۱۳۸۸ بهمن ۲۳, جمعه

تولدی دیگر برایِ من


نوجوان بودم و هنوز در بندِ مدرسه.عاصی از دیکتاتوریِ معلّمانِ بی خِرَد و روزگارِ اندیشه کُشِ تحصیل،آموزگارانی که از هم سبقت می گرفتند در بلاهت و سفاهت و من از گفتنِ این کلام،هیچ احساسِ شرمی در خود حس نمی کنم.
پُرِ ترس از فضایِ فکریِ اطرافم، در حالِ کشفِ شعر بودم.در میانِ کتاب هایِ پدرم، شعر نوشته هایی یافته بودم که بر پیشانیِ آن تصویرِ بانویِ زیبایی نقش بسته بود.تصویری چونان نقاشی،امّا باسمه ای ساخته شده از عکس.بر کناره یِ آن نامِ خالق اش به سیاقِ امضاء آمده بود و دستخط گونه ای انگار بر زیر و بالایِ جلد منقّش.
به اولیّن نگاه، دلدارِ آن کتاب شدم.تولّدی دیگر، که بعد ها دانستم به راستی زایشِ دیگرگونه یِ بانویِ چشم مشکیِ رویِ جلد است که خُمار و چشم مست، به دیدگانِ پُر نگاهِ من عشوه می فروخت.
فروغ فرخزاد برایِ من جِلوه یِ غریبی داشت.شاعره ای که فقط شعر نگفت و از من کاشفی ساخت در سرزمین هایی که نمی شناختم.
شعر برایِ من آن ادبیّاتِ منظوم و کلاسیکی بود که در طِیّ ِ سال هایِ کودکی تا همین اکنون در پِی اش دویده بودم.پس برایِ فهمیدنِ شعر فروغ ، اوّل باید بر آن جَزمیّتِ فکری که در روزهایِ سختِ آموزش بر ما غالب شده بود غلبه کنم.
آموزگارانِ بی سواد در برابرِ این پُرسش که فروغ کیست فقط سری تکان می دادند و با حرف هایِ دو پهلو به من می فهماندند انسانی بی ارزش بوده و فقط به دنبالِ حوائجِ نفسانی.
امروز نگاه می کنم به حقیر بودنِ معلّمانِ ادبیّات در کنارِ خیل و سیلِ دیگر کوتوله هایِ فرهنگی آن روزگار- حسابِ یک تن از اینان البته از باقی جداست-.
اَسَفا از ما که در بساطِ این بی بضاعتان در پیِ کالا و متاعی بودیم گران بها و افسوس که آن ها حتّا املایِ آن را نیز درست نمی دانستند ، چه رسد به اصلِ موضوع.
پس سر در پیِ کشفِ او نهادم و آدم هایِ درست را جستجو کردم.از مدرسه یِ کسالت آور که خلاص می شدم، در مسیر سَر دَر کتابفروشی هایِ راسته یِ بهارستان داشتم.آن روزها هنوز چند تایی کتابفروشیِ خوب باقی مانده بود و اصالتِ شان را با بازارِ همیشه گرمِ کارتِ عروسی عوض نکرده بودند.
در همان روزها بود که نسخه یِ جلد آبیِ ایمان بیاوریم به آغازِ فصلِ سرد را یافتم و در لابلایِ کاغذ هایِ مجلات به چیزهایِ جسته و گریخته از او دست پیدا کرده بودم.
حالا دیگر کاملاً شیفته و مفتون بودم.یک دلداده یِ اساسی و کار درست.یافتنِ آثار و نوشته هایِ دیگر او شده بود از مهم ترین کارهایِ من.
مجلاتِ فردوسی را که پیش از انقلاب چاپ شده بود در زیر زمینِ خانه یِ دوستی یافتم.داستانی دنباله دار از چگونگیِ تصادف و مرگ و شایعاتی که همیشه پس از مرگِ او برخی برایِ مطرح شدنِ خود سرِ زبان ها می اُفتاد.
تصویری شکسته بسته از او داشتم و در نهایت غنیمتی به دستم رسید که نعمتِ بزرگی شد.صدایِ فروغِ فرخزاد در حالِ خواندنِ اشعارش و نیز مصاحبه ای با گُرگین که در آن روحِ خسته و خمودش در پسِ کلامِ شوخ و شنگ اش هویدا بود.این نوار بعد ها بریده و تکه شده به بازار آمد که البّته آن هم غنیمت بود.
گورستانِ ظهیرالدوله را از خیلی پیش تر ها دیده بودم.چندین و چند بار، ولی نمی دانستم فروغ آن جا در جوارِ خیلی از بزرگانِ ادب خفته.
وقتی فهمیدم ، یعنی درست همان لحظه که فهمیدم به آن جا رفتم.در مجله یِ گردون گزارشی خواندم و دانستم.غریب آن که در فردوسی هایِ آن روزگار آن را نیافته بودم.
شب بود و خدابیامرز حامد صفایی کسی را راه نمی داد، ولی من با هزار خواهش و تمنا توانستم از سدّ ِ سنگینِ او گذر کنم.
سرِ خاکش که ایستادم.با خود زمزمه می کردم /اگر به دیدنم آمدی.....
ساعتی ایستادم.نمِ برفی زد و آن لحظه را برایم جاودانه کرد و آن تصویر را در ذهنم حک نمود.راه اُفتادم سمتِ خانه.دست در جیب و سر به رویِ آسمان.قرمزی آسمان مرا با شعرِ او پیوند می داد. لحظه یِ نابی که مرا نشئه کرد.
وقتی به خانه رسیدم مادر بزرگم نگران بود که تا به حال کجا بودم و من را توانِ بحثِ شبانه نبود و ترجیح می دادم تبدیل به پسری بد شوم تا اینکه بخواهم با حرف زدن خود را از این حال در آورم.
بعد ها توانستم با حمید مصدق آن احساسِ شبانه را تقسیم کنم و با خاطراتِ جزیی نگر او همراه شوم.
سالی بعد تر از آن روزها گردونِ عزیز می خواست تا ویژه نامه یِ نمایش در آورد.ویژه نامه یِ داستان را در نوروز منتشر کرده بود.من نیز دست به کار نوشتنِ نمایشنامه ای تک پرده ای شدم که بانویی را در خانه ای تصویر می کرد و از پشتِ پنجره به کوچه ای تاریک نگاه می کرد.مونولوگِ بلندی داشت که فحوایِ آن از اشعارِ فروغ برداشته شده بود و آن شخصیّت برایِ من جلوه ای از فروغِ فرخزاد بود.
امروز چونان گذشته فروغ مرا در بر نگرفته است.روزگار که می گذرد و نوشتن و خواندن می شود حرفه یِ آدم، گویی حساسیّت هایت را آرام از دست می دهی. هرچند هنوز با خواندنِ شعر و شنیدنِ صدایش احساسِ دلپذیری مرا در بر می گیرد ولی افسوس که آن شیفته گی دورانِ نوجوانی و آتشی که شعرش در وجودم انداخت دیگر نیست.این منم که در لابیرنتِ روزهایِ عَلَی السویه دچارِ روزمره گی شده ام.
ادامه دارد....

۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه

نگاهِ بی پایانِ لیره.

برایِ ابوالفضلِ لیره و نمایشِ آثارش در گالریِ هفت ثمر
نگاهش کردم.گفتم:یادت هست؟لبخندی زد،تلخ و اسرار آمیز.از جسمِ سنگین و آتشینی که در دست داشت قلاجی زد و بازدمِ دودناک اش را به آسمان بخشید.نگاهم کرد ، در سکوت ولی سرشار از حرف و بی نگاهی از مرگ.
گفته بودم:بهمن جلالی مرد.نی ناکِ گُل انداخته را در گِلینِ پیش رو میراند و گفت: سفرِ کوتاهی رفته است، باز می آید.من بی حواسِ خیالِ شاعر، از مرگ می گویم و از آن دردِ بی درمانی که جانِ عکّاس را به جان سِتان فدیه داد.نگاهم می کند، تلخ و فِسُرده،ریشی می جنباند و می گوید:بغضی بود و ترکید. و دیگر هیچ نمی گویم که او مرگ را باور ندارد.
لیره یِ عزیزِ من،ابوالفضل،در درگاهِ بازیخانه یِ پُر بازیگر و پیر بازی سازش ایستاده.تو گویی در برابر جهانِ بی منتها یک تنه لشگر کشیده و جانبازانه سرداری می کند.زخمه می زند بر این زخمِ ناسور و انتری و لعبت ساز و نقاره زن را حیرانِ آوازهایِ خود، در غمِ بی نغمه گی فرو می برد و دست افشانی و پایکوبی می آغازد تو گویی سر سلسله دار مُغنیّانِ روزگارانِ عهدِ نوح است که از ایلغارِ فرومایه گان جان به در برده و سینه را ستبرِ ستیغِ خروشِ سیاه کارانِ غم بازِ مرگ ساز کرده و در این حیاتِ قسطی و بی وجه از سرخی جان می زند و بر حوضِ پُر غمِ حیاطِ ما تخته حوضیِ شادانه می طربد که سفر نزدیک است و وعده یِ دیدار دور هر چند که بر لوحِ آشنایی قصه یِ بی پایان نوشته باشد بی غلط.
رفیقِ روزهایِ خامی ام به پخته گی نقش می زند و من را مسحورِ رنگ هایِ نگذاشته می کند.بی اُمیدِ مهری از آتش دست به هُرمِ نگارینه هایش می برم.می سوزم ، نه نمی سوزم ، واژه را نمی یابم و از سرِ بی سَری می گویم وخلاص که او را خلاصی هیچ گاه پرنده ای نبود که در این قفسِ بی پایان رختی از رنگ به تن کند.
می گویم:خداحافظ.نگاهی می کند.لبخندی و سری از سرِ صفا.رفیقِ سال هایِ سالَم،سالِم و بی سال، به پُر سالی آوازِ سارهایِ پائیزِ همان سال هایِ دوُرِ دورِ هَم نشینیِ دوره هایِ دوُر از هم، مرا به فنجانی تلخ و گَس می خواند ، به خلوتگهِ لحظه هایِ بی رنگیِ پُر رنگ اش، که او چه بی رنگیِ پُر رنگی دارد در این فاحشه خانه یِ پُر رنگِ رنگ باخته.می نوشم از آن شوکران سُقراط وار، جایِ دست افشانیِ مرگ است به عیشِ خرد که آن را در این بزم کرانه نیست.
دور می شوم.آوازش در کوچه پیچیده است.می گویم:یادت هست؟بر می گردم.دلِ سیاهیِ کوچه پُر درد تر از آن است که دیدگانِ مرا به سیمایِ او مهمان کند.یادش هست.میدانم.آتشی افروخته و قلاجی می زند تا با بازدمِ آن آسمان را به ابری دود زده بساید.غُصه ام می گیرد. در انتظارِ رقصِ شاپرک هایِ رنگین اش ستاره می شِمُرَم. به دل می گویم ، یادش هست.باز به ضیافتِ او مهمان خواهم شد، بی پایان.

