بیماری شرکت جُست.
پس رادی برایِ من آدمِ مُهّمی است.ولی اینها را دلیل غیرِ این است.
چند روز پیش کتابی به دستم رسید.پُشتِ صحنه یِ آبی.گفتگو با اکبر رادی. مهدی مظفری ساوجی آن را سامان داده در آخرین روزهایِ حیاتِ رادی.به واقع رادی که شُهره بود به بازبینی هایِ مُکرّر و اصلاح ،آن را برایِ چاپ ندیده است. این ها را به روایتِ دیباچه یِ کتاب می گویم.
من که با خواندنِ مکالمات و آن شلاقِ سرکشِ کلامِ رادی و آن زبانِ آتشین که گویی شمشیری است از نیام درآمده، مست می شدم و مزّه کردنِ الفاظ و اشاراتی که او به کار می برد را همیشه تمنّا می کردم،پس بی مُعطّلی آن را دست گرفتم.تا صبح یک نَفَس خواندم و سَرخورده شدم.گیج و ویج. هربار که می خواستم آن را زمین بگذارم و رها کنم با خود می گفتم بگذار ادامه دهم ،شاید آن رادیِ همیشه سر بر آورد، ولی افسوس که تا آخر چیزَکی دستِ مرا نگرفت. از یکی دو دوستِ این کاره نیز نظر گرفتم ،آن ها هم با رعایتِ بزرگیِ رادی، همین رای را داشتند.
کتاب با طرحِ این موضوع آغاز می شود که بَناست تا حرف هایی زده و شنیده شود که پیش از این در مکالمات نیامده.پس گفتگو به سیاقِ معرفت شناسانِ متاخر با تعاریفی آغاز می گردد. تعاریف به جاهایی کشیده می شود که به نوعی قرار است مرامنامه یِ اکبر رادی باشد. ولی چرا این مقدار سُست و بی مایه.نه آنکه بخواهم از رادی ایراد بگیرم .نه.ولی ما که مقالات و مصاحبه هایِ او را خوانده ایم حق داریم که شگفت زده شویم.شاید آن هنگام باشد که به اهمیّتِ باز نویسی و بازنگری ها پی می بریم.
مردِ وسواسیِ ادبیاتِ نمایشی به گونه ای حرف زده است که در صحّتِ آن تردید می کنیم. حتّا درباره یِ موضوعاتی اظهارِ نظر نموده که بی شک در بازبینی هایِ آخر از آن ها می کاسته است.اظهاراتش درباره یِ نمایش در آن سویِ آب ها ابتدایی است و البتّه کمی با غلط. چه بسا این ها همه به سبب بیماری و استفاده از دارو ها باشد.واصلاً مگر حضورِ ذهنِ آدم ها در لحظه چه قدر است؟
در حاشیه یِ کتاب خیلی چیز ها یادداشت نموده ام، ولی هم چنان اِبا دارم از طرحِ آن و این به جهتِ عشقی است که به رادی دارم، ومی دانم که این یک اخلاقِ جهان سوّمی است.
اصولاً چه ایرادی داشت تا کسانی مانندِ حمید امجد، که هم نویسنده ای توانا و هم ویراستاری یکّه است ، این اوراق را در غیابِ مرحومِ اُستاد از نظر می گذراند و تا ما این کلامنوشته یِ شلخته را به عنوانِ آخرین مانده یِ کسی که زبانِ نوشته ها و گفته هایش همانندِ جواهری تَراش خورده می مانست، بدین شکل نبینیم و نخوانیم؟ نه آن که در محتوا دستی رود بلکه بتوان کلامِ رادی را شناخت.این لُطف به حقِّ اکبر رادی نیست؟
فراموش نکنیم که رادی، کتابِ مکالمات را از نو ویرایش کرد ،بدان روی که ایرادِ عمده یِ آن را چنان که در پیشانی نوشتِ کتاب آورده، مباحث عموماً کلی و احساسی می دانسته و نه تحلیلی.آن جا از وسواسش می گوید که می خواهد با زبانِ یک نویسنده حرف زند.
رادی رفته و این بزرگ ترین ضایعه است.آن چنان که بیضایی نوشت سوار بر واژه هایِ خویش.ای کاش خاطره یِ آن واژه ها با این متنِ کلّی که به نظرِ من گِره از کار هیچ کس جُز ناشر و گفتگو کننده یِ محترم نمی گشاید خراب نمی شد.
من به همه می گویم بیاییم کلامِ رادی را در درام هایِ ناب و مکالمات اش بیابیم و این را بگذاریم تا در سیل و خیلِ کتاب هایی که به جهات غیرِ ادبی رواج می یابند گم شود.

۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه

من و ماجرایِ نوشتن ام!


دارم جان می کَنم.دست رو دست نگذاشتم، ولی نَفَسَم بُریده و نایِ کار برایم نمانده.هر لُغتی که قرار است رویِ کاغذ بیاورم ، تو گویی جان از تَنَم در می آید.این فیلمنامه یِ جدیدی که دست گرفته ام یک جورایی آزارم می دَهَد، نه به خاطرِ خودِ فیلمنامه بلکه به خاطرِ خودِ من. تو مشغولِ مردن ات بودی یا به قولِ کارگردانش- بارِ دیگر مادر....- ماجرایِ جدیدِ من است برایِ زیر و رو شدن.
برایِ من نوشتن کارِ سختی نیست ، امّا این بار در هوایِ نوشتن نیستم.از هر جایی که می خواهم وارد شوم ، اِنگار درها بسته است.داستانم را کاملاً می شناسم. ظرایفَش را در یافته ام. آدم هایِ قصه را می شناسم و به کُنهِ آنها پِی برده ام امّا چه فایده، دستانم با قلم مهربان نیست . فیلمنامه را هم دوست ندارم روی لَپ تاپ بنویسم. برایِ من اَلَکی به حساب می آد. ذهنم آن قدر پر سرعت نشده که بتوانم این فاصله یِ بینِ ذهن و سر انگشتان بر رویِ صفحه کلید را پر کنم.
برایِ نوشتنِ این کلمات ، به راحتی می توانم با صفحه کلید تا کنم ، ولی داستان و فیلمنامه ، کاغذِ سفید و قلمِ خودنویس و روان نویس هایِ جورواجور لازم دارد. مخصوصاً من که دچارِ بیماریِ وسواسِ شدیدم در استفاده از لوازم التحریر.
برایِ آن که بتوانم بنویسم باید کاغذِ مناسب و قلم هایِ مناسب داشته باشم.گاه هفته ها نوشتنم به تعویق می اُفتد تا من بتوانم اسباب و وسائلِ نگارش را بیابم.یافتنِ کاغذی که قلمِ خودنویسِ سناتورِ من که نامم بر رویِ آن حَّک شده راحت بر رویِ آن بلغزد آسان نیست. گاه چندین جنسِ مختلف را می خَرم و امتحان می کنم ولی فایده ای ندارد.تازه از دورانِ یافتنِ کاغذ کاهی هایِ کاردُرُست گذر کرده ام که آن خودش بلوایی بود.
پاری وقت ها قیدِ خودنویس هایِ جورواجورم را می زنم و دست به دامانِ روان نویس می شوم. یافتنِ روان نویسِ مناسب نیز ماجرایی می شود. مهدی اباسلط که یادش جاودان باد همیشه چشم می گرداند تا برایم چیزِ مناسبی بیابد،تقریباً همه یِ دوستانم از این قاعده مستثنا نیستند. روان نویسِ سوزنی ، محبوب ترین قلمِ من است ولی افسوس که دیگر نمی توان از آنها در بازار یافت.
حالا جایِ نوشتن بماند. این که کجا بنویسم هم برایِ من مهّم است. هر جایی و در هر حالتی نمی توانم بنویسم. صندلی برایِ من مهّم است . اینکه چه فاصله ای از زمین داشته باشد و پاهایم روی زمین باشد. هوایِ اُتاق باید نه سرد باشد و نه گرم ولی اگر کمی به سویِ خُنکی برود برایم مطلوب تر است. نورِ اُتاق را کم می خواهم و ترجیح می دهم تا با نورِ چراغ مطالعه یِ رویِ میزِ کار بنویسم. این طور راحت ترم.