۱۳۸۸ دی ۱۵, سه‌شنبه

گم شده ام!

برایِ آرش مشفقی

کبریت زدم
تو برایِ این روشنایی محدود،گریستی.
احمد رضا احمدی می گوید و من در خودم می اندیشم که این خط را کِی بر کاغذ آوردم که دفترِ احمدی از آن سیاه شده.لحظه هایم چونان صندوقچه ایست که گاه به زحمت و تَعَب آن را باز می کنم تا احساس هوایی بخورد و آن هنگام است که نوایِ محزونِ کمانچه ای را می شنوم در مایه یِ دشتی که سوزناک نغمه ساز می کند.
با خود می گویم در کُجایِ روزهایِ کودکی گم شده ام.دردِ جانکاهی است در هزار تویِ زندگی، فراموش کردن و فراموشی ساختن.
دلتنگی سراغم آمد و ناگاه به خود آمدم و فهمیدم چادرِ خشتیِ مادر را رها کرده و خود را گم کرده ام.در کوچه باد می آید و موهایِ من به رقص آمده است.چتریِ موهایم به چپ و راست می لغزد.طعمِ گسِ هراس در رگ و پودم جاری شده و تلخی دهانم مرا به خود آورده.به هر سوی نگاه می کنم.مردان و زنان، بی آنکه در خاطره هایشان پسرِ گمشده ای باشد به سویِ اُفق روانند.به سیمایِ رهگذران می نگرم.سیرت ها پُر از غُصّه است ، امّا کسی در صورت اش قصّه ای ندارد.من از دنیایِ بی قصّه می ترسم.گریه ام می گیرد.آن قدر در خاطره یِ این مردمِ تنها، گم شده ام که کسی گریه ام را نمی بیند. من امّا به سویِ اُفق نمی روم.مقاومت می کنم، بر جای می ایستم تا دستانی پُر از نورِ آشنایی مرا به خود بخواند.افسوس که چه قدر ایستادم و چه قدر بیشتر ایستادم و کسی مرا نگاهی نکرد و حتّا به لبخندی مهمانم نساخت. با خود گفتم چرا کودکی دیگر، دستانِ مادرش را رها نمی کند تا به حجمِ تنهایی من حمله کند.هیچ کس امّا نیامد.من با خودم تنها ماندم. باد می آمد و چشمانم دست به کار خیس کردنِ گونه هایم بود.اشک بر صورتم شُره کرد ومن ترسیدم مبادا بوسه یِ مادرم که در شبِ بی خوابی بر گونه ام حَک شده به لحظه ای فراموش شود و دیگر در میانِ خیلِ مردم پیدا نشوم.آخر مادرم مرا به همین نشانه ها باز خواهد شناخت.
از انتهایِ کوچه یِ باریک صدا می آید.نمی دانم.من در انتظارِ دستانِ مهربانی هستم که هُرمِ نگرانی را بر سر و رویم ببارد.اخمش را هزاران بستنی نخورده و لیس نزده خریدارم.نمی دانم بروم به سویِ صداهایِ رنگینِ نیلی انتهایِ کوچه یا بمانم تا آن سپیدِ خشتیِ مهتابی از خمِ کوچه یِ حزین پیدایش شود و من را خنده ای خیس از اشک هدیه دهد.دست دست می کنم.شورِ وسوسه مرا می آزارد.خود را در هوایِ پُر نسیمِ له لهِ کوچه یِ غمگین نگاه می دارم.چشمانم به فاقِ بی انتهایِ کوچه مانده است. در سویِ دیگرم هنوز صدا می آید و من گریه را با هوسِ دیدارِ آن حجمِ ناپیدایِ شادیِ نادیده، دست به دست می کنم.
قدم که بر داشتم دریافتم ، مرگ در آرزویِ دیدارِ من خواهد نشست.تلاطمِ پُر التهابِ روزهایِ کودکی، در پچپچه هایِ سَر نازَده یِ آن پوچِ بی ثمر به باد رفت.خمِ کوچه را به در کردم فقط سیاهی بود و تباهی.
صدایِ زنبورکِ آن مردِ ناپیدایِ نابینا به نگاهِ من رقصی کرد.دل دلِ من با باد در آمیخت و مردِ سیاه دیده با شَتَکِ نسیمِ خوش خوشانی، قیقاجی زد و چون پروانه یِ خیس از شلنگِ کودکِ شیطان،در سینه یِ آسمان گم شد.
ترسیدم.بسیار ترسیدم.از این جا که ایستاده ام دیگر به سویِ کوچه یِ نکبتِ گم شده گی، دیداری ندارم.حتّا آن چند رهگذرِ بی قصّه یِ بی مهتاب،حتا آن کودکانی که دستِ مادرشان را رها نکرده بودند،حتا آن حجمِ چادرِ خشتی،آه،چادرِ خشتی، که از بویِ آهارش مست می شوم.اگر آمده باشد و من نباشم؟
می دوم.به دو می روم.خمِ کوچه همین چند قدم بیشتر نبود.ولی نمی رسم. هرچه می روم نمی رسم.پس آن خانه یِ آجر بهمنیِ سرِ نبش کُجاست؟آن فشاریِ آب ؟نمی توانم بر جا بمانم. می دوم.همه یِ توانم را در پاهایم می ریزم.گویی در حجمِ اسفنج گونه ای فرو می روم.
چتریِ موهایم خیس از عرق است.نفس می کشم. باد دیگر نمی آید.سَر بالا می کنم.خورشید در غمِ غروب فرو می رود.اگر مادرم را نیابم.کاش زیرِ بازارچه می ماندم و از قصّابی طلبِ قصّه می کردم.دردِ غُصّه ام را با دیوار می گویم.دیوار در بُنِ خود هیچ نگاهی به پسرِ گم شده نمی اندازد.
نفس ام تنگ شده است. حالا می دانم که گم شده ام.حالا می دانم مادرم به این کوچه نیامد و من را در آن لحظه یِ پُر اضطراب ندید.
به اُفق نگاه می کنم.اُفق اما مرا نمی بیند.اگر می دید لابد عکسِ مرا به چشمانم مادرم می انداخت تا پسر مهربانی شوم که در اشک هایش خانه کند و بر گونه هایش بوسه زند.
نفس ام تنگ شده است.دیوار ها به من نزدیک می شوند. آغوشِ سرد از سیمان مرا چون دلبری در بر می گیرد.خفه می شوم.حالا همه می دانند که گم شده ام.نا ندارم که ناله ای کنم.اشک در چشمانِ تو نیز حلقه زده و من به تو می گویم هنوز هزاران بُقچه یِ باز نشده در دلِ صندوقچه یِ زندگی مانده است.برایت می خوانم که شاعرِ سپیدِ محبوبِ عصرِ من به تو گفته است:
کبریت زدم،
تو برایِ این روشناییِ محدود، گریستی.