اینها اگر مهیّا شود، که بیشترِ اوقات به سختی می شود می رسم به مرارَت و تَعَبِ یافتنِ جمله ی اوّل. این جمله یِ اوّل گاه مرا تا مرزِ جنون می رساند. تا جایی که صدایِ تهیّه کننده یِ عزیز در می آید و زمانِ از دست رفته را یادآوری می کند.
وضعیّتِ من درست شبیهِ شخصیّتِ فیلمِ اقتباس می شود. با این فرق که من از نبوغِ چارلی کافمَن بی بهره ام.امّا کلافه گی و روان پریشی ام چون اوست.انواعِ قهوه ها را آزمایش می کنم. چایِ نعناع حتا.انواعِ شکلاتِ تلخ و هزار کار روانیِ دیگر.بله؛ ملغمه یِ غریبی است این نوشتنِ من.
برایِ نوشتنِ جمله یِ اوّل گاه سی صفحه سیاه می کنم.البتّه اگر به ماجرایِ معروفِ ترس از صفحه یِ سفید غلبه نمایم.
اطرافیانم در این روزها بسیار از خود صبوری نشان می دهند، چرا که آستانه یِ تحمّل به حدّاقلِ خودش می رسد و هر موضوعِ ابلهانه و پیش پا اُفتاده ای می تواند مرا به هم ریزد. خواب که کالایِ گران و غالباً نایابی است در این اوقات. شده که بیش از بیست و چهار ساعت بی حرکت و بی خواب پُشتِ میزم نشسته ام و هیچ نگفته و هیچ ننوشته ام.
این جوری ها می گذرانم. گاهی که شروع به نوشتن می کنم دچارِ وسواسِ بِهسازی می شوم. پس هِی از نو و این ماجرا ها ادامه می یابد تا آن که اتفاقی اُفتد و من موتورم روشن شود. آن وقت است که دیگر همه چیز به سرعت پیش می رود و به آن چه تا حدودی دِلخواهم است دست پیدا می کنم.چیزی که می توانم پُشت اش بایستم و از آن دفاع کنم، چیزی که ارزشِ ثبت به عنوانِ تصویر دارد. ارزش گذاری هایِ من شخصی و آرمانی است و خود را در بازی احمقانه یِ مقایسه نمی اندازم.چه بسا برایِ مَتنی، کلّی بَه بَه و چَه چَه بشنوم ولی خودم از آن عُقَّم بگیرد و گاه کسی اِقبالی به نوشته ام نشان ندهد و من خود می دانم که آن چه باید رُخ داده است. به قولِ دوستی برایِ یافتنِ اندازه ها باید حسابی جان کند.
دارم جان می کنم. دست رو دست نگذاشتم، ولی نَفَسَم بریده و نایِ کار برایم نمانده.امّا ادامه می دهم ،تا کاغذ ها را اگر سیاه می کنم به عَبَث نباشد.
ازین حرف ها بگذرم بهتر است. باید فیلمنامه را تمام کنم، چرا که دادِ تهیّه کننده ام مدّت هاست که درآمده.

۱۳۸۸ آبان ۱۹, سه‌شنبه

خلوتِ من و کتابِ چهره ها در مرگِ مهدی سحابی


نوجوان که بودم، خوره یِ کتاب و مجلّه هم بودم. مثلِ الآن، امّا با صفا تر و جستجوگرتر. هنوز این غبارِ بلد بودن و خوب خواندن و توهمّاتی اینچنینی سایه اش را ننداخته بود.
کتاب و مجلّه ها گرچه به تنّوعِ امروز نبود امّا هزار بار پر شورتر و جذّاب تر به نظر می رسید. هر چند که به نظرِ من که آدمِ مجلّه بازی هستم محتوا نیز در آن روزگار بود. اصلاً شما دیگر کُجا می توانید مجّله هایی مانندِ گردون ، آدینه و دنیایِ سخن و کِلک و تکاپو و .... بیابید؟ بهترین نویسنده هایِ عصرِ ما درآن می نوشتند و ترجمه می کردند.
گردون ماهنامه ای بود که در آن روزگار برایِ من بسیار پر اهمیّت بود. نامنظم منتشر می شد ولی برایِ نوجوانیِ من غنیمتی بود و هنوز هم هست. در مطلبی که درباره ی مرحومِ حمید مصدّق نوشته ام به اهمیّتِ گردون در آن سال هایِ رشد و شناخت اشاره کرده ام، امّا این بار بهانه ای دیگری برایِ رسیدن به آن روز ها دست داد.
در همان سال ها ، در مجلّه یِ گردون آگهیِ یک کتابِ عکس چاپ شد. از بانویی عکّاس که طبیعی بود من در آن روزها نامش را هم نشنیده باشم. مریم زندی. نامِ کتاب چهره ها بود.سیمایی از ادبیّاتِ معاصرِ ایران. پرتره هایی از نویسندگان و شاعرانِ سرزمینِ من. آن روزها کارِ نویی بود. امروز صد ها عنوان ازین دست کارها چاپ شده که خیلی از آن ها البتّه بی مایه است و اهدافِ دیگری را دنبال می کند.شکلِ کلاهی که مُد می شود.بعد تر گفتگویی نیز از مریم زندی در گردون چاپ شد و او را در حالی که خواب بود در چاپخانه نشان می داد.
برایِ من که در آن روزگار عاشقِ نوشتن و نویسنده شدن بودم، دیدنِ تصاویرِ نویسندگان آن هم به شکلِ یگانه و نابی که زندی انجام بود اسبابِ انرژی و شوری بود که نمی توانستم ازَش چشم پوشی کنم. پس آن را به دست آوردم. هرچند که سخت نبود. پدرم در این قبیل چیزها کاملاً همراه بود.
بهایِ تکفروشیِ کتاب با جلدِ سخت دو هزار و هشتصد تومان بود.کتابی نفیس با عکس هایی ماندگار و یکّه.مجموعه ای از همه یِ کسانی که دوست داشتم با سیمایشان آشنا شوم. از مهدی اخوان ثالث تا غلامحسین ساعدی و غزاله علیزاده. اتاق هایِ شان و حالت هاشان. پیپ هایِ محمّد حقوقی و گربه ی بیژن جلالی. هرچند که آمارِ رفته گانِ این کتاب به سرعت از ماندگانِ آن ها پیشی گرفت و خدا عمرِ باقی آنها را افزون کند.
هر بار که خبرِ درگذشتِ بزرگی از ادبیّات را می شنوم اوّل به سراغِ این کتاب می روم. دَمی با عکس اش خلوت می کنم و بعد اگر او از نزدیک می شناختمش با دیدنِ چهره اش روزهایی که با وی بوده ام را برایِ خود دوره می کنم.
امشب نیز دوباره سر و کارم به کتابِ چهره ها اُفتاد.باز یکی دیگر از صاحبانِ عکس ها نامشان به فهرستِ از دست رفته گان اضافه شد.کتاب را ورق زدم تا به نزدیکی هایِ آخر رسیدم. چهره ی مردی که پشتِ میزِ تحریرش نشسته و به ما خیره شده است.کاغذ هایی طولانی در سویِ دیگر میز از بالا به پایین ردیف شده اند و چند کتاب و لیوانِ جاقلمی نیز در تصویر پیداست. در آن سال ها که تازه این عکس را دیده بودم با خودم می گفتم لابُد متنِ جلدهایِ دیگرِ شاهکارِ مارسل پروست است. در جستجویِ زمانِ از دست رفته.کتابی که دو جلدِ اوّل اش را به چه شوری و به چه سختی خواندم و بعدش بریدم.
مهدی سحابی ، مترجم و نقّاش بزرگِ روزگارِ من قلم را زمین گذاشت و کار را وا نهاد و رفت.امشب که خبر درگذشت اش را شنیدم در حالِ نوشتنِ فصلی دیگر از فیلمنامه یِ – تو مشغولِ مردن ات بودی – بودم. فیلمی که حسینِ لطیفی می خواهد بسازد و قرار است در جشنواره یِ امسال رویت شود. خیلی عقب هستم ولی با شنیدنِ این خبر دست از کار کشیدم و ساعتی را با کتاب هایم سر کردم.