۱۳۸۸ آذر ۲۱, شنبه

روزهایِ خسته و نا آرام، بدونِ رفیقِ راه


چه قدر دلم برایِ مهدی تنگ شده.مهدی اباسلط.عادت نداشتم این همه وقت نبینمش.تو اوجِ گرفتاری ها لااقل هفته ای یک بار همدیگر را می دیدیم.وقتی دلم پر غُصّه و سرم پُر صدا ست می فهمم چند وقتی شده که رفیقم را ندیده ام.
نمی دانم چرا من که در عادت کردن به شرایط آدمِ توانایی هستم نمی توانم با این موضوع عادی برخورد کنم.شاید به این خاطر که او تنها کسی بود که می توانستم روزهایِ بیشتر دَمَغ ام را با او طی کنم و باز به قلم و کاغذ برگردم.
از وقتی او رفته نمی توانم مثلِ قبل بنویسم. فیلمنامه ها را دوست ندارم.هیچ وقت دوست نداشتم، او بود که به من می گفت چگونه عاشقِ نوشته هایم باشم.شاید دیگر نتوانم مثلِ قبل بنویسم.
غُصه دارم.این مربوط به من ومهدی نیست، ولی او می فهمید چرا من این طوری شده ام.
من یک خاطره یِ بَدَم.خاطره ای که به سختی فراموش می شود.روزگارِ رفته یِ سرزمینی که به من رویِ خوش کمتر نشان داده است.نه آن که بخواهم سازِ پُر گله کوک کنم امّا درونِ نا آرامم هدیه ایست که با همه یِ احترام به من تقدیم شده و من محکومم به داشتنِ آن و حملِ آن همچون پرومته.مهدی نیز خود را چون سیزیف می دید.گویی نفرینی بر وجودِ ما سایه افکنده.
خواب برایم حرام است و لختی نمی توانم بیاسایم، تو گویی درونم مُذاب مانندی ریخته اند که از توُ مرا می سوزاند.
نمی دانم تا کِی می توانم این حالم را با چیز هایِ خوبی که در کنارِ من به نظر می رسد تلطیف کنم ولی راحت تر بود وقتی مهدی بود.
هیچ کدام از دوستانش و دوستانم نمی دانند از چه حرف می زنم. فقط او می داند. برایم سخت است به دیداری روم که سنگِ سخت و سیاهی بینِ مان قرار گرفته. این روزها اشک امانم نمی دهد. داغِ رفیقِ جوانم ، مثلِ زخمی تازه و زنده، تن ام را می خورد. مثلِ خوره.اِی کاش بود- حداقل این روزها اِی کاش بود.اِی کاش.کاش.کاش.

۱۳۸۸ آذر ۱۰, سه‌شنبه

واقعاً کسی از گربه هایِ ایرانی خبر نداره!