در کتاب خانه یِ من از سحابی کتاب کم نیست. شاید هرچه ترجمه کرده را دارم. آن دو کتابی را که خودش نیز نوشت را دارم از این جا می بینم. ترجمه هایِ او برایِ من فقط خواندنِ متنی از یک نویسنده ی ِبزرگ نبود، بلکه دانشِ زبان و صحیح نویسی و سلیس نویسی را نیز در من ارتقاء می داد.
در این سال هایِ اخیر با او چشممان به سِلین باز شد. لویی فردینان سِلین را من از او دارم.مانندِ خیلی ها.با خواندنِ مرگِ قسطی و دسته یِ دلقک ها بود که سفر به انتهایِ شب را یافتم و خواندم. من هم مثلِ بسیاری سِلین را به سبب شایعاتی که در بَرَش بود دوست نداشتم و بعد تر فهمیدم چه احمق بودم.
روزهایِ دبیرستان و خواندنِ یک مشت تمشکِ سیلونه ، مرگِ آرتیمو کروزِ فوئنتس و دوباره خوانیِ فلوبر که با ترجمه ی او دوباره مادام بوواری را خواندیم.
دوستِ خوبِ کتاب خوان و کتاب فروشی دارم لطیف نام. لطیف زاده یِ نشرِ نی برایم تعریف می کرد که سحابی نظمِ غریبی در کار کردن دارد. بسانِ بالزاک خیلی شیک و سَرگُل پس از میلِ صبحانه ی اشرافی اش دست به کار می شود.خیلی منظّم و درست در زمان بندیِ خود کارش را انجام می دهد. منِ جوان حسرتِ نظم این نسل ، سواد و پشتکارِ این نسل و توفیق و جاودانگی آن ها را می خورم. یادش گرامی و نامش بلند باد.

۱۳۸۸ آبان ۶, چهارشنبه

داستانِ من و ناپلئون بناپارت!




برایِ من هیچ چیز، به این اندازه ، تازه و گوارا به نظر نمی رسد.رسیدن به آن لحظاتی که، سال ها قبل از آن رَد شده ام و آن گاه کسی یا چیزی آن را برایم زنده می کند. برای ِمن همیشه دست یافتن به آن خاطرات، یک حظِّ پُرحال را به دست می دهد. این بار نوبتِ ناپلئون بناپارت است، این دوست قدیمی.
کودکی که پیراهنِ آستین کوتاهِ زرد رنگی پوشیده و کراواتی کِشی را به یَقه یِ خود بسته. از آن کراوات هایی که ظاهرش درست و مخملی بود ولی دورِ یقه فقط کِش وجود داشت.شلوارکِ راه کبریتیِ سرمه ای که با رنگِ کراواتم هماهنگ بود.
کودک از درِ خانه بیرون می زند. دو چشمِ نگرانِ مهربان از لایِ درِ مراقب است تا به سلامت از عرضِ کوچه یِ پر حرکتِ سواری ها بگذرد.کودک می گذرد. در پیاده رو می ایستد و دَستی برای آن دو چشمِ نگران تکان می دهد و این یعنی : «نگران نباش».
به دو خود را به سویی می رساند. عصر است. دورانِ جنگ و صَف و تعطیلی هایِ جورواجور مدرسه و مراسم هایِ با دلیل و بی دلیل . کودک امّا از امتحاناتِ پایانِ سال یا همان ثلثِ سّومِ معروف و کَذایی به سلامتی جَسته و حال، روزهایش تام وتمام مالِ خودش است.
برایِ کودک دنیایِ بزرگ، به همان اندازه ایست که شادش می کند. روبرویِ فروشگاهی می ایستد.تعاونیِ محل.جایی که در زندگیِ دهه یِ شَصت خیلی مهّم بود. به سیاق آن سال ها عدّه ای ایستاده اند تا اجناسی بخرند که نیازشان است و همراهِ آن چیزهایی بگیرند که نمی دانند چرا و چه کارشان باید کنند.