فرهنگ و هنر در جامعه یِ هیجانی از دو سو لطمه می خورد.اوّل آن که امکانِ طرحِ درست و عاری از حاشیه را نمی یابد و دو آن که، به همان دلیلِ اوّل، امکانِ نقد و بررسیِ فارغ از جهت گیری ها برایش فراهم نمی شود. چُنان جرقّه ای به دست می آید و لحظاتی ما را مفتون و ذوق زده یِ حضورش می کند و با مرورِ زمان به فراموشی سپرده می شود.
چه بسیار شعرها و داستان ها و فیلم هایی را می توان نام برد که در زمانی، به علّتی فراتر از ذاتِ خودِ اثر ،آمده و درخشیده اند، ولی امروز پس از سال ها جایگاهی در دسته بندی هایِ تاثیر گذارِ ما ندارند و آن ها را سطحی و گاه سخیف می یابیم، چه آن که در بُرهه ای که به دستمان رسیده اند گمان داشتیم بزرگترین اثرِ زمانه را یافته ایم.
فیلمِ کسی از گربه هایِ ایرانی خبر نداره ، آخرین ساخته یِ بهمنِ قبادی ، در چنین فضایی به دستمتان رسیده است.بحثِ ارزش گذاریِ فیلم نیست ولی آیا کسی می تواند منکرِ تاثیرِ زمان و نیز اتفّاقاتِ حاشیه ای در مطرح شدنِ این کار شود؟
همه ماجرایِ رکسانا صابری و آن نامه هایی را که بهمنِ قبادی نوشت و سپس موجِ رسانه ایِ وحشتناکی که با آن برخواست را به یاد دارند.جشنواره یِ کن نیز در شُرُفِ شروع بود. درست در همان زمان بود که فهمیدیم بهمنِ قبادی فیلمی ساخته که رکسانا صابری در آن دخیل بوده. بعد تر در عنوان بندیِ فیلم دیدیم که زیرِ عنوانِ مجری طرح نامش حَک شده.البتّه در پلانی از فیلم به هیبتِ رهگذری نیز دیده می شود.
بگذریم. فیلمِ قبادی یک تراژدی است درباره یِ جوانانِ ایرانی که به کارِ موسیقیِ زیر زمینی مشغولند.از هر رنگ و هر سِلک.با هزارن مسئله و ماجرا که در این فیلم با آن گلخانه ای تا شده است.
دختر و پسری به نامِ اشکان و نگار- نوازنده و خواننده یِ زیر زمینی - که می خواهند برایِ ادامه یِ موسیقی و اجرایِ کنسرت به لندن بروند وقصد دارند تا بَندی تشکیل دهند و با خود ببرند.مسیری زیر زمینی آغاز می شود و در این راه با جوانی آشنا می شوند همه فن حریف، که حامد بهداد آن را بازی می کند.
به این بهانه، فیلم ما را به لا لویِ خَفیّه و خوفیه یِ گروه هایِ موسیقی می برد و به این شیوه ایشان را به ما معرفی می کند.
این همه یِ ماجرایی است که روایتِ فیلم را شامل می شود. بحث ها درباره یِ گرفتنِ مجوزِ آلبوم و برگزاریِ کنسرت و باقی مسائل چیزهایی است که در فیلم هایِ سخیفِ گیشه ایِ همین سال ها دیده ایم، مثلاً پرِپرواز با بازی شادمهرِ عقیلی که پُزِ منتقد بودن را نیز داشت!
انکارِ جذابیّتِ گروه ها و نیز روابطِ آن ها سخت است. حدّاقل من که لذّت بردم و بسیار مایل شدم تا تعدادی از آن ها را که تا به حال نشنیدم بیایم و بشنوم،حتّا زاویه یِ نگاهِ همین جوانان به رفتن به آن سویِ آب ها ، که خود را مالِ این سرزمین می دانند و نمی خواهند از آن جدا شوند قابلِ ستایش است.
سختیِ آن ها برایِ آن که در جامعه بمانند و کار کنند و تمرین کنند، گاهی برایِ من گریه دار بود.
این که همسایه ها، یعنی همان کسانی که این جوانان قرار است برایِ آن ها موسیقی بسازند مُدام سببِ آزار آن ها می شوند.به شکلی که مجبور به تمرین در طویله می شوند.
دستِ آخر البتّه نااُمیدی است. کسی که باید اسبابِ خروجِ آن ها را فراهم کند گرفتار می شود. اشکان، آخرِ داستان در یک پارتی که اتفّاقی در آن است از ترسِ گرفتار نشدن از پلّه ها پرت می شود و ...و شقایق نیز هم چون پلانِ آخرِ فیلمِ مودیلیانی خود را از بلندی پرت می کند.