به هر حال، من از آن گوشه وارد می شوم. زیرِ پاهایم دریچه ای است فلزی که صدا می دهد. جایِ نگهداریِ گونی ها و جعبه هایی که محتویاتِشان بسان برق و باد به فروش می رسد.
فروشگاهِ محل برایِ من بسیار بزرگ است. قفسه هایِ بسیار، در دو سویِ آن که چای و شامپو و هزار چیزِ دیگر را با خود و بی خود جای داده است. انتهایِ آن جا نردبامی است که از شکاف سقف به طبقه یِ بالا می رود. پیرمردی با عینک نمره بالا عصرها می آید و بالا می نشیند به حساب و کتاب.
آن جا برای من یک سَرِه کشف است. پدر بزرگِ مهربان که برای دادنِ اجناس کوپنی و سهمیه ای دوست و غریبه نمی شناسد و همه را به یک چشم می بیند و چه قدر اسبابِ دلخوریِ آشنایانی می شود که این شعورِ مُساوات و عدالتِ سال هایِ دهه یِ شَصت را ندارند.این ها روزهایِ پیش از ناپلئون است.
روزی را که می گویم، از آن روزهایِ دیگر جداست. من در جَست و خیزِ فروشگاهِ بزرگ که سایه یِ پدرم را بر درِ ورودی می شناسم.اما بسان روزهایِ درسی آمدنش نشانِ تلخی نیست. وَه که این سخت گیری ها چه جانی از من می سوزاند!
خلاصه او را می بینم. عجیب است که صدایِ ژیانِ سبزِمغز پسته ای اش را نشنیدم.همیشه زنگِ غریبِ صدایِ موتورِ ژیان، مرا نِدا می داد. من از دَر بیرون می زدم و در حاشیه یِ پیاده رو به آن سوی می دویدم. ولی این بار نه.
جلو رفتم . سَلامی دادم.در دستانش مانند همیشه کتابی بود. سَر گَرداندَم تا رویِ جلدِ کتاب را بخوانم. کتاب را دراز کرد به سوی من. من نیز با علاقه آن را نگاه کردم. این پِرِیِ شاگرد اولی من بود .البته سَوایِ دوچرخه یِ دستهِ بلندِ قرمزی که قولش را داده بود و بعدتَرَش خرید.
جلدِ قرمزرنگ اش منقّش به تصویرِ مردی با کلاهی غریب که دستانش بالای سر و باد در شِنِل اش پیچیده و اسبش بر روی دوپا ایستاده بود. بالایِ آن با حروفِ مشکیِ بزرگ نوشته بود : ناپلئون و اندیشه هایِ او . تالیفِ مِهرداد مِهرین. بعد ها نامِ این آقای مِهرداد مِهرین را بیشتر دیدم. پشتِ جلدِ کتاب ،تصویرِ مولف را انداخته بودند.
رویِ صفحه یِ اوّل نوشته بود:به نامِ خدا، تقدیم به پسرِ با ادب و درسخوانم حامد جان عنقا. و این یعنی من. این کتاب ،در کنار چندین کتابِ دیگری که در این دو سه سالِ باسوادیِ رسمی به دست آورده بودم برایم گنجینه به حساب می آمد.ولی آینده یِ همان روزها نشان داد اهمیّتِ این کتاب و خودِ ناپلئون برای من با دیگر چیزها متفاوت است.
این کتاب، فارغ از وَجهِ هدیه بودنش برایِ من کشفِ دنیایِ دیگری بود. برای کودکی به سنُّ و سالِ آن روزهای ما و البتّه شرایطِ عجیبِ آن زمان کمی بعید به نظر می رسید تا کتابی به درون روحِ کسی نفوذ کند.تا حدّی که من خود را گاهی ناپلئون بناپارت جوان می دیدم.
در روزهای شدَّت گرفتنِ موشک باران تهران، در حالی که یا ساکنِ پناهگاهِ فروشگاه فردوسی بودیم و یا آواره یِ رودهن و دماوند و جاجرود،من فقط حوّاسم به یک چیز بود. به همراه داشتنِ کتابِ ناپلئون.