خُب، موضوع جذّاب است ولی نو نیست.از آن دست مسائلی که به درست یا غلط شده تابو و همین حرف زدن درباره یِ آن می تواند برایِ بخشی از جامعه مهم باشد.حتّا ما فیلم بین هایِ حرفه ای را شگفت زده می کند ، باعث می شود تا نتوانیم فیلم را بی واسطه ببینیم و ذهنمان را از حواشیِ ایجاد شده خلاص کنیم.
با این همه امّا فیلم ، فیلمِ خوبی نیست. روزنگاریِ صرفاً خام دستانه ایست از بخشِ عشقِ موزیکِ جامعه یِ جوانِ ایران که تا کنون بر رویِ تصویر، امکانِ ظهور نداشتند .ولی این دلیلِ کافی برایِ خوب بودنِ فیلم به مثابه یِ فیلم نیست.
بازی ها بسیار آماتوری و ضعیف است، نا بازیگرانِ فیلم خیلی نابازیگرند والبتّه لوازمی برایِ ابرازِ خلاقیّت نداشتند. حامد بهداد چون همیشه یک جوانِ عصبی – نه عصبانی- را نمایش می دهد و دیگر خسته شده ایم ازین روانی بازی هایِ این مارلون براندویِ خود خوانده.
البتّه از حق نگذریم که اجرایش با گروهِ دارکوب یکی از بهترین کارهایی است که در فیلم می بینیم و یا حدّاقل من این طور می اندیشم.
خطِ رواییِ داستان ، تکراری است و ساده انگارانه و حضورِ یکی از بهترین داستان نویسانِ موثرِ روزگارمان اصلاً دیده نمی شود و این- دیده نمی شود- به معنایِ آن دیده نشدن که مترادفِ درست و طبیعی درآمدنِ کار می گوییم، نیست.
پایان بندیِ فیلم ،اشاره به اتفّاقی دارد که چند سال پیش برایِ یکی از دست اندرکارانِ جوانِ سینما رُخ داد.همه آن را می دانند . در یکی دو فیلم مثلِ شبانه و حتّا تِله فیلم از آن استفاده شده است، دستمالی و سَر دستی و ذهنِ توطئه مندِ ما آن را جهت دار می یابد.
صدا و تصویر امّا فراتر از حدِّ تصور است. تورج اصلانی بسیار خوب و شُسته رُفته کار کرده. درباره یِ کار بلدی و اُستادیِ نظام الدین کیایی و بهمن اردلان نیز که کسی تردید ندارد. تدوینِ صفی یاری امّا ذوق زده است. اِم تی وی بازی هایِ فصل هایِ موسیقایی نه جذّاب در آمده و نه پیشنهادِ جدیدِ تصویری دارد، گو اینکه وقتی روایتِ فیلم این چنین دمِ دستی است بارِ اصلی باید به رویِ گُرده یِ این ها باشد،کاری که تورج اصلانی توانسته از پَس اَش برآید.
فیلم مرا کمی شگفت زده کرد، ولی در نهایت نا اُمید ماندم.چرا ما از این روحیّه یِ جهانِ سوّمیِ مان دست بر نمی داریم که وقتی به سوژه یِ نابی – بر فرضِ ناب بودن – قرار است بپردازیم ساده ترین و پیش پا اُفتاده ترین حالت را انتخاب می کنیم.
گمان می کنیم تابو بودن و جالب بودنِ سوژه کفایت می کند و دیگر لازم نیست به ابعادِ مختلفِ فیلم، مانندِ انگیزه ها و شمایلِ شخصیّت ها،شکلِ بازی ها و نحوه یِ بررسیِ مفاهیمی که قصد داریم به عنوانِ زیر متن به آن بپردازیم اهمیّت قائل شویم.
کسی از گربه هایِ ایرانی خبر نداره! یک افسوس است. افسوسی بزرگ. موضوعی جذّاب که با نگاهی روزمره و سیاست زده در لابلایِ حرف هایِ روزنامه ای با پرداختی اغراق شده و پر غُلُو به اثری نا تمام تبدیل شده.کاش فیلمسازانِ ما این نیرویی را که صرفِ بازی هایِ سیاسی می کنند تا چیزَکی بسازند برایِ ابرازِ عقیده هایِ روز و گرفتنِ پُز هایِ روشنفکری، از داشته ها و اندیشه ها برایِ ساختنِ اثری ماندنی استفاده می کردند.افسوس.

۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه

در خدمت و خیانت به اکبر رادی


اِبا داشتم تا در این صفحات حرفی از دیگری آید و یا گوشه و لُغُزی که ما ایرانی هایِ مثلاً فرهنگی، آن را نقد می خوانیم ،آوَرَم. امّا چیزَکی لازم بود، تا در بابِ دفتری آورم که مرا مُهّم آمد.
اکبر رادی – که نامش جاودان – چُنان بر تارک ادبیاتِ نمایشی ما ایستاده که هر حرفی جُز همان ها که دیگران گفته و نوشته اند، شِکَر خوردنِ زیادی است. عَلَی الخُصوص آن چیزهایی که به قلمِ حمید امجد و محمّد رحمانیان نوشته شده.پس من از این شیتان فیتان بازی هایِ شِبهِ روشنفکری، خودم را رها می کنم و می گویم اگر بر قلمِ من نیز چیزکی ناچیز به عنوانِ مثلاً فیلمنامه آمده و یا احیاناً گفتگونویسی هایی که در کارهایم شاید به چشم آمده، مَدیون و مَرهونِ نسل هایِ پیشینِ ماست که برایِ من یک نفر، اکبر رادی سَردسته یِ ایشان به شمار می رود.خَلَجِ سال هایِ پنجاه و بیضاییِ همه یِ سال ها در ردیفِ بعدی هستند.
رادی، امّا برایِ من بُعدِ دیگری از جذّابیّت نیز داشت.فکر کنید در ابتدایِ شناختنِ این آدم مُهِم ها ، مثلاً در همان نوجوانی که نمایشنامه یِ مرگ در پائیز را پُشتِ شیشه یِ کتابِ زمان می بینید، پدرتان بگوید او دامادِ عمو احمد آقاست. حالا عمو احمد آقا کیه؟ عمویِ پدر بزرگم که ما هر سال، اوّلِ فروردین به دیدنش می رفتیم.پیرمردی سَرِحال که اُتاقِ بالا خانه اش در ایستگاهِ ناصریِ خیابانِ شهباز- هفده شهریورِ امروز- برایِ خودش ماجراهایی داشته .چند دختر، که یکی از آنها حمیده بانوست.شاید درباره یِ عمو احمد آقا و خانواده اش و نیز خاطراتِ جذّابِ آنها بعد تر نوشتم.خانواده یِ عنقا ،همیشه آبستنِ حرف و حدیثِ درون خانگی بوده و گاه بینِ عمو زاده ها اختلاف. هنوز هم پس از سالیان این ها وجود دارد. ولی همه، حتا آنها که به دشمنی با خانواده یِ عمو احمد آقا شُهرت داشته و چه بسا حق هم دارند بر تفاوت و تمایزِ حمیده بانو اذعان دارند و او را از باقیِ این خاندان جدا می کردند و حسابی سَوایِ بقیّه برایش می ساختندو چه بسا در این بین،حضورِ رادی بی تاثیر نیوده،که بی گمان همین است.
خُب ،من نمایشنامه هایِ او را یکی یکی می یافتم و می خواندم چراکه گُمان داشتم به عنوانِ یک فامیل وظیفه دارم.پدر بزرگم – که عمرش دراز باد – از رادی خاطراتی می گفت ومرا با گوشه هایی از شخصیّتِ او آشنا می کرد. از تند مزاجی و شدّتِ کلامش و نیز خاطراتی از جشنِ عروسیِ او.هنگامی که همین یکی دو سالِ پیش به او از بیماری صَعب و مرگِ زود هنگامش گُفتم گریه کرد و در مراسمِ ختم اش با همه یِ بیماری شرکت جُست.
پس رادی برایِ من آدمِ مُهّمی است.ولی اینها را دلیل غیرِ این است.
چند روز پیش کتابی به دستم رسید.پُشتِ صحنه یِ آبی.گفتگو با اکبر رادی. مهدی مظفری ساوجی آن را سامان داده در آخرین روزهایِ حیاتِ رادی.به واقع رادی که شُهره بود به بازبینی هایِ مُکرّر و اصلاح ،آن را برایِ چاپ ندیده است. این ها را به روایتِ دیباچه یِ کتاب می گویم.
من که با خواندنِ مکالمات و آن شلاقِ سرکشِ کلامِ رادی و آن زبانِ آتشین که گویی شمشیری است از نیام درآمده، مست می شدم و مزّه کردنِ الفاظ و اشاراتی که او به کار می برد را همیشه تمنّا می کردم،پس بی مُعطّلی آن را دست گرفتم.تا صبح یک نَفَس خواندم و سَرخورده شدم.گیج و ویج. هربار که می خواستم آن را زمین بگذارم و رها کنم با خود می گفتم بگذار ادامه دهم ،شاید آن رادیِ همیشه سر بر آورد، ولی افسوس که تا آخر چیزَکی دستِ مرا نگرفت. از یکی دو دوستِ این کاره نیز نظر گرفتم ،آن ها هم با رعایتِ بزرگیِ رادی، همین رای را داشتند.
کتاب با طرحِ این موضوع آغاز می شود که بَناست تا حرف هایی زده و شنیده شود که پیش از این در مکالمات نیامده.پس گفتگو به سیاقِ معرفت شناسانِ متاخر با تعاریفی آغاز می گردد. تعاریف به جاهایی کشیده می شود که به نوعی قرار است مرامنامه یِ اکبر رادی باشد. ولی چرا این مقدار سُست و بی مایه.نه آنکه بخواهم از رادی ایراد بگیرم .نه.ولی ما که مقالات و مصاحبه هایِ او را خوانده ایم حق داریم که شگفت زده شویم.شاید آن هنگام باشد که به اهمیّتِ باز نویسی و بازنگری ها پی می بریم.
مردِ وسواسیِ ادبیاتِ نمایشی به گونه ای حرف زده است که در صحّتِ آن تردید می کنیم. حتّا درباره یِ موضوعاتی اظهارِ نظر نموده که بی شک در بازبینی هایِ آخر از آن ها می کاسته است.اظهاراتش درباره یِ نمایش در آن سویِ آب ها ابتدایی است و البتّه کمی با غلط. چه بسا این ها همه به سبب بیماری و استفاده از دارو ها باشد.واصلاً مگر حضورِ ذهنِ آدم ها در لحظه چه قدر است؟
در حاشیه یِ کتاب خیلی چیز ها یادداشت نموده ام، ولی هم چنان اِبا دارم از طرحِ آن و این به جهتِ عشقی است که به رادی دارم، ومی دانم که این یک اخلاقِ جهان سوّمی است.
اصولاً چه ایرادی داشت تا کسانی مانندِ حمید امجد، که هم نویسنده ای توانا و هم ویراستاری یکّه است ، این اوراق را در غیابِ مرحومِ اُستاد از نظر می گذراند و تا ما این کلامنوشته یِ شلخته را به عنوانِ آخرین مانده یِ کسی که زبانِ نوشته ها و گفته هایش همانندِ جواهری تَراش خورده می مانست، بدین شکل نبینیم و نخوانیم؟ نه آن که در محتوا دستی رود بلکه بتوان کلامِ رادی را شناخت.این لُطف به حقِّ اکبر رادی نیست؟
فراموش نکنیم که رادی، کتابِ مکالمات را از نو ویرایش کرد ،بدان روی که ایرادِ عمده یِ آن را چنان که در پیشانی نوشتِ کتاب آورده، مباحث عموماً کلی و احساسی می دانسته و نه تحلیلی.آن جا از وسواسش می گوید که می خواهد با زبانِ یک نویسنده حرف زند.
رادی رفته و این بزرگ ترین ضایعه است.آن چنان که بیضایی نوشت سوار بر واژه هایِ خویش.ای کاش خاطره یِ آن واژه ها با این متنِ کلّی که به نظرِ من گِره از کار هیچ کس جُز ناشر و گفتگو کننده یِ محترم نمی گشاید خراب نمی شد.
من به همه می گویم بیاییم کلامِ رادی را در درام هایِ ناب و مکالمات اش بیابیم و این را بگذاریم تا در سیل و خیلِ کتاب هایی که به جهات غیرِ ادبی رواج می یابند گم شود.

۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه

من و ماجرایِ نوشتن ام!