ناپلئون بودن من به همین جاها ختم نشد. در گوشه گوشه یِ کتاب اگر چیزی می یافتم که به من نحوه یِ لباس پوشیدن او را می گفت، بی معطّلی خود را بدان شکل در می آوردم.یا اگر در جایی می دیدم که به غذای خاصّی علاقمند بوده است و همین طور چیز های دیگر.
شیوه یِ لباس پوشیدنش را با شلوارِ آبی رنگی که تا ساقِ پایم می رسید تقلید می کردم و نیز همانندِ او جوراب هایم را شُل و وِل نگه می داشتم.شمشیری داشتم که به من قدرتِ ناپلئون را می داد.غصّه ی بزرگم نداشتنِ کلاهی شبیهِ او بود که دستِ آخر او را نیافتم.در روزهایِ جنگ ، من ناپلئون بودم.
تاریخِ میلاد و مرگش را از هَم کَم می کردم تا بفهمم او چند سال زیسته و در چه سال هایی چه کرده و چند ساله بوده که مثلا افسر شده یا فرمانده و بعد خودم را با او می سنجیدم و برایِ خود زمان بندی تعیین می کردم تا در همان سنُّ سال بتوانم همان کارها را بکنم، یا حتّا باقی پنجاه ودو ساله های اطرافم را با او می سنجیدم تا پِی به باکفایتی یا بی عرضه گی آن ها ببرم.
انگلیسی ها، منفورترین اشخاصِ دنیا بودند برایم . لوئی شانزدهم و هجدهم که یک جرثومه یِ فساد بودند و افرادی را که دور و بَرم دوست نداشتم به لوئی ها تشبیه می کردم.حتّا در همان روزها می اندیشیدم ،چه کسی می تواند ژُوزِفینِ آینده یِ من باشد. هر چند ، در آن دورانِ کودکی که همه چیز در شکلِ متعالی اش برایم تعریف شده بود، کمی هوسرانی هایِ دوستم ناپلئون آزار دهنده به نظر می رسید، ولی چیزی نبود که بخواهد در احساسِ من تغییری ایجاد نماید.بگذریم.
کتاب را، مِهرداد مِهرین نوشته بود. کسی که خود را یکی از شیفته گانِ ناپلئون می دانست، پس طبیعی است که کودک هشت، نُه ساله نیز شیفته شود. از شما چه پنهان آن کودک، هنوز هم شیفته است و فیلم ها و کتاب هایی را که هنوز درباره یِ ناپلئون منتشر می شود را می گیرد و خارج از اصول تحقیق و مطالعه، نوشته هایی را که علیهِ اوست دوست ندارد و حتّا تا آخر ادامه نمی دهد و به گوشه ای پرت می کند و یا به دوستی هدیه می دهد و فقط نوشته هایی که او را دوست داشتنی تصویر می کند نزد خود نگه می دارد.
باری، هنوز با گذشتِ حدود بیست سال، با اینکه خیلی از کتاب هایِ گذشته هایِ دور از دست رفته و به خاطره یِ مَحوی بدل شده است ، امّا کتاب ناپلئون و اندیشه های او به همراه یک کتاب دیگر – که شرحش را بعد ها خواهم آورد – هنوز همراه من اند.
آن کوچه و خیابان هنوز پابرجاست ، به سَرزندگیِ آن روزها نیست، ولی هست. آن چشمانِ نگران، هنوزم نگران است پُر مهر و امیدوار به بالیدنِ من.پدر بزرگ هنوز به عدالت، فراتر از دهه ها نگاه می کند و پدرم نیز با آن که ژیانِ سبزِ مغز پسته ای اش را دُزد بُرد، هنوز با کتاب همراه است.
راستی ،آن فروشگاهِ محلّی را سالی پیش خراب کردند. چه کوچک و نُقلی بود و من چه ریز بودم که آن را بزرگ می پنداشتم.
ناپلئون چه روزهایی را که برایم تازه نمی کند!داستان من و ناپلئون به این جا ختم نمی شود.