دارم جان می کَنم.دست رو دست نگذاشتم، ولی نَفَسَم بُریده و نایِ کار برایم نمانده.هر لُغتی که قرار است رویِ کاغذ بیاورم ، تو گویی جان از تَنَم در می آید.این فیلمنامه یِ جدیدی که دست گرفته ام یک جورایی آزارم می دَهَد، نه به خاطرِ خودِ فیلمنامه بلکه به خاطرِ خودِ من. تو مشغولِ مردن ات بودی یا به قولِ کارگردانش- بارِ دیگر مادر....- ماجرایِ جدیدِ من است برایِ زیر و رو شدن.
برایِ من نوشتن کارِ سختی نیست ، امّا این بار در هوایِ نوشتن نیستم.از هر جایی که می خواهم وارد شوم ، اِنگار درها بسته است.داستانم را کاملاً می شناسم. ظرایفَش را در یافته ام. آدم هایِ قصه را می شناسم و به کُنهِ آنها پِی برده ام امّا چه فایده، دستانم با قلم مهربان نیست . فیلمنامه را هم دوست ندارم روی لَپ تاپ بنویسم. برایِ من اَلَکی به حساب می آد. ذهنم آن قدر پر سرعت نشده که بتوانم این فاصله یِ بینِ ذهن و سر انگشتان بر رویِ صفحه کلید را پر کنم.
برایِ نوشتنِ این کلمات ، به راحتی می توانم با صفحه کلید تا کنم ، ولی داستان و فیلمنامه ، کاغذِ سفید و قلمِ خودنویس و روان نویس هایِ جورواجور لازم دارد. مخصوصاً من که دچارِ بیماریِ وسواسِ شدیدم در استفاده از لوازم التحریر.
برایِ آن که بتوانم بنویسم باید کاغذِ مناسب و قلم هایِ مناسب داشته باشم.گاه هفته ها نوشتنم به تعویق می اُفتد تا من بتوانم اسباب و وسائلِ نگارش را بیابم.یافتنِ کاغذی که قلمِ خودنویسِ سناتورِ من که نامم بر رویِ آن حَّک شده راحت بر رویِ آن بلغزد آسان نیست. گاه چندین جنسِ مختلف را می خَرم و امتحان می کنم ولی فایده ای ندارد.تازه از دورانِ یافتنِ کاغذ کاهی هایِ کاردُرُست گذر کرده ام که آن خودش بلوایی بود.
پاری وقت ها قیدِ خودنویس هایِ جورواجورم را می زنم و دست به دامانِ روان نویس می شوم. یافتنِ روان نویسِ مناسب نیز ماجرایی می شود. مهدی اباسلط که یادش جاودان باد همیشه چشم می گرداند تا برایم چیزِ مناسبی بیابد،تقریباً همه یِ دوستانم از این قاعده مستثنا نیستند. روان نویسِ سوزنی ، محبوب ترین قلمِ من است ولی افسوس که دیگر نمی توان از آنها در بازار یافت.
حالا جایِ نوشتن بماند. این که کجا بنویسم هم برایِ من مهّم است. هر جایی و در هر حالتی نمی توانم بنویسم. صندلی برایِ من مهّم است . اینکه چه فاصله ای از زمین داشته باشد و پاهایم روی زمین باشد. هوایِ اُتاق باید نه سرد باشد و نه گرم ولی اگر کمی به سویِ خُنکی برود برایم مطلوب تر است. نورِ اُتاق را کم می خواهم و ترجیح می دهم تا با نورِ چراغ مطالعه یِ رویِ میزِ کار بنویسم. این طور راحت ترم.
اینها اگر مهیّا شود، که بیشترِ اوقات به سختی می شود می رسم به مرارَت و تَعَبِ یافتنِ جمله ی اوّل. این جمله یِ اوّل گاه مرا تا مرزِ جنون می رساند. تا جایی که صدایِ تهیّه کننده یِ عزیز در می آید و زمانِ از دست رفته را یادآوری می کند.
وضعیّتِ من درست شبیهِ شخصیّتِ فیلمِ اقتباس می شود. با این فرق که من از نبوغِ چارلی کافمَن بی بهره ام.امّا کلافه گی و روان پریشی ام چون اوست.انواعِ قهوه ها را آزمایش می کنم. چایِ نعناع حتا.انواعِ شکلاتِ تلخ و هزار کار روانیِ دیگر.بله؛ ملغمه یِ غریبی است این نوشتنِ من.
برایِ نوشتنِ جمله یِ اوّل گاه سی صفحه سیاه می کنم.البتّه اگر به ماجرایِ معروفِ ترس از صفحه یِ سفید غلبه نمایم.
اطرافیانم در این روزها بسیار از خود صبوری نشان می دهند، چرا که آستانه یِ تحمّل به حدّاقلِ خودش می رسد و هر موضوعِ ابلهانه و پیش پا اُفتاده ای می تواند مرا به هم ریزد. خواب که کالایِ گران و غالباً نایابی است در این اوقات. شده که بیش از بیست و چهار ساعت بی حرکت و بی خواب پُشتِ میزم نشسته ام و هیچ نگفته و هیچ ننوشته ام.
این جوری ها می گذرانم. گاهی که شروع به نوشتن می کنم دچارِ وسواسِ بِهسازی می شوم. پس هِی از نو و این ماجرا ها ادامه می یابد تا آن که اتفاقی اُفتد و من موتورم روشن شود. آن وقت است که دیگر همه چیز به سرعت پیش می رود و به آن چه تا حدودی دِلخواهم است دست پیدا می کنم.چیزی که می توانم پُشت اش بایستم و از آن دفاع کنم، چیزی که ارزشِ ثبت به عنوانِ تصویر دارد. ارزش گذاری هایِ من شخصی و آرمانی است و خود را در بازی احمقانه یِ مقایسه نمی اندازم.چه بسا برایِ مَتنی، کلّی بَه بَه و چَه چَه بشنوم ولی خودم از آن عُقَّم بگیرد و گاه کسی اِقبالی به نوشته ام نشان ندهد و من خود می دانم که آن چه باید رُخ داده است. به قولِ دوستی برایِ یافتنِ اندازه ها باید حسابی جان کند.
دارم جان می کنم. دست رو دست نگذاشتم، ولی نَفَسَم بریده و نایِ کار برایم نمانده.امّا ادامه می دهم ،تا کاغذ ها را اگر سیاه می کنم به عَبَث نباشد.
ازین حرف ها بگذرم بهتر است. باید فیلمنامه را تمام کنم، چرا که دادِ تهیّه کننده ام مدّت هاست که درآمده.